● دستهاش رو میذاره رو صورتم.
همینطور که دارم تو چشمهاش نگاه میکنم میگم چقدر لطیفن دستهات.
بعد با خودم فکر میکنم من دیگه چی میتونم از دنیا بخوام و از خواب بیدار میشم ...
● فیلمهای لیام رو به فرزانه نشون میدم. که بعد یک ماه مدارا بالاخره رفت تو کلاس و پیش بقیهی بچهها نشست.
فرزانه هم با من اشک میریزه. ما هممون اون روز اشک ریختیم از اتفاقی که برای لیام افتاد. من، الی، هدیه ...
● بهش میگم اون مستندی که گبور مته برای تروما ساخته انگار یه در جدیدی رو به جهان انسانها برام باز کرد. تمام یک ساعت و بیست و هفت دقیقه رو اشک ریختم.
برای انسان.
● کتاب جدیدی رو شروع کردم. انکار مرگ. از ارنست بکر.
● عجیب نیست که بعد هر بار استرس من به تو باز میگردم؟
● آخرین جلسهی گروه ۱۴۰۳ هم تمام شد. دلم میخواست برم و ...
● تمام مدت به این فکر میکردم چقدر در قامت انسان زیستن کار سختیه.