آقا دیگه واقعا درد فکم داره من و می.گ.ا.د به معنای واقع کلمه.
بعد این همه سال درگیری با درد فک فهمیدم چیه کوفتیه. سندرم MTJ که بسیار در میان خانوم ها شایعه!
و چون نمیدونن چه مرضیه اصا ازش حرف هم نمیزنن. و زمان اضطراب و پیاماس خودشو نشون میده.
دیشب گروه داشتیم، اصلا تمایلی به شرکت نداشتم، تا دقیقه ی اخر داشتم پرده های اتاقا رو میدوختم و نصب میکردم.
آقا یک اضطرابی و همهموم تجربه کردیم، یک فشاری!
صحبت هم راجع به بیعرضهگی و دوست نداشته شدن بود. من که از اول تا آخر انگار مهر سنگی زدن به دهنم. حتی نمیتونستم بازش کنم. بچهها خیلی حرف زدن.
قلبم چنان به سینهام میکوبید که شوکه بودم.
حاجی چته؟ تو که اصا حرف نزدی! اینقدر سطح اضطراب همه بالا بود و بیقرار بودن بچهها که کیوان گروه و زودتر تمام کرد.
اصلا این مرحله دیگه قفل بود.
خوشحال و شاد خندان آمدم پایین دیدم ای دل غافل. سوئیچ و گذاشتم تو ماشین و در ماشینم از تو قفل کردم.
اسنپ گرفتم اومدم خونه، سوئیچ زاپاس بردارم. بعد دوستم مسیج زد که حاجی دیروقته تنها نرو. به یکی بگو باهات بیاد! پسر خاله ای، دایی، کسی.
تو دلم گفتم اینکه کاری نیست. خودم از پسش بر میام و بعد فکر کردم من که همه کارام و همیشه خودم انجام دادم. هیچوقت از کسی کمک نخواستم. ماشین اگه خراب شده! اگه گم شدم! اگه له شدم! همه ش خودم بودم.
بعد یاد اون شبی افتادم که تو خونه ی خیام بودیم. مامان سفر بود. من تو اتاق نشسته بودم و زاااار میزدم. در واقع داد میزدم :)))))
اینقدر حالم بد بود که متوجه حضور بابا تو خونه نبودم. و بابا حتی نیومد در اتاق و باز کنه بپرسه دختر چی شدی؟
باز اگه علی بود می اومد سراغم ببینه چی شدم ... ولی خوب بابا نیومد. و خیلی جاها نیومد. بعد خودمو فراموش کردم کلا.
مامان اومد جلو چشم. مامان طفلکم. باز من مامان و دارم. وقتی هست اندازه ی صد تا مرد میشه روش حساب کرد.
ولی مامان کیو داره که روش حساب کنه؟
دیشب داشتم به تمام زنهایی که به تنهایی بار زندگی رو به دوش میکشن فکر میکردم.
و حتی بار مردهای زندگی رو هم به دوش میکشن.
به زنهایی که جز خودشون هیچکس رو ندارن!
پوووف.
دیشب خواب رسول و دیدم :((((((
تمام ما زنهای بیپناه رو پناه داده بود. بهم گفت اینقدر قرص نخور. یه برچسبی هست که میزنی رو صورتت یه اسمی هم گفت توش مخطط بود. گفت پول میزنم به حسابت از فلان جا سفارش بده. وقتی گفت پول میزنم به کارتت تعجب کردم، خودم پول داشتم که. اومدم بگم اقا دمت گرم همین که پیگیری کردی برای دردم چه کنم کافیه و نتونستم بگم پول نمیخوام.
خلاصه که دیشب عجب شبی بود.
از تو اما خط خندهی چشمات به جا مونده.
هایده دارد میخواند ...
وقتی که من عاشق میشم، دنیا برام رنگ دیگهست!
هایده جان کدام عشق؟ مگر چیزی به نام عشق مانده؟
ناغافل دستش را میاندازد روی شانه ام و بلند میگوید به رفیق من نگویید جوجه طلایی!
با تعجب به دستش نگاه میکنم. گرمای محبتش قلبم را در برمیگیرد.
مامان رفته سفر.
چند شبی را آمد و پیشم ماند. بعد که رفت برایم نوشت هر بار خانهی تو و مامانت برایم معنای جدیدی پیدا میکند.
که حتی کلمه برایش ندارم.
پردهها را باز میکنم. دلم نور میخواهد. نور زیاد.
نور و تمیزی.
خانه را به هم ریختم. هر چیزی که استفاده نمیشد را گذاشتم سر کوچه.
چشم مامان را دور دیدم.
میخواهم برای بالکنها گلدان بگیرم.
دلم گل و گیاه میخواهد.
رنگ سبز میخواهد.
دلم دلخوشی میخواهد.
برام نوشته از جلسه ی درمان همین الان آمدم بیرون
و فقط خواستم بگم خیلی دوست دارم سوسن.
و من صدهزار بار مسیجش رو خوندم.
و با خودم فکر کردم من تو همه چی فیل شدم.
گند زدم.
خرابکاری کردم.
اشتباه کردم.
ولی تو یه چیز و فقط تو یک چیز خوب عمل کردم.
و اونم رفیقه.
رفیقام گنجهای من هستن.
تمام تمام تمام دارایی من از این دنیای کوفتی و کصافط و پر دردن.
الان میتونم برم پرواز کنم ... با خیال راحت.
من دیگه هیچی نمیخوام.
یه نتوورکی از آدم حسابی های دنیا ساختهام که هر ثانیه از زندگیم که با این آدما میگذره از عمرم حساب نمیشه ...
به قدری به زندگیم معنا دادن
و رضایت از زندگیم رو بالا بردن
که کلمه ندارم از میزان ارزششون.
من کلا یه آرزو داشتم اونم ۹۰ درصد تیکش خورد.
آدما در کنار من احساس امنیت کنن.
همین.
صبح با خبر اتشبس بیدار شدم.
براش نوشتم اتشبس شد!
...
نوشت: بیا بغلم ...
حس کردم یکی بعد مدتها بدون حرف اضافه قلبم را لمس کردم.
بعد دوازده روز پرفشار و پر اضطراب.
پناهم شد.