سینه سوخته ام.

روانم برای نجات دادنم دست و پا میزند.

من از آن روز که بدن بی جانش را در خانه اش یافتم جانم سوخت.

از تنهایی و بی‌کسی‌اش.

قلبم سنگ شده.

هر شب با تصویر آن دری که شکستیم.

و پاهایش.

چشم روی هم می‌گذارم.

چنان زندگی‌ام سخت و طاقت فرسا شده که توان هیچ‌ برایم نمانده.

سینه‌ام می‌سوزد.

هر روز و هر روز و هر روز ...

روانم برای نجاتم دست و پا می‌زند.

دست و پا نزن جانم.

من تسلیمم.

تسلیم این رنج ...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۴ساعت 13:56 توسط . |