ملغمه‌ای از وحشت، نگرانی، اضطراب، غم و در نهایت پذیرش.

همچین بد هم نبود ...

+ نوشته شده در شنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۴ساعت 23:13 توسط . |

تمام دیروز اینترنت نداشتم و داشتم دیوانه می‌شدم از بی‌خبری.

تنها کاری که به ذهنم می‌رسید این بود که پاشم و خونه رو مرتب کنم. دوش گرفتم. کولر و سرویس کردم. یکم کتاب خوندم. مامان هم خونه نیست. رفته پیش پروین. نگران اونام بودم. هر نیم ساعت زنگ میزدم چک میکردم که از خونه بیرون نره.

تازه اینجا خبری نیست.

زهره زنگ زده که جمع کن زمینی بریم عمان.

گفتم حاجی کجا بیام؟ خانواده‌ام اینجان. دوستام اینجان. تکون نمی‌خورم. تا آخرش می‌مونم.

مثل سگ ترسیدم ولی میمونم.

آخرش که می‌میریم. ترجیح میدم اینجا بمیرم.

زنگ زدم فرزانه و هاجر که یادآوری کنم برای یک هفته غذای کنسروی بگیرن. بعد فکر کردم این چه کاریه؟ اگه بخوان همه اینکار و بکنن که قحطی میشه. بعد فکر کردم حداقل آب بگیریم که اگر آب قطع شد تشنه نمیریم 😅

دیگه دارم بدترین حالت رو متصور میشم.

الان به نظر میاد بهترم و اضطرابم کم شده.

عقلم یکم به کار افتاده.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۸ خرداد ۱۴۰۴ساعت 8:52 توسط . |

۲ شبه که نتونستم بخوابم.

با هر خبر تا مرز فروپاشی روانی میرم و بر میگردم.

کاش گاو بودم

کاش تحلیل نمیخوندم

کاش اخبار و کنار هم نمیچیدم

کاش بشینم سر جام و این مدتی که وقت دارم رو زندگی کنم.

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۴ساعت 11:49 توسط . |

تکه‌هایم را جمع میکنم و میرم دو.

تمام بدنم از اضطراب درد میکنه.

حالا جز دویدن هیچکاری برای انجام دادن ندارم. نه توان ورزش دارم. نه توان گذراندن کلاس‌هایم. نه احتمالا توان دیدن مراجع.

آنچه نباید میشد، شد.

ما چیز زیادی نمی‌خواستیم.

ما هیچ‌وقت چیز زیادی نخواستیم.

به نظر می‌آید همه‌ی آنچه برایمان مانده این است که موقع خداحافظی برای چند ثانیه بیشتر هم را در آغوش بگیریم.

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۴ساعت 8:13 توسط . |

آرزوی امروز رو میکنیم.

ایران از دست رفت ...

+ نوشته شده در جمعه ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ساعت 17:4 توسط . |

آخرین مراجعم رفت و من ماندم و من.

من ماندم و خیال.

چقدر ما آدمها شبیه همیم.

چقدر در هم تکرار می‌شویم.

دلم می‌خواهد تک تک‌شان را موقع خداحافظی بغل کنم و بگویم غمت را میفهمم و نمیفهمم.

خشمت را، شرمت را، حتی شادی‌ت را.

میفهمم و نمی‌فهمم.

و با همه‌ی این فهمیدن‌ها و نفهمیدن‌ها دوستتان دارم.

عمیقا دوستتان دارم.

رنجتان رنجم است.

شادی‌تان شادی‌ام است.

و وقتی از این در خارج میشوید تمام هفته منتظر دیدارتانم.

مراقب خودتان باشید.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۲ خرداد ۱۴۰۴ساعت 12:43 توسط . |

میگه بابام از سرما همیشه فراری بود. دو تا دو تا جوراب می‌پوشید. شال دور کمرش می‌بست وسط تابستون.

از فکر اینکه الان تو سردخونه‌ست دارم دیوونه میشم.

قلبم تیر میکشه از حالی که داره.

لعنت به من که هیچ کاری ازم برنمیاد!

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۴ساعت 11:10 توسط . |

ازم می‌خواهد زمانی را مشخص کنم که حرف بزنیم.

شنبه صبح زود ما می‌شود و آخر شب آنها. تازه از دو برگشته‌ام خانه. با همان لباس‌ها میشینم پشت تلفن. از روزش میگوید و احوالش. بعد می‌رود سر اصل مطلب.

من من کنان می‌پرسد تصمیمت را گرفتی؟ برایت دعوت‌نامه بفرستم؟ به صفحه‌ی موبایل خیره میشوم و هزاران هزار فکر از ذهنم عبور می‌کند.

شاید این آخرین فرصت باشد! پشیمان میشوی! همه چیزش خوب است. بگو وقت بیشتری میخواهی.

اما پاسخم یک چیز است. نه!

شرایطش را ندارم.

دکترا قبول شدم.

میخواهم بمانم ... زندگی من اینجاست. کنار خانواده و دوستانم.

اینها بهانه‌اند. زندگی من آنجاست که قلبم برای کسی بتپد ..

برایم آرزوی خوشبختی می‌کند و بدون حرف اضافه ای می‌رود.

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۴ساعت 11:14 توسط . |

صدای گریه‌ش و که می‌شنوم بدنم یخ میکنه.

میگه بدترین و سخت‌ترین تجربه‌ی زندگیش بود.

بابام بی‌هوشه.

صدامو که شنید یک قطره اشک از گوشه‌ی چشمش چکید.

دیگه نمی‌فهمم چی میگه.

منم باهاش اشک میریزم.

+ نوشته شده در جمعه ۱۶ خرداد ۱۴۰۴ساعت 15:23 توسط . |

یهو خیلی بی‌هوا ازم پرسید بزرگترین آرزوت چیه؟

منم بدون هیچ فکری گفتم پشتک وارو زدن.

مثلا ۶ تا پشت سر هم.

سکوت باعث شد بهش نگاه کنم.

گفت همین؟

بزرگترین آرزوت اینه که پشتک وارو و بزنی؟

هومممم

ماراتون هم دوست دارم شرکت کنم.

صد تا پوش اپ هم، هم.

نمیفهمم چرا آرزوهای من برای آدما غریبه؟

دو سال پیش هم یه آرزوهای این مدلی داشتم.

مثلا ۱۰۰ تا کتاب بخونم تو یه سال.

فلان مستند و تا آخرش ببینم.

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۴ساعت 23:48 توسط . |

تو یه مسیر خاکی بودم. مثل مسیر انتهایی کوه‌. کفش‌هام جدید بودن. انگار‌عادت نداشتم. پام توش راحت بود ولی باید با بندها یه کاری میکردم که راحت تر بشن. تو مسر سحر و دیدم. یه کلاه کابویی نقره ای سرش بود با هودی که پشتش پروانه داشت.

داشت بهم میگفت بعد مرگ باباش اولین باره از خونه اومده بیرون. اومده بود خرید کنه. یه جا خوردم زمین. اومد بالای سرم و دستم رو گرفت. کمکم کرد. کمکم کرد بلند بشم. یه فشار خیلی زیادی و داشتم تحمل میکردم. یه احساس گناه. که این مدت به اندازه ی کافی به سحر حواسم نبوده. کم گذاشتم. سریع راه می‌رفت. بش نمی‌رسیدم. یه لحظه برگشت و یه چیزی و برام تو هوا پرت کرد. مثل آب‌نبات. افتاد روز زمین. برش داشتم. و دوباره دنبالش دوییدم. رفت تو یه درمانگاهی انگار. دم درش ایستادم ببینم میخواد چیکار کنه. چیزی بهم نمی‌گفت ولی اینطوری بود که دنبالم نیا. هاجر هم اونجا بود. اون هم اومده بود دارو بگیره یا ویزیت بشه. متوجهش نشدم. تمام حواسم به سحر بود که دیدم یه نفر آروم داره موهام رو شونه میزنه. اومدم بگم آقا جان موهای من فره نباس شونه کنی، فرش خراب میشه. دیدم نه، موهام صافن. نگاش کردم. تو خواب مراقبت رو ازش پذیرفته بودم. با همه‌س گاردی که داشتم اجازه دادم ازم مراقبت کنه.

نشستم. و به در درمانگاه خیره شدم.

هاجر کنارم ایستاده بود و موهام رو به آرامی شونه میزد.

سحر نیومد.

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۴ساعت 11:45 توسط . |

هوم

خودت رو لایقش نمیدونی. برای همینه. برای همینه که اینقدر در فاصله می ایستی.

+ نوشته شده در سه شنبه ۶ خرداد ۱۴۰۴ساعت 23:42 توسط . |

رفتیم یه کارگاهی تو دانشگاه. همه با هم. من و فرزانه و هاجر. هاجر و خیلی وقته ندیدم. فقط تو گروه میبینمش. تو کارگاه هم وقت نشد با هم گپ خصوصی بزنیم. رسیدم خونه دیدم مسیج داده در چه حالی؟ خود خودت، بدون کاور؟

ظاهرم خوب بود آقا. خیلی خوب بود. خوشحال بودم اصا. این لعنتی ا کجا ته من و میبینه؟ حقیقتا برگام. برگام. فضای رابطه مون خیلی عجیبه.

حتی اولش فکر کردم که خیلی خوبم. بدون کاور و اینا. بعد یادم اومد دو روز پیش ۴ صبح پاشدم و با یه چیزی مواجه شدم که دیگه نذاشت بخوابم. و اینکه سیستم انکارم قوی عمل می‌کنه که فراموشش کرده بودم. یه چیزی مثل پُتک برای بار هزارم خورد تو سرم. و انسان عجب موجود غریبیه. تو هر بار که با چیزی مواجه میشی که همیشه بوده ادراکت متفاوته. حست متفاوته. تجربه‌ت متفاوته. انگار هر بار یه چیز جدید و داری میبینی.

خداوندگارا من چقدر به جهان رابطه بی اعتمادم. چقدر به دنیا بی اعتمادم. و این عدم اعتماد چه درماری داره از روزگارم در میاره. نمی‌فهممش. یه جاهایی اعتماد هست. ولی تو ساختن رابطه با یک مرد بی اعتماد ترینم. اصلا نمیتونم. تمام مردها رو بی وفا و رها کننده میبینم. حتی مطمئن نیستم واژه‌هایی که دارم استفاده میکنم درسته یا نه. آیا منم که دارم پروجکت میکنم؟ یا چی؟ هی فکر میکنم شاید از بابا میاد! چون با زنها که بهترین روابط رو ساختم. اکی بهترین هم نباشه خوبه. قابل قبوله. یه چیزی ساختم حالا وسط‌. ولی اون طرف هیچی. مطلقا هیچی. خالیه. و ترسناک ....

+ نوشته شده در سه شنبه ۶ خرداد ۱۴۰۴ساعت 19:40 توسط . |

پرده اول:

مامان ماشینشو عوض کرده‌ و چند روزی بود بهم میگفت بریم با ماشینش دور بزنیم! منم که بی‌ذوق‌ترینم. میپیچوندمش. امروز که اومد خونه گفت بریم باغ؟ اومدم بگم آقا جان بی خیال من. حوصله ی باغ و ندارم که زبان به دهن گرفتم و گفتم بریم.

به خودم گفتم ضد حال نباش دیگه توام.

پرده دوم:

از درخت گوجه سبز اویزونم و دارم به سختی ۴ تا دونه گوجه سبز میچینم. چشم به آلبالوها می افته‌. به این زودی فصل آلبالوها رسید. نور خورشید از لا به لای برگها افتاده روی صورتم. به تو فکر میکنم. برایت مهم نبود که از دیوار راست بالا میرفتم. که لباس های مردانه می‌پوشیدم. که شباهت کمی به دخترها داشتم.

بی خیال چیدن گوجه سبز میشوم. سبد نصفه را بر میدارم و میروم سمت مامان. می‌گوید اگر پسر بودی دخترها عاشقت میشدند! میخندم. چرا؟ نوع راه رفتنت ژستت ابهتت جذاب است. باز میخندم. خدا لحظه ی آخری منصرف شده،ها؟

پرده‌ی سوم:

با مامان فرش های اتاق آخری را بیرون می آوریم و با کارواش میشوریمشان. زیر لبم غرغر میکنم. بلند میگم یه دیوونه یه سنگ میندازه ته چاه که ده تا عاقل نمیتونن درش بیارن. می‌خندد اما اینبار خنده‌اش تلخ است ... پیش خودم می‌گویم اینبار جلواش می‌ایستم. اینبار سکوت نمیکنم‌. اینبار تمام حرفه‌ای ناتمامم را تمام میکنم.

پرده‌ی چهارم:

در راه برگشتیم، شجریان می‌خواند: یارم به یک لا پیرهن، خوابیده زیر نسترن، ترسم که بوی نسترن مست است و هوشیارش کند ...

+ نوشته شده در جمعه ۲ خرداد ۱۴۰۴ساعت 20:14 توسط . |

تو اینقدر زخم خوردی و ترسیدی که جرات اعتماد کردن را از خودت گرفتی.

انقدر آدمهایی که دیدی زخمی بودند و گیج که آدمهایی با زخمهای کم، شفاف، روشن برایت مسخره می آیند.

تو دیگر در هاله ای از ابهام نیستی. لازم نیست به دنبال معنا و تفسیری برای تک تک رفتارهایش باشی. برای رفتن ها و آمدن هایش.

برای سکوتش. برای توجه و بی توجهی‌اش.

تکلیف همه چیز روشن است.

و این در حالیست که چشمانت به این حجم نور و روشنایی عادت ندارند.

در حالی که فاصله میگیرم به خودم یادآوری میکنم که آدم خوبی‌ست.

به خودت فرصت بده به نور عادت کنی ...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱ خرداد ۱۴۰۴ساعت 23:51 توسط . |

تا میبینتم دستش را روی پیشانی‌ام می‌گذارد.

بعد روی گونه‌ام می‌کشد.

بعد هم گرمای دستهایم رو چک می‌کند.

با نگرانی می‌پرسد چرا تب داری؟

آنفولانزا گرفتی؟

- احتمالا ویروس جدید کروناست‌.

از گروه که بیرون می‌آییم موقع خداحافظی دوباره دستش را روی پیشانی‌ام می‌گذارد و تبم را چک می‌کند بعد هم می‌گوید اگر دارو خواستی بگو امیر برایت بنویسد.

- خوبم نگران نباش...

قلبم از گرمای مهر و توجهش گرم می‌شود. ناخواسته لبخند به لبم می آید.

و تا خانه به بودنش، وجود پر مهرش فکر میکنم.

هاجر، فرزانه، سالی ... در این دو سال ... رسم رفاقت را تمام کردند.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱ خرداد ۱۴۰۴ساعت 14:52 توسط . |