هزار و چهارصد و سه!
مرسی که بهترین سال زندگیم بودی.
من یکی از بهترینهای خودم بودم تو این سال. با خیلی از ترسهام مواجهه شدم. عبور کردم. سخت بود پسر، خیلی سخت. ولی گذر کردم.
یه عالمه چیز جدید کشف کردن. پیدا کردم. فهمیدم. از خودم، از جهان، از آدما.
با کلی آدم جالب آشنا شدم.
از تجربه کردن نترسیدم. خوب صادقانه ترسیدم ولی خودم و انداختم تو دل ماجرا.
از دست دادم ولی راستش رها نکردم. خودم رو مجبور کردم.
اما به رها زندگی کردن فکر کردم. از یاد گرفتن دست برداشتم. خودش باید پیش بیاد. من تا یه جایی فاعلیت دارم. بخش زیادی از دست و توان من خارجه.
ولی چقدر "زندگی" کردم. چقدر خوب زندگی کردم. حاجی دمم گرم.
تقریبا به تمام برنامه ای که نوشته بودم که امسال انجام بدم رسیدم. و میتونم بگم حتی جلو زدم.
آخ جون
خیلی از این "منی" که با خون و دل ساختم راضیام.
هیچ کسی به اندازه ی خودم نمیدونه چقدر جون کندم براش.
هنوز بزرگترین دستاورد زندگیم جداییم هست. و اون اتفاق شد نقطه ی پرواز من. من از اون سال هر سال آدم بهتری شدم.
نمیدونم چقدر فرصت زندگی برام هست. ولی فکر میکنم تا وقتی که نفس میکشم به تمامی ازش استفاده میکنم
فقدان،
کلمهای بود که به دنبالش بودم. برای دردم کلمه نداشتم. دردی داشتم که نمیفهمیدم نامش چیست. تا اینکه یک جایی توی صحبتمان با هاجر گفت: "من تاب فقدان ندارم که در رابطه ماندم."
گویی برای یک لحظه جهان از حرکت ایستاد! اوه پس دردی که تجربه میکردم از فقدان میآمد. چیزی را تجربه کردم که دیگر نبود. یعنی اگر تجربهاش نمیکردم دیگر فقدان معنایی نداشت!
پس برای همین ما آدمها از تجربههای انسانی فراری هستیم. فقدانِ لامصب است که دمار از روزگارمان در می آورد.
و منی که بینهایت فقدان تجربه کردم.
میگوید من صاحب جسم و جانم هستم. میفهمم منظورش چیست. به این منظور که کسی نمیتواند بیاید و بگوید تو مال منی. من برای همه هستم. من رابطه های متعدد میخواهم. لبخند میزنم.
در روابط متعدد فقدان تجربه نمیشود. صمیمیت تجربه نمیشود. لذت و درد تجربه نمیشود.
رشدی هم اتفاق نمی افتد.
کاش درمانگرش بودم. کاش میتوانستم مواجههش کنم که چرا به دنبال روابط متعدد است.
سکوت میکنم.
زیر لب میگویم به هر حال "فقدان" درد دارد.
میپرسد چی؟ چه گفتی؟
هیچ.
Listen to Mass by Hadi Hadadi & Phoria on #SoundCloud
https://on.soundcloud.com/YBpW6m7ee9YQ92J36
خواب دیدم برام یه عکس فرستاده از دیواری که نور خورشید به یه بخشیش تابیده و داره تلاش میکنه که دستش به نور برسه!
براش نوشتم من که هر چی قد بلندی کردم دستم بهت نرسید ...
He said, but I've got you
:)
● دستهاش رو میذاره رو صورتم.
همینطور که دارم تو چشمهاش نگاه میکنم میگم چقدر لطیفن دستهات.
بعد با خودم فکر میکنم من دیگه چی میتونم از دنیا بخوام و از خواب بیدار میشم ...
● فیلمهای لیام رو به فرزانه نشون میدم. که بعد یک ماه مدارا بالاخره رفت تو کلاس و پیش بقیهی بچهها نشست.
فرزانه هم با من اشک میریزه. ما هممون اون روز اشک ریختیم از اتفاقی که برای لیام افتاد. من، الی، هدیه ...
● بهش میگم اون مستندی که گبور مته برای تروما ساخته انگار یه در جدیدی رو به جهان انسانها برام باز کرد. تمام یک ساعت و بیست و هفت دقیقه رو اشک ریختم.
برای انسان.
● کتاب جدیدی رو شروع کردم. انکار مرگ. از ارنست بکر.
● عجیب نیست که بعد هر بار استرس من به تو باز میگردم؟
● آخرین جلسهی گروه ۱۴۰۳ هم تمام شد. دلم میخواست برم و ...
● تمام مدت به این فکر میکردم چقدر در قامت انسان زیستن کار سختیه.
کتاب ۶۰۰ صفحهای افسانه ی عادی بودن گبور مته تمام شد.
این کتاب رو همراه با مستندی که در همین حوزه ساخته بودند تمام کردم و چنان تجربه ی عجیب و شگفت انگیزی داشتم که دلممیخواستم تمام آنچه ادراک کردم را در اختیار عزیزانم بگذارم.
دلم میخواست خط به خط کتاب را برایشان بخوانم و تفسیر کنم. دلم میخواست لحظه لحظه ی آنچه چشیدم را به آنها هم بچشانم.
مدتیست دارم به خودم نهیب میزنم. زمانش که برسد. بنا اگر باشد، آنها خودشان آنچه که نیازشان باشد کشف میکنند.
تو سرت به کار خودت باشد ...
حس این سالکانی را دارم که کشف مهمی کردند که از توان تن خارج است و باید سر به بیابان بگذارند ...
گوشیم را برداشتم که آخرین جمله از فصل سیام کتاب افسانهی عادی بودن گبور ماته را یادداشت کنم که دیدم شمارهاش روی تلفنم افتاده.
ساعت ۱۲ بعد از نیمه شب است و کمی به نظرم عجیب آمد.
تماس گرفتم. صدایش آرام بود. پرسیدم چرا نخوابیدی؟ گفت عمویم نیم ساعت پیش تمام شد.
سکوت میکنم تا حرف بزند.
میگوید چقدر ما با این دنیای فانی ابدی برخورد میکنیم. بعد اصلاح میکند و می گوید "من".
سخت است!
حرفش را تایید میکنم و تاکید میکنم همان "مایی" که گفتی درست است.
مواجهه ی ما هر بار با مرگ همین است. به نظر سیمپیچی مغز اینطور کار میکند که باید فکر کند زندگی ابدیست.
گویی کارکردی غیر از این ندارد.
من اما آمده بودم که بنویسم: وقفِ روندِ به یاد آوردن خودمان.
ما باید خیلی وقت پیش خودمان را وقف به یاد آوردن خودمان میکردیم.
---------------------
راستی طبق معمول من در حال مراقبت کردن از او هستم.
گمان میکردم درمان زمانی اتفاق میافتد که داستان تو از ناخودآگاه به خودآگاهی میآید آنوقت دیگر کار تمام است.
به چرخه ی عادی و آسوده ی زندگی باز میگردی و دیگر از تکرار خارج میشوی.
این گمان برای دو سال پیش بود.
بعد کم کم فهمیدم که زهی خیال باطل. حتی وقتی میفهمی که چرا و چطور اتفاقی تکرار میشود، باز هم تکرار میشود.
کار با روان به این سادگی ها نبود که خیال میکردم. تراپی میروی. داستانهایت را به اتاق درمان میبری. درمانگر را جای ابژه میگذاری و او با رفتار سالم تو را از لوپ خارج میکند.
بعد از گروه به هاجر گفتم الان فقط این را خوب میدانم که فلان کاری که انجام میدهم برای فرار از مواجه شدن با فلان موضوع است و با علم این باز تکرارش میکنم.
بارها و بارها ناامید میشوی. خسته و کلافه میشوی. نمیفهمی چرا باید تراپی را ادامه دهی.
ولی همین است.
معجزه ای قرار نیست اتفاق بیفتد. فقط ظرف روانت بزرگتر میشود. کمی از فشار برداشته میشود.
و همه ی اینهایی که میگویم فقط کمیست.
شمیم چه تحلیل جالبی در مورد کفشا دادی!
ایول.
ایمیلت و بذار با هم دوست شیم😁
ای جانم ای جانم شجریان داره می خونه به سر شوق سر کوی تو گیرم به دل مهر ره روی تو گیرم
بت من
کعبه ی من
قبله ی من
تویی هر سو نظر سوی تو دیدم.
بعد مدتها امدم نشستم پای لپتاب که رزومه ام را به روز کنم.
یک موسسه ی مشاوره ازم رزومه خواسته.
ساعت لپتابم هنوز ساعت استرالیا را نشان می دهد.
خطی از مهر را در درونم احساس میکنم.
خط زیبایی از مهر ... از امنیت و ارامش.
و البته یک جایی رهایی.
رهایی در عین دردی که دارذ بسیار شیرین و ارام بخش است.
یک روز ضبح بیدار میشوی و می بینی رها شدی ... عجب حس غریبی ست پسر ...
شجریان در ادامه میخونه
بلات به جونوم
نامحربونوم
داغت نبینم .
فدای سرت،
رسیدن خیلی سخت شده.
خواب میبینم که دارم برای کفشهام میجنگم. برای نگه داشتنشون. برای مراقبت ازشون. بعد خواب میبینم که شادی میمیره. و از شدت سوگواری و درد میخوام بمیرم. باور نمیکنم شادی و از دست دادم. باور نمیکنم شادی در تنهایی مرده. و در تنهایی دفن شده. بعد یه فیلم از مراسم خاکسپاری غریبانهش نشونم میدن. فیلم با یک جفت کفش تنها شروع میشه. و بعد میرسیم به تن بی جان شادی. به نظر میاد کفش باید معنایی داشته باشه. در خوابهای بعدی هم کفش حضور پررنگ داره. مامان به علی کفش هدیه میده. به من کفش هدیه میده. کفش ها براي علی بزرگن و برای من بیقواره. بی قواره به این معنا که کفشه ولی برای پای من نیست. کفشی که هر کاری میکنم نمیتونم پام کنم. در خواب بعدی لباس های رسمی پوشیدم با کفش پاشنه بلند و دارم میرم کافیشاپ. صدای تق تق کفشها رو میشنوم که دارم میرم سمت کافیشاپی که در حد نوع لباس پوشیدنم نیست. صاحب کافی شاپ اسمش علیه. و ظاهرا این کاری هست که هر روز انجامش میدم. میرم کافیشاپ قهوه میخورم و برمیگردم خونه.
دارم به خوابهام فکر میکنم که مسیج هاجر حواسم رو پرت میکنه، نوشته سوسن این استاده میگه گروه برای چیزی یاد گرفتن نیست. گروه برای اینه که بیای و هر چی به ذهنت رسید بگی.
آخه من یه بار به هاجر گفتم من گروه میرم که چیزی یاد بگیرم.
همینطور که دارم فکر میکنم بهش میگم هاجر درست میگه. به نظر اصرار برای یاد گرفتن چیزی، از یه وسواسی میاد. و چه یاد گرفتنی؟ چی و میخوایم یاد بگیریم؟ مگر کار با روان یاد گرفتنیست؟ مگر اساسا زندگی یاد گرفتنیست؟
یاد گرفتن جایی معنا پیدا میکنه که یک قانون کلی حکم فرما باشه. چه نسخهی یکسانی میشود برای انسانها، برای زندگی، برای بودن نوشت؟
همینطور که در نشخوارهای ذهنیم گیر کردم یاد آموزههای فلسفهی ذن میافتم. اینجا چیزی برای یاد گرفتن نیست. اگر آمدی که جیزی یاد بگیری از همان راه برگرد.
به کفشهای در خوابهایم فکر میکنم. به کفشهایی که برای نگه داشتنشان میجنگم. کفش هایی که نماد راهیست که آمدم. راهی که معنایش یاد گرفتن است. ولی کدام یاد گفتن؟
منظرهی هر روز صبحم کوه و جنگل است. صبحها که بیدار میشوم رو به روی پنجره میایستم و برای چند دقیقه محو تماشا میشوم.
ترکیب مه و باران و کوه و جنگل. چیزی فراتر از بینظیر است.
می گوید وقتی سکوت کردی و داری به دوردست ها نگاه میکنی میفهمم داری تجربهای را مزه مزه میکنی.
یکی از سکوت من میترسد یکی آن را مزه مزه کردن تجربه ی زیسته میخواند.
سکوتم آسایش یکی را میگیرید و برای دیگری معنایش اسودگیست.
ما آدمها همینقدر عجیب و پیچیده و دست نیافتنی هستیم.
کیوانلو میگوید کلید طلایی این است که فرزندت را موجودی جدا از خودت بدانی و دائم این سوال را بپرسی که او چه میخواهد؟
من با خودم میگویم دکتر این کلید تمام روابط است. نه از فرزندانمان که از تمام آدمهایی که در مرز ما هستند بپرسیم آنها چه میخواهند؟
میگوید تو یک سوال سخت پرسیدی، منم میخواهم سوال سختی بپرسم.
ایدهآل ت از رابطه چیست؟
نمیدانستم. گفتم من یک فاکتور برای رفتن به فضای رابطه دارم و آن هم امنیت است. احساس امنیت. بعدش دیگر باید دید رابطه تو را یا کجا میبرد مثل خیال. مثل خواب. مثل زندگی.
به نظر میآید من آنقدرها تصمیم گیرنده نیستم. دارم از آن من منطقی حرف میزنم که با خودش هزار و یک تصمیم و آرزو دارد اما یک جایی به خودش می اید و میبیند که اوه چه فکر میکردم چه شد.
و از آن چه شد هم راضیست.
مت میگوید من از تو یک چیز جالب یاد گرفتم. قرار نیست همیشه خوشحال باشم. اینکه رضایت داشته باشم دَتس ایناف. حتی مور دن ایناف بعدش همینطور که دارد فکر میکند دستش را با یک حالتی رو هوا تکان میدهد انگار بزرگترین کشف عالم را کرده ...
اجازه دهید صادقانه به چیزی اعتراف کنم،
با ما همه چیز تمام میشود: عشقهایمان، دوستداشتنهایمان، ترسهایمان، امیدهایمان، بردهایمان، باختهایمان، اندوههایمان، شادیهایمان، خوشنامیهایمان، بدنامیهایمان، دوستیهایمان، دعواهایمان، سلامهایمان، خداحافظیهایمان، لبخندهایمان و خودمان. با ما همه چیز تمام میشود. ما و باد خویشاوندیم. نیامده میرویم.
تمام شدن دغدغهی تمام عمر من بود و هست. اما هر چه میگذرد انگار درد تمام شدن دارد کمرنگ میشود.
نشستم توی هواپیما و فکر کردم شاید این آخرین بار باشد. به حامد اسماعیلیون فکر کردم. به روزی که خبر سقوط هواپیمای مسافربری را بهش دادند. به از دست دادن ریرا و پریسا. به ریرا و پریسا فکر کردم و باقی مسافرهای آن پرواز.
بعد فکر اگر تمام شوم خوشحالم. مشتاق تمام شدن نیستم اما اگر آخرین تجربهی بودن و زیستنم باشد آنچنان حسرتی به دل ندارم که بخواهم نگهش دارم.
.....
چند بار چکم میکند، میخواهد مطمئن شود که حالم خوب است. دستم را میگیرد و میپرسد خوبی؟ خوب بودم.
همینطور که پشت لپتاپ نشسته و دارد کار میکند میگوید نگران نباش به موقع میرسی.
نگران نبودم.
من در حال تجربهی نابترین لحظهی زیستنم بودم.
من این تکههای ناب و تکرار نشدنی را در صندوقچهام میگذارم و گاه به گاه سری بهشان میزنم.
اینها میشوند همان بخشهایی از من که من را به زندگی وصل میکنند. که به من، به بودنم معنا میدهند.
که وقت تمام شدن میشوند آن تابلویی که میخواهم در آخرین لحظه ببینمشان.
کنار هم ... و بعد خوشحال و شاد و خندان رها کنم.
پازل زیبایی که به سختی ساختمش.