زشته آدم از‌ مرگ بترسه!

و از ترس مرگ سکوت کنه!

من اون شب ترسیدیم.

با هر صدای شلیکی خودم و جمع کردم و پشت درخت قایم شدم.

امروز که دیدم بچه‌های شریف و خواجه نصیر و ... ریختن تو دانشگاه دارن شعار میدن بعد این همه فضای ترسناکی که ج ا به نمایش گذاشت، با خودم فکر کردم انگار آدم بعد این همه مرگ نترس‌تر میشه.

چند سال میخوای عمر کنی؟ ۷۰ سال؟ که چی بشه؟ حاجی کوتاه بیا!

برای ۳۰ سال داری چک و چونه میزنی؟

نه واقعا! نه!

خون من رنگین‌تره؟

معلومه که نیست :)))

جان من هیچی نیست در برابر این جانهای عزیزی که رفت.

هیچی...

مادرمم مثل بقیه ی مادرا!

اونم کنار میاد!

من که ساکت نمیشم.

+ نوشته شده در یکشنبه ۳ اسفند ۱۴۰۴ساعت 21:48 توسط . |

ما برای این همه مرگ اماده نبودیم، تو این هزاران سالی که تکامل پیدا کردیم برای هیچ کدوم اینا اماده نشده بودیم.

قرار نبود مادرا تن سرد بچه‌هاشونو بغل بگیرن و بذارن تو خاک.

قرار نبود این همه پدر و مادر بی فرزند بشن.

قرار نبود این همه آغوش گرم رو از دست بدیم.

اشکامون تموم نمیشه.

این اشکا دیگه بند نمیاد.

این سوگ دیگه تموم نمیشه.

تا نفس میکشیم هست کنارمون.

+ نوشته شده در شنبه ۲ اسفند ۱۴۰۴ساعت 18:47 توسط . |