نمیدانم چه شد که باز یاد روز خاک سپاری سیمین افتادم.
وقتی که داشتند بدن بی جانش را درون خاک میگذاشتند.
من دور ایستاده بودم و فقط نظاره میکردم.
و اشکهایی که بند نمیآمد.
گریهی عادی نبود. رسما زار میزدم.
زهره خودش را چپانده بود وسط آن جمعیتی که داشتند سیمین را به زمین میفرستادند.
با کنجکاوی نگاه میکرد. اشکی سرازیر نبود.
منا چند قدم دورتر بود و او هم حال مرا داشت.
از وقتی تابوت را آوردند و تا ریختن خاک سرد روی بدنش من هی چند قدم دورتر میشدم.
بعد دیگر توان ایستادن روی پاهایم را نداشتم.
صندلی پیدا کردم.
و باز نظاره کردم.
جمعیت پخش میشد و دور سیمین خالی.
زهره دنبال من میگردد. منا هم. پیدایم میکنند. کنارم مینشینند.
ما واقعا سیمین را به خاک سپردیم و زندگی هنوز ادامه داشت ...