نمیدانم چه شد که باز یاد روز خاک سپاری سیمین افتادم.

وقتی که داشتند بدن بی جانش را درون خاک می‌گذاشتند.

من دور ایستاده بودم و فقط نظاره میکردم.

و اشکهایی که بند نمی‌آمد.

گریه‌ی عادی نبود. رسما زار میزدم.

زهره خودش را چپانده بود وسط آن جمعیتی که داشتند سیمین را به زمین می‌فرستادند.

با کنجکاوی نگاه می‌کرد. اشکی سرازیر نبود.

منا چند قدم دورتر بود و او هم حال مرا داشت.

از وقتی تابوت را آوردند و تا ریختن خاک سرد روی بدنش من هی چند قدم دورتر میشدم‌.

بعد دیگر توان ایستادن روی پاهایم را نداشتم.

صندلی پیدا کردم.

و باز نظاره کردم.

جمعیت پخش می‌شد و دور سیمین خالی.

زهره دنبال من می‌گردد. منا هم. پیدایم می‌کنند. کنارم می‌نشینند.

ما واقعا سیمین را به خاک سپردیم و زندگی هنوز ادامه داشت ...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۳ساعت 21:52 توسط . |

فصل آلبالویی رسیده ...

نیستی که بچینم برات بیارم ...

عزیز هم دیگه نیست که برای اونم بیارم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۳ساعت 18:31 توسط . |

میگه سوسن کاری ندارم، ولی چشات زنده‌تر شده انگار. میدونم همین الانشم در زنجی ولی انگار خودت رو پیدا کردی.

گفتم من اون موقع یه پرنده ی غمگین تو قفس بودم.

الان پرنده ی غمگین آزادام...

فرقش زمین تا آسمونه!

هزار بار برگردم عقب همین راه رو میام.

+ نوشته شده در شنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۳ساعت 21:39 توسط . |

نشستم تو جلسه‌ی گروه و گفتم من میخوام حرف بزنم که اگر نگم از اضطراب میمیرم قطعا.

کیوانلو گفت بله حتما.

داستان زندگیم رو شروع کردم از ازدواج و جدایی و روابط بعد جدایی و ...

گفتم من فهمیدم تو رابطه‌ام مردها رو میترسونم. قدرت رو میگیرم ازشون ‌و ...

پرسید چطوری؟ گفتم مثلا نمی‌ذارم کاری برام انجام بدن. اگر هدیه‌ای میگیرن سعی میکنم خیلی زود جبران کنم و ... گفتم تو رابطه‌م با فلانی میگفت آقا بگو بیام دنبالت، یا از من درخواست داشته باش، خوشحال میشم. من نمیتونستم. تو دلم میگفتم من باید از خودم بفهمم. مزاحم نشم. وقتش رو نگیرم. این نبود که بخوام بگم تو قدرت نداری و ... ملاحظه میکردم. ولی گویا ناخودآگاه این سیگنال رو می‌فرستادم که من نیازی به کمک و بودن کسی ندارم.

نگام کرد و گفت تو مسئله‌ت فقط یک چیزه!

اونم صمیمیت.

چیزی که آدما رو میترسونه قدرتت نیست.

اینه که صمیمی نمیشی که نمونی تو رابطه!

اینه که آدما رو میترسونه ....

خوب من میرم که برای چند روز از لاک خودم در نیام!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۳ساعت 6:57 توسط . |

من دارم از اضطراب میمیرم.

یک کلام‌ ختم کلام 🤣

به هاجر میگم دعا کن تا شب زنده بمونم.

گفتم:

داغ دلم چو لاله ز شوخی برون فتاد

ورنه مرا ز جوهر راز آفریده‌اند!

میخنده ...

خنده ام داره زندگی من

یا بهتر بگم زندگی انسان کلا خنده داره!

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۳ساعت 11:8 توسط . |

قربونت برم که از اونور خیابون داد میزنی،

سوسن!

بیا ماشینامونو بفروشیم، بذاریم رو هم یه ماشین خوب بخریم برای اون روز.

برای خونه‌ام با فرزانه هماهنگ میکنیم 😂

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۳ساعت 7:22 توسط . |

من واقعا نمیدونم این جهان نکبت رو چطور میتونستم بدون دوستام دووم بیارم!!!

+ نوشته شده در جمعه ۱۱ خرداد ۱۴۰۳ساعت 8:43 توسط . |

بودنش

اینجا

تو زندگیم

شبیه معجزه‌ست ...

فکر میکنم دارم خواب میبینم!

+ نوشته شده در جمعه ۱۱ خرداد ۱۴۰۳ساعت 7:49 توسط . |

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟

+ نوشته شده در سه شنبه ۸ خرداد ۱۴۰۳ساعت 23:15 توسط . |

چطور میشه که این همه دوستش دارم؟ اینقدر عزیز و بزرگه تو دلم؟

آخه من کی اینقدر ظرف دلم بزرگ شد؟

+ نوشته شده در شنبه ۵ خرداد ۱۴۰۳ساعت 22:52 توسط . |

میگه ما از خوشحالی جیغ میزدیم.

تو چی؟

گفتم من تمام روز به ۱۷۴ نفری که پرپر شدن فکر کردم. به پلاسکو. به آبان ۹۸. به ماه های بعد مرگ‌ مهسا. به نیکا، به سارینا، به ...

گفت تا صبح دعا میکردیم کسی زنده در نیاد.

با خودم فکر کردم چه کردند با ما که از مرگ انسانی شاد شدیم.

گفتم راستش هیچ احساسی نداشتم. به بنرهای تسلیت شان در سطح شهر نگاه میکردم و هیچ چیزی در دلم تکان نمی‌خورد.

فکر میکنم پس فرق من با این ادمها چیست؟ اگر از مرگشان شاد شوم، میشوم همان که آنها می‌خواهند.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۳ساعت 22:45 توسط . |