قلبم تکه پارهست.
آنقدر گریه کردم که چشام همه چیز و تار میبینه.
سحر و گرفتم تو بغلم و تا جایی که میتونستم زار زدم.
بعد همهمون نشستیم کنار هم، من، مامان، سحر، خاله جون فاطمه، زهره، زینت و حدیث کسا خوندن.
دست به دعا برداشتم برای خدایی که نیست.
و التماسش کردم معجزه رخ بده.
دکترها جواب کردن.
دایی حسین از کما در نمیاد.
کلیه ها از کار افتاده.
وقتی داشتم پلهها رو بالا میرفتم گفتم کاش خدایی بود که میتونستم دست به دامنش بشم.
از طرفی اگر به هوش بیاد مری نداره، بخشی از ستون فقرات آسیب دیده.
چه موندنی؟؟؟؟