تقریبا در تمام مهمانی هایی که این مدت رفتم
اتفاق مشترکی افتاد
تلاش مذبوحانه ی مردان برای نمایش قدرت.
من برترم.
و این دست و پا زدن چقدر مشمئز کننده بود.
خیلی دارم خودم و کنترل میکنم که به اتفاقات این یکسال فکر نکنم.
به سالگرد مهسا، نیکا و ... فکر نکنم.
ازش چیزی نگم.
ازش دور بمونم.
نمیشه ...
کاش یه کاری میکردیم.
کاش برای این خون هایی که ریخته شد کاری میکردیم ...
واپسین روزهای تابستان
و زندگی که همه ش بازیه
و ما آدم بزرگا که زیادی جدی گرفتیمش.
تو بودی آن دم صبح امید کز سر مهر
بر آمدی و سر آمد شبانِ ظلمانی
رشت رو به مقصد تهران ترک کردیم.
عجب سفری بود تا به اینجا.
اگه نمی اومدم هیچ کدوم این مکانها، ادمها و ... تجربه نمیکردم.
رنج از دست دادنی که ... البته چه از دست دادنی؟ مگر به دست آورده بودی که بخوای از دست بدی؟
واقعا در عجبم از این حجم توهم.
در این ده روز مدام مرور کردم خودم رو.
و بارها از خودم پرسیدم کدوم از دست دادن؟
سوگوار چی هستی؟
و خوب طبعا پاسخی نداشتم.
به هر حال در رنج بودم. این رنج هر چه که بود به وضوح بزرگ شدن و پخته شدنش رو حس کردم.
من هم که سرم درد میکنه برای غوطه رفتن در این چیزها.
کشف خودم و رنجهام و شادی ها. بعدش هم رشد.
الان هم بی صبرانه منتظرم ببینم مقصد بعدی چی در انتظارمه ...
آقا ما دیروز رفتیم جنگل انار. من تقریبا هیچ ایده ای نداشتم کجا داریم میریم. تصورم یه پارک جنگلی سانتی مانتال برای عموم بود.
تقریبا یه دو ساعتی پیاده روی کردیم و بعد هم از جاده اومدیم پایین. تا اینجا همه چیز عادی بود. رسیدیم به یه دشت مسطح و همینطور باز رفتیم. از دور درختای کوتاه دیده میشد که به نظر خیلی عادی بود. نزدیک که شدیم با یه جنگل با درختای کوتاه و تاریک مواجه شدم که یاد فیلم ترسناک انداخت منو :/
البته ساعت حدود ۵ بعدازظهر هم بود و ما به سمت تاریکی میرفتیم الردی.
هیچی دیگه وارد شدیم و کاوه گفت سوسن از ما دور نشو که گم میشی. همینطور خم خم میرفتیم به این مسیر شاخه های تمشک که پر از خار هست رو هم اضافه کن که همه ش به همه جامون گیر میکرد و زخمی میشدیم. تا رسیدیم دوباره به دشت. یه نفس راحتی کشیدم و باز رفتیم. این وسط سالی گفت اگه خرس دیدی فرار نکن! :|
مگه اینجا خرس داره؟؟؟؟؟؟
برگام ریخت در ثانیه.
بازم اکی بود چون هوا روشن بود و میشد دید اطراف و حداقل. رسیدیم به یه رودخونه ی خفن. خیلی خفن. بارون ریزی هم می اومد. یه مه ملایم هم اون وسط برای خودش میچرخید. تااااا دیدم هی وای من داره هوا تاریک میشه.
حالا کاوه داشت از رو نقشه یه مسیر دیگه ای رو برای خروج از جنگل پیدا میکرد. که نزدیک تر باشه. از طرفی اون مسیر خیلی گِل بود و همه ش هم به راه بسته میخورد.
من اینطوری بودم که به قرآن گیر کردیم. همینجام خرسا میان میخورنمون و میمیریم 🤣
در نهایت از مسیری که اومدیم برگشتیم ولی تو تاریکی محض. چراغ هم نمیتونستیم روشن کنیم. فقط جاهایی که باید از رودخونه رد میشدیم.
هیچی دیگه ما زنده بیرون اومدیم از جنگل. حدود ۳ بعدازظهر راه افتادیم و ۹ هم برگشتیم.
بعد تازه اینا میگن این که چیزی نبود :|
جان مادرتون من و شب نبرین تو جنگل.
بهش میگم من تو خواب هم نمیدیدم بیام یه همیچین جایی.
همه چیز بی نهایت زیباست.
بکره.
انگار تو رویام.
سرش رو آورد بالا و گفت تولدت مبارک ...
نقل است که گفت: «یک روز، دلم گم شده بود. گفتم: الهی دل به من باز ده.»
ندایی شنیدم که «ما دل به آن سبب ربودهایم تا با ما بمانی، تو باز میخواهی با غیر ما بمانی؟»
تذکره الاولیا- عطار نیشابوری
من و برد یه جایی شبیه بهشت.
آتیش روشن کردیم.
چایی گذاشتیم.
همینطور که نشسته بودم و محو زیبایی اطرافم بودم.
صدام زد و گفت تولدت مبارک ...
کاوه گفت تولدش که گذشته!
- آره ولی گذاشته بودم که بیارمش اینجا و بهش بگم :)
با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم.
سالی بود.
دیدم تو واتس اپ کلی مسیج داده.
بهش زنگ زدم، گفت چمدونتو بیند برای ساعت ۶ برات بلیت گرفتم.
اصلا و ابدا حوصله ی سفر نداشتم. تمام تلاشمو کردم بذاره بلیت و کنسل کنم.
کوتاه نیومد.
پاشدم، چمدونم رو بستم. به مامان زنگ زدم گفتم من عصر دارم میرم تهران. گفت امیدوارم بهت خوش بگذره. گفتم دارم میرم خوش گذرونی دیگه. گفت نه داری میری که اینجا نباشی فقط.
درست میگفت.
حالا یک هفته میگذره و باید بگم بهترین سفر زندگیم بوده تا الان.
از اصفهان داریم میریم رشت و بعدش هم معلوم نیست از کجا سر در بیاریم.
شروع ۳۳ سالگی حرف نداشت.
بهترین هدیه ای بود که یه نفر میتونست بهم بده.
سالی و کاوه سنگ تموم گذاشتن.
دستم رو گرفتن و آروم آروم کشیدنم بیرون از چاهی که توش گیر کرده بودم.
به نا کجا خیره شده،
خط نگاهش را دنبال میکنم ..
به چی فکر میکنین؟
هیچی، دلم میخواست که بابات تو زندگیمون می بود، دلم مرد میخواد تو زندگیم .
غم عالم روی دلم مینشیند!
براش توضیح میدم میدونی که اگه بود، کلافه میشدی.
حرف هم را نمیفهمید.
دنیاهاتان از هم دور است.
خودم را گول میزنم.
او را گول میزنم.
چاره ی دیگری دارم؟
قرار نیست هیچوقت ادمها رو بفهمم.
منی که در کار خود مانده ام.
منی که معنای رفتارهای خودم را نمیفهمم ، چطور میشود و می توان دیگری را فهمید؟
چطور میشود به ادمها لیبل زد در شرایطی که هیچ نمیدانیم از آنچه در روانشان اتفاق می افتد.
در شرایطی که حتی خودشان هم نمیدانند.
سخت ترین کار دنیا این است که ادمی با خودش صادق باشد.
و مایی که با دروغ های کوچک،
با امیدهای واهی
صبح را به شب می رسانیم.
که تاب آوریم ...
هر بار که خواستم کوچک بودن هستی را لمس کنم خودم را به قله رساندم.
از آن بالا همه چیز، ادمها، ماشین ها، خانه ها ... حتی احساسات به اندازه ی سر انگشتانمند.
همونطوری که نشستم و دارم به شهر زیر پام نگاه میکنم زیر لب زمزمه میگم،
بازیچه ایست طفل فریب این متاع دهر، بی عقل مردمان که بدین مبتلا شدند ...
آخرین تلاش های مغز برای بقا.
بهش متذکر میشم که دیگه فایده نداره.
خودت رو خسته نکن.
آخراشه.
انرژیت و نگه دار برای کارهای مهم تر.
هممم، طبعا گوش نمیده.
روان کار خودش رو میکنه.
بدون در نظر گرفتن آنچه در واقعیت به وقوع میپیونده.
نگار بهم مسیج داد روز تولدت چطور بود؟
بهت خوش گذشت؟
دیدم اشکام دارن میان.
بدون هماهنگی من.
یعنی این درسته که من از صبح دارم شما رو مدیریت میکنم بعد یهو بی هوا زارت برای خودتون میاین؟
دیگه رها کردم. دیدم نمیشه که هی این بغض سرکش رو قورت بدم.
یاد حرف کیوانلو افتادم که بهم گفت غم رو به رسمیت نمیشناسی.
جایگاهی براش قائل نیستی.
سرکوبش میکنی ...
خایله خوب دیگه سرکوبتون نمیکنم.
بفرمایید تشریف بیارید ببینم الان دقیقا باید چه کنم با حس غم درونم.
برای نگار نوشتم از صبح فرندز نگاه میکنم.
و اگه بخوام باهات صادق باشم خیلی خوش نگذشته.
بعد گفت شاید منم نباید هیچوقت از مشهد میرفتم.
شاید نباید ۱۶ سال پیش میرفتم تهران که بعد دور دنیا بچرخم.
دوست خوب داشتن خیلی مهمه،
اینجا هم خیلی سخته، تنهاییش سنگینه.
خیلی
بهش گفتم من بهترین دوستای دنیا رو دارم که هر بار خواستم بمونم ته چاه کشوندنم بیرون و نجاتم دادن.
خوب که گریه هام رو کردم و تمام شد زدم از خونه بیرون.
کجا برم؟
معلومه کوه ...
گفت آرزو کن!
چشام و بستم.
یک آرزو بیشتر نداشتم آن لحظه ...
و شمع ۳۳ سالگی ام را فوت کردم :)
همیشه ی خدا، مغز شگفت زده ام میکند.
و این باور را که همه ی به در و دیوار زدن های ما برای بقاست پر رنگ تر میشود.
وقتی به مرحله ای میرسی که اوج جنگ روان است برای رها کردن، ناخودآگاه به میدان می آید.
خواب های شیرین میبینی.
خواب هایی که محال است در واقعیت اتفاق بیفتند.
اینکه به هر چیزی دست می اندازد که از یاد نبرد.
که یاد آدمها را زنده نگه دارد.
چرا که زنده نگه داشتن آنها به معنای زنده نگه داشتن خود است.
به معنای بقای من است.
من این مرحله را بخاطر رویاهای شیرینش خیلی دوست دارم.
تلاش میکنم در دام ناخودآگاه نیفتم.
و لذت ببرم.
مثل تمام بخش های رابطه.
از این مرحله ی از دست دادن هم لذت بردم :)
این دومین بار است که خودم را ته چاه احساس میکنم و پناه میبرم به ولاگ های یلدا.
مثل یک نور است برایم.
غم را از روی دلم بر میدارد.
تمامش را نه.
اما نوید این را میدهد که سحر نزدیک ست.
که رها میشوم از این غم.
امروز ح ازم پرسید وقتی غمگینی چه میکنی؟
گفتم هیچ، تلاش میکنم غرق نشوم تا زمان همه چیز را حل کند.
واقعا راه حل سریع السیری ندارد.
زمان همه چیز را حل میکند...
«سالها بگذرد که یکی را از ناگه دوستی افتد که بیاساید.»
- مقالات شمس.
خوشا آنکس که لحظه ای باز می ایستد
به عقب نگاه میکند و می گوید عجب ابله ای بودم
در این لحظه آینده زاده میشود!