رفتیم یه کارگاهی تو دانشگاه. همه با هم. من و فرزانه و هاجر. هاجر و خیلی وقته ندیدم. فقط تو گروه میبینمش. تو کارگاه هم وقت نشد با هم گپ خصوصی بزنیم. رسیدم خونه دیدم مسیج داده در چه حالی؟ خود خودت، بدون کاور؟
ظاهرم خوب بود آقا. خیلی خوب بود. خوشحال بودم اصا. این لعنتی ا کجا ته من و میبینه؟ حقیقتا برگام. برگام. فضای رابطه مون خیلی عجیبه.
حتی اولش فکر کردم که خیلی خوبم. بدون کاور و اینا. بعد یادم اومد دو روز پیش ۴ صبح پاشدم و با یه چیزی مواجه شدم که دیگه نذاشت بخوابم. و اینکه سیستم انکارم قوی عمل میکنه که فراموشش کرده بودم. یه چیزی مثل پُتک برای بار هزارم خورد تو سرم. و انسان عجب موجود غریبیه. تو هر بار که با چیزی مواجه میشی که همیشه بوده ادراکت متفاوته. حست متفاوته. تجربهت متفاوته. انگار هر بار یه چیز جدید و داری میبینی.
خداوندگارا من چقدر به جهان رابطه بی اعتمادم. چقدر به دنیا بی اعتمادم. و این عدم اعتماد چه درماری داره از روزگارم در میاره. نمیفهممش. یه جاهایی اعتماد هست. ولی تو ساختن رابطه با یک مرد بی اعتماد ترینم. اصلا نمیتونم. تمام مردها رو بی وفا و رها کننده میبینم. حتی مطمئن نیستم واژههایی که دارم استفاده میکنم درسته یا نه. آیا منم که دارم پروجکت میکنم؟ یا چی؟ هی فکر میکنم شاید از بابا میاد! چون با زنها که بهترین روابط رو ساختم. اکی بهترین هم نباشه خوبه. قابل قبوله. یه چیزی ساختم حالا وسط. ولی اون طرف هیچی. مطلقا هیچی. خالیه. و ترسناک ....