تو خواب و بیداری بودم که مامان آخر شب با یه نفری اومدن تو خونه. آروم حرف میزدن و تشخیص نمیدادم کی اومده با مامان.
از اتاق اومدم بیرون که دیدم فاطمهست با چشمای قرمز. بغلش کردم و گفتم از اینورا خانوم؟
برام عجیب بود که اون وقت شب اومده پیش ما.
دور هم نشستیم پشت میز که یهو زد زیر گریه. گفت نمیدونستم کجا برم. به کجا پناه ببرم؟ و جز خونهی نرگس جون جایی به ذهنم نرسیده.
دایی حسین زن و بچهش و سپرده بود به مامان. روز آخر بهش گفتم بود، هوای فاطمه رو داشته باشین. نذارین تنها بمونه ...
خونهی مامان پناهه.
فاطمه امشب اومد برای تسلیت به خاله جون فاطمه و سحر، رو کرد به مامان و گفت نرگس جون عجب کاری کردین ...
ظهر از شدت ضعف اومدم یکم دراز بکشم، مامان اومد بالای سرم، دستش و گذاشت رو پیشونیم. سرم رو بوسید. من همینطور اشکام میاومد. گفتم مامان ملت فکر میکنن ما دیوانهایم که اینطوری برای شوهد حالمون زجه میزنیم. نمیدونن که وقتی شما تصادف کردین اولین نفری که خودشو به بیمارستان رسوند دایی حسین بود. کسی که هر روز از اون سر شهر براتون غذای خونگی میآورد بیمارستان دایی حسین بود.
شیر آب خراب میشد، کولر خراب میشد، هر بلایی سرمون میاومد دایی حسین خودشو میرسوند.
مردم نمیفهمن که ما کیو از دست دادیم.
گیلان که بودم زنگ زد گفت عمو جون خودتو به کشتن ندی، اومدی میخوایم برین ترکیه دیدن خاله جون شادیت.
بعد اون بود که به مامان گفته بود شما از خواهر برای من عزیزترین، پس من میشم دایی سوسن ...
حیف که نتونستم برای آخرین بار بغلشون کنم.
حیف ...
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود ...
دایی حسین رفت.
و خونهی ما تو ۵ دقیقه شد صحرای کربلا ...
آدما یکی یکی امدن.
شیون کنان آمدن.
کاش اینجا نبودم.
کاش پر پر شدن سحر و نمیدیدم.
قلبم تکه پارهست.
آنقدر گریه کردم که چشام همه چیز و تار میبینه.
سحر و گرفتم تو بغلم و تا جایی که میتونستم زار زدم.
بعد همهمون نشستیم کنار هم، من، مامان، سحر، خاله جون فاطمه، زهره، زینت و حدیث کسا خوندن.
دست به دعا برداشتم برای خدایی که نیست.
و التماسش کردم معجزه رخ بده.
دکترها جواب کردن.
دایی حسین از کما در نمیاد.
کلیه ها از کار افتاده.
وقتی داشتم پلهها رو بالا میرفتم گفتم کاش خدایی بود که میتونستم دست به دامنش بشم.
از طرفی اگر به هوش بیاد مری نداره، بخشی از ستون فقرات آسیب دیده.
چه موندنی؟؟؟؟
بابام خوب میشه، میدونم. چیزیش نیست. بعد بدو بدو میره انباری آخر باغ و در و میبنده. دنبالش میرم، به زور در و باز میکنم و میگیرمش تو بغلم. نباید بابام گریههام رو ببینه. من باید قوی باشم. محکمتر در آغوش میگیرمش.
بعد همه با هم میریم پیش دایی حسین. دکتر داره پانسمان پشتشون رو عوض میکنه. دستم رو میذارم رو پاشون و نگاهشون میکنم. فعلا تو مرحلهی تشخص گذارین. هنوز تشخیص قطعی ندادن.
امروز، خونهی فرزانه، در حالی که دایناسور کوچولو رو تو بغلم گرفته بودم. اونم سرش رو گذاشته بود رو شونهم و خودش و برام لوس میکرد. تلفنم زنگ خورد. مامان گفت خونهای؟ خونهی فرزانه بودم.
گفت باید بریم خونهی خالهجون فاطمه. حسین آقا حالشون خوب نیست. فهمیدم. فهمیدم چی شده.
دووییدم کیفم و برداشتم. به فرزانه گفتم بابای سحر و از دست دادیم. سحر پر پر شد ...
من و فرزانه و سحر یه مدرسه میرفتیم. شوکه نگام کرد. یعنی چی؟
نشستم، دستن رو گذاشتم رو صورتم. فرزانه من نمیتونم. من از پسش بر نمیام. دیگه طاقت این همه از دست دادن رو ندارم ...
بی خدافظی وسایلم و برداشتم و زدم از خونه بیرون.
تو بیمارستان در به در دنبال سحر میگردم. نیست. پیداش نمیکنم. مامان زنگ زد سحر رفته حرم، مادر پاشو بیا خونهی خاله جون.
دایی حسین پنجشنبه به مامان گفته بود سوسن که بیاد میخوام ببرمش ترکیه.
لعنتی.
طاقتم نیومد این روزای آخر برم بیمارستان. طاقت دیدن صورتشون و نداشتم.
حالا تو بیمارستان رضوی در به در دنبال اتاق اس آی سیو میگردم. که خدافظی کنم.
بعد همینطور که دارم میدوام یاد اون روزی میافتم که رسول رفت. ما خونهی خاله جون زهره رو آب و جارو کرده بودیم. منتظر بودیم همه با خبر خوش از تهران بیان.
مامان و خاله جونام اومدن تو خونه و شیون شروع شد.
من دیگه نمیتونم.
حالا تو ماشین نشستم و جرات ندارم برم بالا.
سفر تمام شد. حالا وقت نوشتن است.
دارم از کوه پایین میایم، شیب زیاد است، کولهام سنگین است، فشار روی زانوها هم به همان نسبت زیادتر، سر انگشتهای پا هم بیتاب شده.
برمیگردم و با کمک عصاها چپکی راه میروم. حالا فشار کمتری به زانو و انگشتهام میاد.
دستش رو گذاشته رو کمرم که بهم اطمینان بده قرار نیست چون جلوی پات رو نمیبینی سُر بخوری. خیالم راحت است که او هست و قرار نیست اتفاقی بیفتد. هر بار که کوه رفتیم اینکار را کرد تا یاد بگیرم که ترسی ندارد. که ندیدن مسیر معنای سقوط نیست. گاها راهت را آسان میکند.
من اساسا شاگرد خوبی هستم. مخصوصا اگر درس را از کسی بگیرم که دوستش دارم.
کاروانسرای تیتی و جنگل اطرافش برایم حکم مدیتیشن را داشت.
بعد اینکه استعفا دادم لفظا گفت حالا وقت سفر است من هم لفظا تائید دادم. اما دو روز قبل سفر که خبر داد بارم را ببندم نمیخواستم. طاقت ترک کردن را نداشتم. هزار و یک بهانه آوردم اما لفظی بود که آمده بودم و باید پایش میماندم.
به هاجر گفتم انصاف نیست، ولله انصاف نیست از خیابانهایی میگذرم که او هم این روزها گذر کرده. همدلانه میگوید نه سوسن انصاف نیست.
غزال شب کمپ که دور اتیش نشسته بودین گفت دوستی دارد که دوست پسرش نمیخواهدش و او مصرانه در تلاش برای نگه داشتن رابطه است.
رو میکند به من، چه میشود وقتی یک نفر دیگری را نمیخواد باز ما اصرار داریم به ادامه.
من که طبق معمول غرق در افکار خودم هستم نگاهش میکنم و میگویم به همان دلیل که دو نفر هم را دوست دارند و نمیتوانند ادامه دهند.
جوابش را نگرفته. من هم تلاشی برای فهماندنش نمیکنم.
باز میگوید حالا این را درک میکنم به هر حال کلی با هم خاطره دارند اما آن یکی دوستم که تازه با پسری دوست شده و پسره بهش گفته تو مهمونی لباس بلندتر بپوش و او هم قبول کرده را درک نمیکنم.
- چون قرار نیست ما بتونیم همهی آدما رو درک کنیم.
میگوید چرا جوابهای کوتاه میدهی؟ چرا باز نمیکنی؟
- به هر حال پاسخش کمکی بهت نمیکنه.
بیخیال حرف زدن با من میشود.
شب قبل صعود، یکی از بچهها پنیک کرد. ضربان قلبش پایین نمیامد، همه دست و پا میزدند کمکش کنند، من داخل اقامتگاه داشتم شام می خوردم در کمال آرامش. اینها هی میرفتند و می آمدند. یکی آب برد، یکی چای نبات برد. یکی شانههایش را ماساژ میداد. صدایم زدند. همه در کنارش ایستاده بودند و با هم راه می رفتند. اشاره کردم که بنشیند، گفت بشینم ضربان قلبم میره بالا. با تحکم گفتم بیا بشین.
روی صندلی که رو به جنگل بود نشست، رو به رویش روی زمین نشستم. دستهام رو گذاشتم رو پاهش گفتم چی داری تجربه میکنی؟ گفت مرگ. گفتم قبل اون چی؟ گفت شرم. گند زدم به سفرتون. گفتم دیگه چی؟ گفت تنهایی. اضطراب. اضطراب خیلی زیاد. گفتم چی مضطربت کرده؟ گفت قسط خونه ی مامانم مونده، تو ۷۵ سالگی خونه ندارن من دارم چند ساله زور میزنم براشون خونه بخرم. پولم و نمیدن. تنهام. داشت به جنگل نگاه میکردم، گفتم فلانی به من نگاه کن. گفتم تنهایی، یه تنه، بار همه رو به دوش کشیدن خیلی سخته. زد زیر گریه. گریه نمیکرد زار میزد. یه طوری که اشکهای همهمون در اومد. من هم پا به پاش گریه کردم. عجیب بود. این بچه نیم ساعت گریه کرد. گریه همراه به هق هق. بغلش کردم. گفت نباید جلوی شما گریه میکردم الان به نظرتون آدم ضعیف و بیعرضهای میام. بچهها تلاش کردن بگن نه اینطور نیست و فلان و بیسار. من فقط نگاش میکردم. گفتم مهم نیست ما چی فکر میکنیم ...
بچهها رفتن تو خونه، من رو بالکنی که من و یاد سریال پس از باران مینداخت نشستم و گفتم نیاز دارم تنها باشم و اشکهام میاومدن. و نمیفهمیدم چرا.
تنهایی حس عجیبیه که بشر همواره تجربهش میکنه.
خبر خوب این بود که حرف زدن باعث شد از پنیک گذر کنه.
چقدر اون شب خودم رو دوست داشتم. اونجایی که حس کردم یکم دیگه بزرگ شدم.
من تو این سفر چند بار کوچیک کوچیک بزرگ شدم. و تیکهام خوردن.
حنیفا میگوید قیدش را بزن. فرصتهایی که باید را دادهای.
هاجر بدون ماشین آمده عروسی پسر نادیا. جویا که میشوم میگوید ماشینم را بردند پارکینگ برای یک ماه بخاطر بیحجابی.
سوغاتیها را اینجا جا گذاشتم. با ناراحتی میگویم خدا شاهده که براتون سوغاتی خریده بودم، جا گذاشتم.
جمعه رسیدیم، سرش را توی گوشم میکند و نجوا کنان طوری که بقیه نشنوند میگوید اینطور نیست که نخواهمت. پایین منتظرم بیا یک سفر با هم برویم. تا فردا ظهر خبرش را بده.
بابا اونور کوچه مغازه گرفته و هیچ ایدهای هم ندارم که چی میخواهد بفروشد.
میروم برای ادامه ی خواب.
بهم زنگ زده میپرسه حالت خوبه؟ داره بهت خوش میگذره؟
گفتم اتفاقاتی در من افتاده که نمیفهممشون.
انگار پوست انداختم.
انگار یه من جدیدی از من در آمده.
یک باری، یک فشاری ازم برداشته شده.
سبکتر شدم.
خودمتر شدم.
حتی کلمه پیدا نمیکنم براش.
و خدای من چه حس خفنیه.
بهش میگم ملت میگن تارگت ما اینه که تا سال دیگه به فلان سرمایه، خونه، پول، ماشین دست پیدا کنیم.
تارگت من اینه که هی یک بخشهایی از خودم و کشف کنم.
و انگار تمام دنیا رو بهم دادن.
میگم خوب شد زندهم و این بخشهای خودم رو دارم تجربه میکنم.
با دقت داره بهم گوش میده ... قربونش برم.
میگه میدونی از کجا شروع شد؟
دارم فکر میکنم.
میگه از روز دفاعت. در واقع روزی که از خودت دفاع کردی. محکم، باصلابت، مطمئن.
پریدم تو رودخونه. سرم رو کردم تو آب و برای ۳۰ ثانیه نفسم رو تو سینه حبس کردم.
چشام و بستم و گذاشتم آب رودخونه من و با خودش ببره.
سرم رو بالا اوردم، آنچنان دور نشده بودم. همان جا بودم اما با نگاهی دیگر به جهان ...
جونهایی که کندی سوسن داره جواب میده.
بالاخره داری به جهان همانطور که هست نگاه میکنی.
گذرا و ناپایدار.
و حفظ تعادل در این عدم پایداری ...
صداش میزنم و ازش میخوام فقط چند ثانیه راجع آرزویی که داره برامون حرف بزنه.
سرش رو به نشانه ی جواب منفی تکون میده.
میرم جلو، دستش رو میگیرم و بلندش میکنم که بیاد کنارم بایسته.
دستم رو میذارم رو شونههای کوچیکش.
این دختر بینهایت عجیب و زیباست.
میگم یعنی چیزی نیست که بخوای یادش بگیری. سرش رد به علامت مثبت تکون میده.
خوب اون چیه؟
گیتار الکتریک
چرا؟ چرا پیانو نه؟
اون و امتحان کردم دوست نداشتم.
چرا گیتار الکتریک دوست داری؟
آخه صداش قلبم رو میلرزونه...
سرم رو بر میمیگردونم سمتش، به چشمهای آبی قشنگش نگاه میکنم.
انیسا دوباره بگو. بلند بگو دوستات هم بشنون. زیر بار نمیره. بچهها کنجکاو شدن.
چی گفت سوسن جون؟
دستم رو گذاشتم رو قلبم و گفتم انیسا میگه صدای گیتار الکتریک قلبش رو میلرزونه ...
یهو دلم برای همه تنگ شد.
درست بعد اینکه سر راه، جنگل گلستان برای ناهار ایستادیم و رفتیم رستوران.
در یک ثانیه همه چیز از جلوی چشمانم گذشت و دلتنگ تک تکشان شدم.
به مامان میگم نهایت آمال و آرزوی من میدونی چیه؟
نگام میکنه ...
میگم اینکه اینقدر به خود شناسی برسم که تو اوج و فرود زیاد نمونم.
برگردم سر جام حالا یکمی، فقط یکمی بالاتر.
درسی که از اوج رو باید بگیرم بردارم.
درسی که از سقوط رو هم باید بگیرم بردارم و بر گردم سر جایی که بودم.
مشاهدگر خوبی باشم.
شنونده ی خوبی باشم.
به آدما کمک کنم به خودشون نزدیک بشن.
هر چند که این خود خیلی سوزانه.
به نظرم اگر هر سری خودمان را گول نزنیم که دق میکنیم.
هر سری گمان میکنیم که اینبار قرار است متفاوت رقم بخورد. و اگر قرار باشد هر سری بدانیم که قرار است به همان داستان قبلی دچار شویم که چرا زندگی را ادامه دهیم؟
فاتحانه از گروه بیرون آمدم.
انگار قله ی دیگری از خودم را کشف کرده باشم.
تلفن را برداشتم و زنگ زدم.
کیوانلو گفت از انتظاراتت حرف بزن جای اینکه اینقدر در لفافه بگویی.
تلفن را برداشتم و زنگ زدم. گفتم ناراحتم و میخوام حرف بزنم. گفتم فلان جا ناراحتم کردی. فلان کارت. فلان رفتارت و ...
ازم تشکر کرد که باهاش صریح حرف زدم و از انتظاراتم گفتم اما بعدش که توضیح داد از همان قلهای که فتح کرده بودم با مخ سقوط کردم.
بعد هم زنگ زدم به هاجر.
طبق معمول :))))
و از قله های فتح شده و سقوط آزادهای بعدش گفتم.
گفتم دکتر من از نظر این آدمها خیلی باشخصیت و آدم حسابی می آیم برای همین میخواهند من را در جمعشان داشته باشند انگار اعتباری برایشان محسوب میشوم.
گفت پس شانت رو بدون!
رفتم که تو افق تا ابد محو بشم.
نشستهام توی ماشین تا ساعت ۶ بشه و برم گروه درمانی.
دارم فکر میکنم اصلا حرف بزنم یا نه؟
فرزانه میگوید چقدر حرفهای غمانگیزی گفته.
هاجر میگوید همه چیز را برعکس بشنو.
فرزانه میگوید کیوانلو گفته بگذار ببینیم در بچگی چه تجربهای داشته که اینقدر دارد فشارت میدهد؟
اشکهایش میآیند. خودش هم نمیداند چرا. خودش هم جوابی برایش ندارد؟
هاجر میگوید اینبار که به احساساتم دسترسی داشتم و آگاه بودم امیر ترس از صمیمیت را پروژکت کرد و فاصله گرفت.
سوال اصلی من این است. چرا من برای مردها ترسناکم در عین جذابیت؟
دوباره رسیدم سر خانه ی اول.
البته درمان همین است. مثل رابطه، گریز از ناگزیر.
امید آمد توی اتاقم. اولین چیزی که نظرش را جلب کرد عکس عروسیام بود. از طبقه ی پایین قفسه ی کتاب برش داشت ک نگاهش گرد. بعد نگاهی به من انداخت: تغییری نوردی.
توی دلم میگوید تا منظورت از تغییر چه باشد.
بعد میگویم کاش عکس عروسیت را جمع کنی.
چرا باید بخشی از خودم را جمع کنم؟
آن هم بخشی از من است. و هیچ جوره نمیتوانم انکارش کنم.
وقتی بابا توی بابک ۱۵ خانه را خرید دوم راهنمایی بودم. یک پارکی بود دو تا کوچه بالاتر. بچهها آنجا جمع میشدند و بازی میکردند. مخصوصا تابستانها. نمیدانم چه شد که با مریم رفیق جینگ شدیم. بعد هم نازنین. بعد هم بقیهی بچهها. شیما، شادی، هنگامه، علی، عماد، محمد فارسیان، امیرحسین، کیوان و ... اوووه یک عالمه بودیم که با هم رفیق شدیم. بساط دوچرخه سواری و اسکیت هم که همیشه به راه بود. دوم دبیرستان بودم که بابا خانه را فروخت و از محله ی احمدآباد رفتیم پاسداران. از بچهها بی خبر بودم. گاهی علی را که خانهشان نزدیک خانهی پروین بود میدیدم. مریم هم دورادور. چند روز پیش مریم زنگ زد و گفت امین از امریکا آمده میخوام بچهها را پیدا کنم و دور هم جمع بشیم. همتی کرد و یکروزگروه تلگرامی ساخت و همه ی ۲۰ تا بچهها را پیدا کرد و عضو گروه شدند.
امشب قرار داشتیم. پسر درست بعد ۲۰ سال دیدمشان. باورم نمیشد. همهشان ازدواج کرده بودند. بچه داشتند. خیلی بزرگ شده بودند.
اصلا یک چیز باور نکردنی بود ... همه عیال وار شده بودند ... تمام آن چند سال مثل فیلم از جلوی چشمم گذشت.
خوشحال بودیم. خوش بودیم. تابستانهایی که تا دیروقت توی پارک میماندیم و بازی میکردیم.
بعد مدتها امشب از ته دل میخندیدیم. از خاطرات میگفتیم و میخندیدیم.
من و نازنین که خیلی رفیق بودیم کنار هم نشسته بودیم و از غلط کاری هامان حرف میزدیم. توی گوشم می گوید علی هنوز مارموز است. شیما همان خلی که بود مانده.
پسر بچه بودیم، رسما بچه بودیم حالا مثلا آدم بزرگ شدیم. نشدیم. بزرگ نشدیم. هنوز همان کودکان ۱۳، ۱۴ سالهایم. آنقدر گفتیم و خندیدیم که از کافه انداختنمان بیرون.
موقع خداحافظی انگار نه انگار که از آخرین دیدارمان ۲۰ سال میگذرد.
تا جان در بدن داشتیم چرت و پرت گفتیم و خندیدیم ...
عجب شبی بود ...
اومدم براش بنویسم یه روز میای که دیگه خیلی دیره ...
دیگه چیزی از اون من نمونده.
اومدم بنویسم یه روز میای که برق عشق از چشام رفته.
که دیگه رنگی نمونده از ما.
بعد گفتم به نظر میاد که همهی آنچه باید رو گفتی.
و همهی آنچه که باید رو شنیدی.
من گفتم دیگه کسی و پیدا نمیکنی اندازهی من بخوادت.
اونم گفت من بی سرزمینتر از بادم ...
ریشه نمیخوام.
وقتش نیست بزرگ بشی سوسن؟
جز مرگ پشت مرگ خبرهای تازه نیست.
محبوب من،
چقدر جهان بیوجود بود.
ما همچنان به سایهای از عشق دلخوشیم.
عشقی که زخم و زندگیش تار و پود بود.
پلکی زدیم و وقت خداحافظی رسید.
ساعت برای با تو نشستن حسود بود ...
رو کوه نشستیم و زهره داره برام نون پنیر لقمه میگیره. میگه برم عمان تمام شال گردنامو میدم به تو. ۴ تا شال گردن زمستونی خیلی خوشگل دارم که عاشقشونم. حتی به الهام نمیدم (خواهرش). قدرشونو نمیدونه. میدم به تو. لقمه رو میگیره سمتم.
دارم نگاش میکنم. لقمه رو ازش میگیرم و به عظمت کوهها نگاه میکنم.
بهش میگم زهره آدمای دور ورت میدونن تو چه آدم شگفت انگیزی هستی؟!
میخنده، میگه نه بابا.
فقط یه آدم عمیق و درون گرایی مثل تو این چیزا رو میبینن.
زهره به نظر آدم خشنی میاد. بدون هیچ تعارفی میزنه تو برجک آدما. ولی پشت این نقاب یک آدم بی نهایت مهربان، حمایتگر، فداکاره.
یکیو پیدا میکنه ازمون عکس بگیره، تو عکس چهارم میگه من و بگیر تو بغلت. میگیرمش تو بغلم و سرش رو میبوسم.
اون روزی که مامان اومد تو رویداد مسابقه و جلوی همه من و گرفت تو بغلش و سرم رو بوسید زهره گفت خوشبحالت. مامانت بغلت میکنه. میبوست.
موقع خدافظی تو گوش مامان گفتم زهره رو بغل کن و ببوسش.
زهره گفت میشه من دختر شما باشم؟ مامان گفت با افتخار عزیزم ...
اشکهای من از درون سرازیر شد.
گاهی با خودم میگم کاش میشد مامانم، مامان همهی رفیقام میبود. این همه عشق رو اونها هم تجربه میکردند...
عزیزتر از جانم،
میدانم که ثبات برای انسان سخت است.
ثبات یعنی انتخاب و انتخاب همیشه سخت بوده.
برای من هم سخت است.
آنجایی که کیوانلو گفت به نظر توام همچین از این بیثباتی بدت نمیاید. نگاهم قفل شد به صورتش. گفتم دکتر چون از صمیمیت میترسم. چون تاب از دست دادن ندارم. غافل از اینکه این از دست دادنهای کوتاه و کم عمق دارد دمار از روزگارم در می آورد.
من میدانم که در این رنج بزرگ خواهم شد. قرارمان با رنج همین بوده. که من تاب میاورمش و او مرا بزرگ کند.
عزیزتر از جانم،
من در این سه سال به قدری بزرگ شدم که باورش برای خودم هم سخت است.
دیگر ترس این را ندارم که در چشمانت نگاه کنم و بگویم دوستت دارم. خیلی دوستت دارم.
که در مقابل این عشق ضعیفم. که از پسش بر نیامدم. که شاخم را شکست.
من دیگر از اعتراف کردن به ضعفم هم ترسی ندارم.
نگاش میکنم، میگه چپ چپ نگام نکن.
سرم رو میندازم پایین. دوباره سرم رو بالا میارم. دستش رو میذاره رو چشمام.
میگم باید حرف بزنیم.
میگه باید برم.
دوباره دستش رو میذاره رو چشمام.
میگم اگر حرف نزنیم من تا ابد گیر میکنم.
میدونم برات سخته.
میدونم شنیدنش برام سخته.
ولی بیا حرف بزنیم.
نمیتونه ...
بهش میگم دیگه بعید میدونم کسی اینقدر که دوستت دارم پیدا بشه که دوستت داشته باشه.
میگه منم بعید میدونم!
و میره.
هلیا رفت و من اینجا نشستم دارم عر میزنم به معنای واقع کلمه.
بار اولی که دیدمش همسن الان هلیا بودم و هلیا ۹ سالش بود. الان یک دختر خیلی زیبا، خیلی باهوش، خیلی بالغ ۲۲ سالهست و رفت استرالیا به دنبال آرزوهاش در حالی که بخشی از قلبش رو اینجا جا گذاشت تا ابد.
و سارایی که تمام قلبش رو. سارا با تمام جانش این دختر و بزرگ کرد. جانش کنده شد اما اجازه داد دخترش رها بشه و رها باشه و بره دنبال زندگیش.
من احتمالا برای دلِ تنگ خودم اینطور بیتابم.
اصلا این صحنه ی خداحافظی آدمایی که مهاجرت میکنند و عزیزانشون رو تو فرودگاه در آغوش گرفتن برای من مثل جون دادنه.
غمی که از توان من خارجه ...
در آغوشم میگیرد.
در حالی که از شدت اشتیاق تمام بدنم میلرزد.
پای سینک ایستادم و دارم سیب زمینی پوست میگیرم. میخوام ناهار کباب دیگی بذارم. همینطور که دارم سیب زمینی ها رو پوست میکنم هی لبخند میاد رو لبم. بهش میگم اگر ایران بودی پرواز میکردم خودمو بهت برسونم و دیگه به هیچی فکر نمیکردم. حیف که نمیتونم از ایران بزنم بیرون و گر نه تا اون ور دنیا هم برای دیدنت میاومدم.
بعد یاد لبخندهاش میافتم. خدای من این بچه قشنگ ترین لبخند دنیا رو داشت.
احتمالا اگر بود میگفت خوب عقل نداری دختر.
اینکه چیز جدیدی نیست، همه میدونن من عقل ندارم، راحتم!
دوباره لبخند میاد رو لبم. دستهاش رو گذاشته رو چشماش و داره یه چیزی میگه. باید لبخونی کنم. بعد باز لبخند میزنه. میگم نذار دندونات و ببینم. لبخند ممنوعه.
حرفش رو میزنه و میره ... کلا میره ... باید میرفت تو غارش.
منم با لبخند بدرقهش کردم.
من اینقدر آدما رو با لبخند بدرقه کردم که تخصصم شده بدرقه کردن آدمهایی که به جانم وصلند.
برایشان دست تکان میدهم.
میبوسمشان.
میگویم خیلی مراقب خودتان باشید. خیلی خوشبخت بشید. خیلی خوشحال باشید.
باز هم دارم لبخند میزنم.
رسما استعفا دادم و به راحتی آب خوردن با استعفام موافقت شد :))
یک جور راحتی دکتر رفتنم رو پذیرفت که یکم سورپرایز شدم.
حتی مهندس بی احساس یکم براش سخت اومد و بروز داد اما دکتر هیچی بروز نداد.
چقدر میتونه آدم حفظ ظاهر کنه؟ و طوری برخورد کنه انگار اتفاق مهمی نیفتاده.
تو فصل بدی هم استعفا دادم. هوا یهو سرد و ابری شد. پریود هم شدم. یه حس از دست دادنی و دارم تجربه میکنم که احتمالا طبیعیه.
ای انسان خر، که هر از دست دادنی دلت رو آشوب میکنه، حتی در شرایطی که خواستهی خودته من هیچ ازت سر در نمیارم به مولا!!!!
رفته بودم از هلیا خداحافظی کنم، دارد میرود استرالیا ... که مسیجش آمد. سوسن من ایرانم کجایی ببینمت. او را سالهاست میشناسمش. بعد پزشکی عمومی به آمریکا مهاجرت کرد برای تخصص قلب. جدیدا شهروندی آمریکایش آمده.
گفتم امدهام خانه ی یکی از دوستانم تا ۱ ساعت دیگر کارم تمام میشود. با هم خیابان بنفشه قرار میگذاریم. ماشینم را پارک میکنم سوار ماشینش میشوم. بغلم میکند و میگوید یک وقت موهاتو کوتاه نکنی ا. تو دلم میگم به تو چه اما به او میگویم باشه، نگران نباش.
میپرسد کجا برویم؟ خستهام از صبح دفتر بودم بعدش هم یکراست رفتم خانهی سارا. دارم فکر میکنم.
میگوید پایه ی پیادهروی هستی؟
بهتر از کافه رفتن و اینهاست کما اینکه حرف خاصی هم باهاش ندارم. حداقل پیادهروی میکنیم.
کیفم را میگذارم توی ماشینش و میرویم پیادهروی. شروع میکند، ۵ ماه پیش بریک اپ کرده و به فنا رفته. روزهای سختی را گذرانده. کل اروپا را برای موو آن کردن سفر کرده.
من برای موو آن کردن چه کردم؟ کل کوههای آب و برق را سفر کردم :)))
کصافط پولدار :)))
یک جایی آمدیم از خیابان رد شویم که دستش را گذاشت پشتم، همهاش در یک ثانیه اتفاق افتاد. تمام حسی که تجربه کردم.
خدایا چقدر دلم میخواست مردی باشد در زندگیام که برای لحظه ای بتوانم بهش تکیه کنم.
که گاهی دستش را پشتم بگذارد و بگوید من هستم رد شو ... مراقبم.
سرعتم را زیاد میکنم که دستش روی پشتم نماند و ازش فاصله میگیرم.
مرد من نیست. آدم من نیست. رفیق سالهای دوریم. همین.
نیمساعتی راه می رویم و میرسیم به ماشین. میپرسه بریم کافه یه چیزی بخوریم. - نه خستهام. از صبح سر کارم.
میگه من ۲۲ اکتبر بر میگردم امریکا، قبلش میبینمت دوباره؟ لعنت به اکتبر.
سرم و به نشانه ی اینکه نمیدونم بالا میندازم.
میگه نمیای تو ماشین بشینی حرف بزنیم؟ نه دیگه دیره میرم.
بغلم میکنه. سرش رو میبره تو موهام.
میگم حاجی بغل خدافظی یه جور دیگهست. بسه دیگه.
تو دلم میگم تو که اینقدر هول نبودی حیوان :)))
نمیتونم بلند بگم، انگار به متخصص قلب نباید این چیزا رو بلند گفت.
میپرم تو ماشین و الفرار ...
ترسیدم
از نیامدنت ترسیدم.
از نرفتنم ترسیدم.
ترس تمام وجودم را فرا گرفته.
خواب را از چشمانم ربوده.
چقدر ادمها میتوانند ترسناک باشند.
و چقدر دور از دسترس.
دارم تلاش میکنم افکاری که به ذهنم هجوم اوردهاند را مدیریت کنم اما نمیشود.
نمیتوانم.
از فردا میترسم.
از او میترسم.
از ترس، میترسم ...
حتی دیگه جرات نوشتن هم ندارم ...
اشتباه از ما بود که گمان کردیم میشود، میشود، روزی میرسد که انسانی که خود را به خواب زده بیدار کرد ...
و شاید نیازمند همین به خواب زدهگانیم که به ما یادآوری کنند قرار نیست ما آن کسی باشیم که آنها را بیدار میکند و چه بسا که خودمان نیز در زمرهی همین به خواب زدهگانیم ...
یکشنبه ای که گذشت رفتم برای خداحافظی. خودم را آماده کردم که بگویم از من دیگر ساخته نیست. حجم فشار کار بالاست. خستهم. نیاز دارم کمی استراحت کنم.
وارد دفتر که شدم، چشم به مهندس. رضا، حنیفا و دکتر موحدیان که افتاد فراموش کردم اصلا چه میخواستم بگویم.
اینقدر که این آدمها را عمیقا دوست دارم.
این هفته هر روزش با خودم کلنجار رفتم که آیا میشود ادامه داد یا نه؟
بخاطر بچهها بمانم.
سهشنبه ساعت ۱۰ شب رسیدم خانه و احساس کردم نه. دیگر از توان جسمی و روانیم خارج است این حجم کار.
تصمیمم را گرفتم.
وقت رفتن است.
دستهاش رو گذاشته رو میزم و ایستاده.
سرم و بالا میارم، به معنای اینکه کارم داری؟
من و من میکند.
بعد با کاغذهای جلوی دستش ود میرود.
هنوز دارم نگاهش میکنم.
سوسن حالم خیلی بده.
حالا شکل نگاهم تغییر میکند. دلتنگم. خیلی دلتنگم.
این جدایی با تمام آنچه تا امروز تجربه کردم فرق میکند. اشکم از دلتنگی و خواستنش بند نمیاید.
و اشکهایش سرازیر میشوند.
دلم میخواهد بغلش کنم اما فکر میکنم اینکار جلوی حرف زدنش را میگیرید.
دلت برای چیش تنگ شده؟
برای همه چیزش. خیلی خوب بود رابطهمان. خیلی خوش بودیم. حرف برای گفتن داشتیم. کلی نقطه اشتراک داشتیم.
یک روز آمد و گفت نمیتواند. بالاخره تمام میشود پس هر چه زودتر تمامش کنیم.
خوب چرا باید بالاخره تمام شود؟
رابطه همین است دیگر. باید روزی نقطهای برای پایانش بگذاریم.
اشکهایش را پاک میکند.
حنیفا چشمان قشنگی دارد. حیفم می آید از این چشمان آغشته به غم.
میگوید دارم جان میدهم. اصلا بخاطر همین است که دارم برای کانادا اقدام میکنم.
هفته ی دیگر وقت سفارتش است.
دارم به خودم فکر میکنم. به غم جدایی.
محکم در آغوش میگیرمش. میفهمم چه رنجی را به دوش میکشد.
میگوید به تو میآید آدم قوی باشی.
سکوت میکنم و به ۱۳ تا قرصی که هر روز بخاطر معده ی خرابم میخورم فکر میکنم. و به اضطراب و رنجی که در تمام این سالها به دوش کشیدم.
میگویم تا جایی که میتوانی با درمانگرت یا آدمهای امن زندگیت حرف بزن. کلمات به طرز معجزهآسایی درمان میکنند. نگذار روی دلت بماند ...
حالا که ۴ نفر به به و چه چهت کردند خیال برت داشته که کسی هستی؟
شاخ و شانه میکشی؟
بنشین سر جایت دختر،
آخرش یک آدم معمولی هستی با توانایی های معمولی تر ...
بیانصافیست.
ولله بیانصافیست ...
من به قربان قد و بالایت.
حسرت قربان صدقه رفتن را از من نگیر.
من تمام داراییم عشق ورزیدن است.
بگذار به قربان تک تک اجزای صورتت بروم.
به قربان خندههایت.
این یک چیز را از من نگیر ...
براش نوشتم هاجری قرصام تموم شد.
میگه چرا زودتر نمیگی بگم بابا نسخهتو تکرار کنه؟
گفتم آقا جان فکر کردم خوب شدم دیگه. دو روزه قرص نخوردم معدهم باز به هم ریخت.
گفت هه اونم الان تو این شرایط پر اضطراب؟
لعنت به این اضطراب که آخرش نسل بشر از اضطراب منقرض میشه ...