کتاب به دست کنار آشپزخونه تکیه داده بود به دیوار و نگاهم میکرد.

منم داشتم چمدونم رو میبستم برم فرودگاه.

گفت میخوای باهات بیام تنها نباشی؟

گفتم نه بابا زودی برمیگردم.

نگران نباش.

.

‌.

هیچوقت برنگشتم ...

+ نوشته شده در جمعه ۲ دی ۱۴۰۱ساعت 22:44 توسط . |