تو پروسه ی درمان بارها و بارها پیش میاد که کل سیستم روانت به هم بریزه و چپه شی.
منم که خداوندگار گیر دادن و ور رفتن با ناخودآگاه بیچارمم.
چند شب پیش که با هاجر حرف میزدم و گفتم چیکار کردم. اولش گفت آی دمت گرم. هی خودت و میندازی وسط ماجرا و فلان.
بعد که با جزئیات توضیح دادم چی گفتم دقیقا، گفت من ندیدم راجع یه احساسات حرف بزنی. من حتی احساس نکردم رفتی خدافظی کنی. باز رفتی ازش محافظت کنی. که ببین من حالم خوبه دارم گذر میکنم توام گذر کن. برو دنبال زندگیت. اصلن نگران من نباش. من خودم از پس خودم بر میام.
گفت اون چه طرز بروز احساس و خدافظی کردنه و ....
گفت میدونی چرا تو روابطت دعوا پیش نمیاد؟ چون از صمیمیت میترسی. چون دعوا کردن و عصبانی شدن یعنی جایگاهی برای طرفت باز کردی. وارد حریمت کردیش. روش حساب کردی. دعوا نمیکنی چون با خودت میگی من که بالاخره قراره از دستش بدم پس صمیمیت رو تجربه نکنم که دهنم سرویس نشه. برای همین ملت نیومده میرن. یا میری با آدمایی که خودشونم موضوع صمیمیت رو دارن و دور وایمیستن.
این همه خودم و به آب و آتیش میزنم که مثلا رشد کنم. تغییر کنم. حریف ناخودآگاهم بشم که هی نرم رو دور تکرار. باز میبینم خونه ی اولم.
بعدشم که ۲-۳ تا اتفاق دیگه افتاد که باز من و با چیزهایی مواجه کرد که نباید.
۵ صبح پاشدم. خیلی جدی نشستم پای کارای روزانه ام. نشستم پشت میز. گوشی مو چک کردم دیدم هاجر مسیج زده من فردا دارم میرم بانک. پول تا ظهر تو حساب دکترته. اگر ببینم داری حرف از برگشت پول میزنی و اینا من میدونم و تو!
بعد احساس کردم دیگه نمیتونم. دیگه نمیتونم تحمل کنم. دیگه نمیتونم بیشتر از این بغضمو قورت بدم.
سر کار هم نتونستم برم.
هر چی از دفتر زنگ زدن جواب تلفن هم نتونستم بدم.
فقط پیام دادم امروز نمیتونم بیام!
چندین فشار و دارم با هم تجربه میکنم.
و این باعث شده که هر روز سردرد باشم.
سر کار اذیتم سر بحثی که با دکتر غین داشتم.
دوشواری مالی برام پیش اومد. خودم و مجبور کردم که کمک هاجر و قبول کنم. هنوز پولی ازش نگرفتم تمام فکرم اینه که چطور زیر یکماه پولش و برگردونم. فشار اینکه دارم خودم و زور میکنم که کمک قبول کنم داره پدرم و در میاره.
همه ش میگم آقا چه اصراریه. هنوز آمادگی شو نداری کمک بگیری. چرا داری خودتو عذاب میدی.
مامان داره هر روز پیرتر میشه و اینم داره داغونم میکنه.
راستش نمیفهمم الان دقیقا این کمک گرفتنس که داره اذیتم میکنه یا مامانم یا ...
الان دیگه هیچی نمیدونم.
فقط احساس میکنم دارم له میشم.
خوبیش اینه که میگذره!
همهش میگذره...
تو پاریس را نمیشناسی زیباترین شهر دنیاست.
گفت: زیباترین شهر دنیا شهری است که انسان در آن خوشبخت باشد.
میگه تنهایی از پسش بر نمیای
بارتون زمین بذار
نقاب "من آدم قوی هستم" رو بردار
کمک بخواه
تنهایی فشار زیادی بهت میاد
بهش گفتم یک صدایی از درونم داره فریاد میزنه ولی تو تنهایی از پسش بر میای ...
اما چرا این جمله رو با بغض میگم اگه تنهایی از پسش بر میام؟ :(
چقدر سخت بود! باورم نمیشد اینقدددددر سخت باشه.
من فکر میکردم سوگواری کردم براش.
گذر کردم ازش! ارواح عمه ام!
حرفهام که تموم شد.
نوشتم خدافظ و فرستادمش، احساس کردم بخشی از من مرد.
تلفن و برداشتم به هاجر زنگ زدم گفتم هاااجر خیلییی سخت بود. خیلیییی.
حتی فکرشم نمیکردم.
فقط گوش داد و هی گفت عجب ... عجب ...
بعد خواستم فرار کنم. حواس خودم و پرت کنم.
دیدم نخیر نمیشه.
باید تاب بیارمش.
بپذیرم که راهش همینه.
چاره ای ندارم جز اینکه باهاش مواجه بشم. از دست دادن و نداشتنش رو بپذیرم.
قرار نبوده آسون باشه
برای هیچ کدوممون ...
با ۱ ساعت تاخیر رسیدم. ۵:۳۰ زدم از خونه بیرون و ۷ رسیدم گروه. به عمرم همچین ترافیکی ندیده بودم. وقتی رسیدم هانی داشت از داستان هاش با مامانش میگفت. منم ۲۰ دقیقه اول گیج بودم کلا. صحبت بچه ها رسید به جایی که همه سکوت کردن. گفتم من یه چیزی بگم؟ کیوانلو با سرش اشاره کرد که آره. گفتم استیصال و بی قراری ایمان عصبیم میکنه. به صورت ایمان نگاه نکردم. گفتم هر جلسه پاهاشو خیلی تکون میده. هر بار هم حرف میزنه خیلی نق میزنه که دوستم ندارن. خانواده ام بهم توجه نمیکنن و ...
کیوانلو گفت چیش عصبیت میکنه.
گفتم ضعیف بودنش. مرد که اینقدر ضعف نشون نمیده.
نگام کرد گفت آها ... پس موضوع مردانگیه.
بعد ادامه داد: رسیدیم به اینجا که بروز احساس نشانه ی ضعفه.
اگر احساساتتون رو نشون بدین طرفتون میذاره میره.
گفتم به هر حال که میره.
نگام کرد گفت آره همین طوره. به هر حال میره.
ادامه دادم پس حالا که میره چرا من راجع به احساسم حرف نزنم؟
کیوانلو گفت انتظار شنیدنش رو ازت نداشتم!
فاطمه گفت آخه وقتی از حست میگی طرفت فکر میکنه بهش احتیاج داری.
کیوانلو گفت مگه غیر اینه؟
فاطمه گفت نه نیست ...
با خودم فکر کردم چقدر ما آدما شبیه همیم.
ترسو، تنها و ضعیف ...
به هاجر گفتم،
تا نپری پرواز و تجربه نمیکنی ...
بها داره.
رهایی بها داره ...
دکتر موحدیان یهو گفت، سوسن جان چه جالب که شما این همه دوست و رفیق داری. از اقشار مختلف ... مهندس با شوخی اضافه کرد آره بابا صبح اومدم دفتر گفتم من یک کیلو شیشه میخواد در جا زنگ زد هماهنگ کرد برم از دوستش بگیرم :)))
بچه های دفتر فرزانه و هاجر و از کلاب های زبان میشناسن. کسرا و آرش و از کافه ی کسرا میشناسن.
بعد اضافه میکنن که چقدر هم با معرفتن رفیقاتون.
این و از اونجا میگن که کسرا هیچوقت خدا وقتی میریم کافه ش حساب نمیکنه. هاجر هر بار برای مشکل پزشکی بهش زنگ میزنم سریع معرفی میکنه یا برامون نسخه مینویسه و ...
شنبه که از کلاب زبان برمیگشتم به هاجر زنگ زدم حالش و بپرسم. بهش گفتم دکتر موحدیان میگه چه رفیقای با معرفتی داری منم با خودم فکر کردم بس که خوش شانسم و گر نه من که کار خاصی نمیکنم.
بعد هاجر گفت پس هنوز مسیجی که برات تلگرام کردم و نخوندی. گفتم نه و درجا تلفن و قطع کردم ببینم چی نوشته.
"دوست قشنگ و عزیز من سوسن جان دلیر
نمی دانم به کدامین کار خوبم در زندگی با تو آشنا شدم.
میدونم که چقدر آشنایی با تو ،یادگیری و نگاه کردن به خود و کنجکاوی رو دوباره در من زنده کرد.
ازت یاد گرفتم چقدر نچسبیدن و رها کردن میتونه روح بزرگی بطلبه و رهایی بخش باشه و چقدر شجاعت میخواد و ای کاش نامت دلیر هم داشت.
دوست عزیزم از دست دادنت و نبودنت میتونه مثل یک داغ باشه اگر چه که خاصیت زندگیست ولی چیزی از دردش کمنمیکنه.امیدوارم جواب تک تک خوبیها و رشدهات رو تو زندگی همینطور که گرفتی باز هم بیشتر بگیری.
خلاصه خیلی دوستت دارم"
بهش زنگ زدم دوباره گفتم این چییییی بود برام نوشتی؟😭
چقدر شنیدنش از یک کسی مثل هاجر که اینقدر تو روانم مهم و بزرگه، ارزشمنده.
بعد گفت خیلی وقته میخوام بهت بگم اینارو اما نمیتونستم و فکر کردم دیگه بیشتر از این پیش خودم نگهش ندارم ...
مامان عطا فالو ریکوئست داده تو اینستاگرام.
شک داشتم به اینکه خودشون باشن. رفتم تو پیجشون، فالورا رو چک کردن دیدم بله، خودشونن.
من با خانواده ی عطا خداحافظی نکردم. آخرین باری که دیدنم تو یه مهمونی بود. بعدش دیگه رفتم. یهو هم رفتم.
خداحافظی نکردم چون نمیذاشتن برم. چون به هر طریقی که میتونستن جلوی تصمیمم رو میگرفتن. چاره ای نداشتم جز اینکه بی خداحافظی برم.
دلم براشون تنگ شده. مامان عطا یکی از بهترین آدماییه که تو زندگی میشناسم. خواهرش هم همینطور. با من خیلی خوب بودن.
خودش اما ابدا ابدا ابدا آدم من نبود. ۱۰ سال عمرم به فنا رفت ...
بعد جلسه ی تحلیل فیلم اومدیم اینجا.
به هاجر گفتم باید جدا شم از مامان.
همین امسال. باید برم خونه ی خودم. با اینکه براش سخته.
یکم فکر کرد گفت بذار ببینم کجا میتونم برات خونه پیدا کنم.
بعدش دیگه انگار فراموش کردیم من چی گفتم و رفتیم سراغ حرفهای خودمون.
ساعتای ۱۲ رفت.
صبح پاشدم دیدم مسیج زده، سوسن من یکی از آپارتمانام داره خالی میشه. پاشو بیا اینجا. فکر پولشم نباش. با هم میریم میچینیمش. گاهی ام میام پیشت.
اولش نمیفهمیدم چی داره میگه. هی مسیجش رو خوندم. بعد پیش خودم فکر کردم من از دنیا مگه چی میخوام؟
ازش تشکر کردم، گفتم زبانم قاصره. اما مرا همین بس. همین که به فکرمی.
همین که هستی ...
مامان رفته سفر.
وقتی میره میفهمم چقدر نیاز به تنهایی و استقلال دارم
این نیاز هر روز داره بیشتر میشه.
با اینکه تقریبا هیچوقت خونه نیست.
وقتی هم هست هیییچ کاری به من نداره اما دلم میخواد جدا زندگی کنم.
به شدت بهم وابسته شده.
هر چی این پروسه طولانی تر بشه جدایی براش سخت تره.
ما از اول هم بنا داشتیم فقط 2 سال پیشش باشم.
دو سال تموم شد و من هنوز اینجام.
اینقدر اوضاع اقتصادی فاجعه ست که امکان خونه گرفتن هم نیست.
امروز صبح که پشت پنجره ایستاده بودم و به صدای بارون گوش میدادم گفتم امسال باید بری سوسن.
همت کن و برو که برای همه بهتره ...
ریمایندر فیس بوک میگوید دو سال پیش همچین روزی ما (من، ثمین، علیرضا، امید، آرش و نیلوفر) باغ آرش بودیم.
توی دلم میگویم نیلوفر عکسمان را خراب کرده، کاش نبود.
بعد با خودم فکر میکنم کاش رابطه ام با امید پیچیده نمیشد و رفیق میشدیم و می ماندیم.
مثل ارش، مثل کسرا!
پسره ی کله خراب.
یاد حرف هاجر می افتم که میگوید: "اصرار داری همه چیز را جاودانه کنی. ادمها قرار نیست تا ابد با تو همسفر باشند. برای همین هم صمیمیت را تجربه نمیکنی."
صمیمیت
صمیمیت
صمیمیت
لعنتی، گیر کارم همین جاست.
گرهی ست که بازنمیشود.
میترسم از عمری که میگذرد و این گرهی که انگار باز شدنش سالها زمان میبرد...
میگه بهش گفتم احمق ما اومدیم اینجا بخندیم چرا اشکمونو در اوردی؟
اجرای بی کلام مهری تو نشست دیروز اشک هممون رو در اورد.
با خودم فکر میکنم این آدم دیوانه تو یه رنج بی انتهایی گیر کرده و تماما در انکاره.
قلبم مچاله شد.
اسم اجراش سوگ بود.
تمام اون رنجی که نمیتونه تو کلمه ابراز کنه، بی صدا به نمایش گذاشت.
یه جایی میرسه که آدم به خودش میگه، آقا من تسلیمم.
من از پسش بر نمیام.
دلم تا ابد تنهایی و انزوا میخواد و سکوت.
تو هفته ی گذشته دو بار خواب علی و دیدم.
کاش برگرده.
کاش اینطوری ول نکنه بره.
کاش بزرگ بشه.
پیر شدیم دیگه ...
غافلی از حال دل ترسم که این ویرانه را
دیگران بی صاحب انگارند و تعمیرش کنند ...
صائب تبریزی.
نشسته بودم رو پله ها و زار میزدم. به معنای واقع کلمه زار میزدم.
که مامان بیا از این مدرسه بیرون. اینجا خطرناکه. پله هاش محافظ نداره. سقوط میکنی. حتی دایی جان تقی آقا رو از نیوزلند کشوندم اینجا که بیان مامان و راضی کنن که دیگه نره این مدرسه.
با هق هق از خواب بیدار شدم.
دیروز صبح دوست مامان که چند روزی اینجا بود من و کشوند کنار و گفت مامانت سر جریان علی و مامان بزرگت اصلا حالش خوب نیست.
اینقدر روش فشاره که میترسم زبونم لال سکته کنه.
به محض تمام شدن جمله ش، درد فک منم شروع شد. اینقدر برام عجیب بود این واکنش بدنم که تا ظهر بیشتر از اینکه درد فک اذیتم کنه واکنش در لحظه ی جسمیم عجیب بود.
بعدش هم که خواب دوباره سقوط کردن مامان.
درست وقتی که فکر میکنی از داستان های "مادر" عبور کردی میفهمیکه نخیر از این خبرها نیست.
یعنی قرار نیست به این راحتی ها از ابژه خلاص شوی ...