رسیدم به پناهگاهم. تشک کنار شوفاژ. بالش و پتوم. زود هنگام پریود شدم که چیز عجیبی نیست. تو دلم دارم رخت میشورن. بالشم و تو بغلم میگیرم.

به فرزانه میگم حاجی ما آدما واقعا موجودات خری هستیم. تا وقتی هستیم که چپ و راست دهن همو سرویس میکنیم و هی گله و گلایه و شکایت داریم از هم. وقتی یکی‌مون میمیره کاسه ی چه کنم چه کنم میگیریم دستمون که حالا چه اهمیتی داشت که طرف درست جواب سلام من و داد یا نداد.

الناز داره غر میزنه که مادرشوهرم پول نمیده ماشین و عوض کنیم و من با خودم فکر میکنم که به تخمم. چه اهمیتی داره؟ همینی که داری بس‌ت نیست؟ بتمرگ زندگی‌تو بکن.

من بعد این همه از دست دادن. بعد این همه آدم عزیزی که تو خاک کردیم.

بهشون نهیب زدم که همه چیز در مقابل مرگ رنگ میبازه. از دست دادن تلخ‌ترین و زجرآورترین تجربه‌ی بشریه.

نمیدونم چرا واقعا! شاید هر بار تو رو با این واقعیت مواجه میکنه که این دست و پا زدنا برای زندگی خیلی احمقانه‌ست.

یهو بی هوا بدون اطلاع قبلی همه‌ش دود میشه میره هوا.

ولی واقعا انسان خرترین جانواریه که طبیعت ساختش.

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴ساعت 14:32 توسط . |

من اینجا، گوشه‌ی پذیرایی روی مبل کنار شوفاژ مچاله شدم و تو احتمالا رها در جهانی دیگر بدون دردها و رنج‌های انسانی داری به ما میخندی.

این کالبد لعنتی بدجوری دست و پایم را بسته.

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴ساعت 9:29 توسط . |

شب اخری که دیدمش گفتم تو مثل ایرانی که من ازش چیز زیادی نمیخواستم تنها یک سرزمین میخواستم که اندوهش، زیبایی‌اش را نکشد. من می‌دانستم من می‌دانستم که اندوهش زیبایی‌اش را می‌کشد. و همان شب درست همان شب کشته شد.

و بعد به سرزمین و وطن فکر کردم. وطن جایی‌ست که تو را در بر می‌گیرد. که درش همیشه به رویت باز است. که هر بار برمیگردم و پشت سرم را نگاه میکنم آنجاست. فقط هست‌. همیشه هست.

تصویر بدن‌های بی‌جان و سرد از ذهنم پاک نمی‌شوند. و صداها، این گل پرپر شده هدیه به میهن شده!

خاک. خاکی که بدنهایمان را در بر می‌گیرد.

و خانه‌ی ابدی ماست.

آرام میگیریم.

و تمام این هیاهو به یکباره خاموش می‌شود.

یکی دارد صورت فرزندش را بوسه باران میکند. چقدر این دختر زیباست. چشمهای نیمه باز و سری که کمی به سمت چپ چرخیده.

مادرش می‌گوید حالا فرزندم را ببرید ...

کاش یکی هم مرا ببرد.

مرا ببرید.

شما را به هر آنچه میپرستید قسمتان میدهم مرا هم ببرید.

به کجایش مهم نیست.

به خاک

به آسمان

به دریا

ماندنم زجر ممتد است.

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴ساعت 17:41 توسط . |

یه سری آدما و مکان هایی رو دارم تو خوابهام میبینم مثل دنیای‌ واقعی که یه سری آدم و مکان هستن که هستن همیشه.

اونجا هم یه سری آدم و مکان هستن که دیگه بخشی از خوابهای من شدن.

مثلا یه اقای کچل قد بلندیه که سیبیل داره. اون شخصیت جدید خوابهامه. یا اون خونه ای که بارها با مهری رفتیم و بهش سر زدم. فقط سر می‌زنیم. خونه ی قابل سکونتی نیست. فقط میریم اونجا و مهری از تاریخچه‌ش میگه.

این اقاهه هم فقط هست‌. یهو پیداش میشه و یهو هم وسط خواب غیبش میزنه.

من تو خوابهام دارم یه دنیای جدیدی و می‌سازم.

با آدم‌های جدید.

دیگه انگار چیزی تو دنیای واقعی ندارم.

کم کم کوچ میکنم به خوابهام...

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴ساعت 16:24 توسط . |

خیلی قلبم شرحه شرحه‌ست!

اصا امروز تعجب کردم.

رو پل هوایی که داشتم از پارک برمیگشتم.

یه لحظه وایستادم.

دیدم خیلی شرحه شرحه ام.

از توانم خارجه.

میدونم که تهش هممون مجبوریم ادامه بدیم و میگذره ولی واقعا الان از توان من خارجه دیگه.

به مهدیه دختر خاله ی مامانم پیام دادم.

گفتم آقا من دیگه نمیتونم تنهایی از پس این درد بربیام.

برام دارو بنویسین.

اینستاگرام و پاک میکنم. فکر میکردم میشینم پای این پستا با ملت سوگواری میکنم، زار میزنم خالی میشم. دیدم نه بابا. دارم پاره میشم.

هر پست یه خنجره تو قلبم. متاسفم واقعا که زنده ام. خیلی متاسفم.

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴ساعت 13:25 توسط . |

سلام به سگ سیاه افسردگی.

دیروز با هزار بدبختی رفتم دوییدم. فکرشم نمیکردم بتونم ۵ کیلومتر بدوام. هر چند که تمام مدتی که داشتم می دوییدم زار زدم ولی مهم این بود که رفتم. با خودم فکر کردم پس میتونم بازم. میتونم برگردم به زندگی. هنوز جونی تو بدنم مونده. دیشب تونستم بخوابم یه چند ساعتی.

اما الان هر کاری که میکنم نمیتونم از تو جام در بیام. حسودیم میشه به آدمایی که زندگی عادی شونو دارن. خوشحالن. میگن. می‌خندن. من یه لحظه تنها میشم تصویر حمید مهدوی میاد جلو چشم. اونجایی که رو زمین افتاده ‌و یکی دستش رو گذاشته رو گلوش.

یعنی اون لحظه، اون لحظه ای که تیر میزنن به گلوش و می افته رو زمین به چیا داشته فکر میکرده؟ میدونسته دیگه تمومه؟

بچه‌هایی که کشته شدن اگه می‌دونستن میمیرن بازم اون شبا میرفتن؟

من اگه مطمئن بودم میمیرم نمی‌رفتم. همینقدر بزدل و ترسو.

اما سوالم اینه که مگه این زندگی چی داره که چسبیدی بهش؟ ها؟

خیلی دارم زجر میکشم.

چقدر این بچه‌هایی که کشته شدن قشنگ بودن.

دیروز بعد دو ماه با شادی حرف زدم. زنگ میزد جواب نمی‌دادم. اصا توان حرف زدن نداشتم. تلفن و که جواب دادم داشتم گریه میکردم. گفت خودتو از بین میبری. حال مارک و پرسیدم و بیشتر زار زدم. حسودیم شد به هر کی غیر ایرانیه. چی کشیدیم ما تو این خراب شده. تو این کصافطی که اینا برامون ساختن.

+ نوشته شده در جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴ساعت 9:49 توسط . |

آخرین مراجعه‌ام رفت.

دو هفته پیش این موقع بیرون دفتر منتظرم بودی که بیام.

حتی بار اولی که دیدمت هم پنجشنبه بود.

بعد دفتر اومدی دنبالم با یه دسته گل لیلیوم.

گفتی میدونستی لیلیوم همون گل سوسنه؟

میدونستم ولی تو از کجا میدونستی؟

دو هفته پیش امشب تو تصمیم گرفتی که نباشی.

خسته بودی.

از زندگی نکبتی که مادرت و ج ا برات ساخته بودن خسته بودی.

چطور یک مادر میتونه اینقدر سایکوتیک باشه که بچه‌ش بمیره یه نفر و بفرسته خونه که لیست از وسایل خونه برداره.

لامصب بچه‌ت مرده.

چقدر تو مریضی ...

دوستای دبیرستانت که هر کدوم یه ور دنیان برات مراسم یادبود گرفتن و از هم خواستن یه خاطره ازت بگن.

یکی نوشته سال دوم دبیرستان ۴ تا المپیاد مدال گرفتی!😭

یکی نوشته عاشق ناسا بودی، اگر ایران نبودی یه کاره ای تو ناسا میشدی.

اون زمان وااااقعا mr searcherی بود واس خودش، ببینید در هر زمینه ای فکرشو میکردی میومد واست اندازه دو تا کتاب صحبت میکرد.در مورد ناسا،جنگ افزار،موتور سنگین،انجین، حتی فناوری اطلاعات هم علاقه داشت.

کلا وقت خالی پیدا میکرد میرفت کافی نت مینشست سرچ میکرد زمانی که خونشون اینترنت هنوز dial up بود.

یکی نوشته به زندگی عادی راضی نمیشد هیچوقت، مثلا فیزیک براش کافی نبود باید از متافیزیک سر در می آورد.

نمیتونست به دنیا اونطوری نگاه کنه که ما نگاه می‌کنیم.

کاش بیشتر ازت میدونستم.

کاش میتونستم کمکت کنم.

که دستت رو بگیرم و از ته چاه نجاتت بدم.

چقدر باهوش و قشنگ بودی. حیف تو بود. حیف تو بود که اینطور غریبانه بری.

حالا زیر خروارها خاکی. خاک سرد.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۴ساعت 19:22 توسط . |

حالا میتونم با شونه‌هایی سبک‌تر و رهاتر به زندگیم ادامه بدم ...

آخيش:)

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴ساعت 0:27 توسط . |

دلم میخواد برگردم به عقب.

اون موقع‌ها که خوشحال بودم.

انگیزه داشتم، شوق داشتم.

ورزش میکردم، میدوییدم.

میخواستم ماراتون شرکت کنم...

روزهام خیلی خاکستری و تاریکن.

دلم نمیخواد صبح بشه.

روز بیاد.

کاری ندارم.

زندگی و کنسل کردم و گذاشتمش رو پاز.

کتاب انکار مرگ ارنست بکر و مثل کتاب‌های مقدس گذاشتم بالای سرم.

قبل خواب چند صفحه میخونم و بیشتر از همیشه به مرگ فکر میکنم.

مرگ ... فاصله‌ی زیادی باهاش نداریم. همینجاست، بیخ گوشمون. خیلی نزدیک.

در دریایی از ناامیدی و ناامنی و غم، غم بسیار غوطه‌ورم.

+ نوشته شده در شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴ساعت 22:51 توسط . |

سینه سوخته ام.

روانم برای نجات دادنم دست و پا میزند.

من از آن روز که بدن بی جانش را در خانه اش یافتم جانم سوخت.

از تنهایی و بی‌کسی‌اش.

قلبم سنگ شده.

هر شب با تصویر آن دری که شکستیم.

و پاهایش.

چشم روی هم می‌گذارم.

چنان زندگی‌ام سخت و طاقت فرسا شده که توان هیچ‌ برایم نمانده.

سینه‌ام می‌سوزد.

هر روز و هر روز و هر روز ...

روانم برای نجاتم دست و پا می‌زند.

دست و پا نزن جانم.

من تسلیمم.

تسلیم این رنج ...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۴ساعت 13:56 توسط . |