دیشب تولد ثمین بود.
تصویرشون
ثمین، علی، بهدونه
خیلی قشنگن.
این خانواده خیلی قشنگن.
دوست داشتن شون
امنیت تو خونه شون :)
همیشه بخندن.
به آرزوهاشون برسن.
همه ی اینها رو میدونم انگار
هر سری تو جلسات روانکاوی در این صندوقچه رو باز میکنم بهش نگاه میکنم و همون روال قبلم رو ادامه میدم.
کیوانلو میگه قدرت تو رابطه برات مهمه
جایگاه زنانه ت رو نمیتونی پیدا کنی
در واقع برای جایگاه زنانه ارزشی قایل نیستی
تمام زنهای خانواده شما همین هستن .
یه جایی گفت میخوای ببینی من میتونم حامله ت کنم یا نه؟(یه اصطلاح روانکاویه)
منظورش این بود که فقط یه مرد قدرتمند میتونه
و من دارم به این فکر میکنم پس اون خوابهای بارداری که میدیدم چه معنایی داشت؟
صبح حدود ساعت ۹ رسید خونه
از صبح روز قبل که رفت نیومده بود خونه
نشستیم زیر کرسی و یکم با هم حرف زدیم
بعد گفت با فاطمه اینا بریم باغ پیش بابا؟
گفتم بریم ...
اومد پاشه بره ناهار و آماده کنه
گفتم یه دقیقه بشین کارت دارم
دستهاش رو گرفتم تو دستم و بوسیدمشون.
اشکهام هم هینطوووور می اومدن!
پرسید چی شد؟ چرا؟
گفتم از جمعه که روز مادره
دلم میخواست ببوسمشون ...
ندیدمت ...
به دست هایش نگاه میکنم ...
مامان بسه.
به خودت استراحت بده عزیزدلم.
به خودت هم یکم فکر کن.
هر روز هر جانت را جایی جا میگذاری
و شب تنها به خانه می آیی
فکر من را نمیکنی که هر شب تن بی جانت را در آغوش میکشم؟
که من در دنیا چیزی ندارم
جز چشم هایت
و
غم هایم
-نزار قبانی-
گفت به اولین آدم مهم زندگیت فکر کن که بخاطر داشتنش قدردانی و مامان اومد جلو چشم
بعد گفت دومین آدم
فرزانه اومد
سومین آدم
هاجر
چهارمین آدم
آرش
و پنجمی
با خودم گفتم من دیگه آدمی ندارم که بذارمش تو این لیست
که گفت پنجمی خودتی
چه بد که تو این لیست جایی برای بابا و علی نیست :)
منتظر مامان بودم که بیاد دنبالم بریم دادگاه
داشتم فیلم های دیشب جلوی زندان رجایی شهر و میدیدم و اشکام بند نمی اومد.
مردم جمع شده بودن جلوی اعدام دو تا از بچه ها رو بگیرن
تا خود صبح جلو زندان موندن و شعار دادن.
همه ش با خودم میگم همین روزاس که روانم از هم بپاشه و سایکوز بشم از این حجم غم.
کاش بشم
حداقل ارتباطم با دنیا قطع میشه و راحت میشم از این عذاب ...
تو را بی کس یافتم، همه یاران رفتند به سوی مطلوبان خود، تنهات رها کردند
من یار بی یارانم
به تو نگاه میکنم و کاش از هم بگسلم! کاش به دریا فرو روم!
کیوانلو گفت لغزش زبانیت هم جالب بود!
به جای اینکه بگی شوهر رفیقت، گفتی رفیق شوهرت!
هه ... اومدم بیرون از دفتر کارش و با خودم فکر کردم چه کاریه؟
خیلی راحت تر نیست هیچی ندونم و با همون ندونم زندگی کنم؟
از اون جلسات سخت بود.
میگه عجیب نیست این حرفا رو الان داری میزنی؟
الان که رفته!
آقا من از چی دارم فرار میکنم؟ چرا وقتی بود ازش حرف نزدم با درمانگرم؟
سطح اضطرابم اومده بالا و نمیدونم باید باش چه کنم.
چقدر سردرگمم
چقدر گیجم
کلافه ام
حس میکنم هیچ وقت نمیتونم بفهمم چی تو روانم میگذره.
دیگه کابوس نمیبینم.
و این بهترین اتفاق این روزهام هست.
روزی ۹-۱۰ ساعت میخوابم.
شیرین مثل قند.
دلم نمیخواد بیدار شم.
چه خبره این بیرون؟
هیچی.
سر ظهری فرزانه زنگ زد برای مهمونی شب یادآوری کنه.
براش تعریف کردم دیشب تصادف کردم و بیمارستان بودم. از صبح هم پزشک قانونی.
میگه چرا نگفتی دیشب بیام بیمارستان دیدنت. گفتم بابا چیز خاصی نبود. زانوم آسیب دیده فقط.
گفت باشه باید میگفتی بهم
آخه تو جگر گوشمی.
آقا من انقده ذوق کردم 😅
آدم بی جنبه محبت ندیده :)))
کتاب به دست کنار آشپزخونه تکیه داده بود به دیوار و نگاهم میکرد.
منم داشتم چمدونم رو میبستم برم فرودگاه.
گفت میخوای باهات بیام تنها نباشی؟
گفتم نه بابا زودی برمیگردم.
نگران نباش.
.
.
هیچوقت برنگشتم ...