ریمایندر فیسبوک یک عکسی از دو سال پیشم را دیشب نشانم داد. . خیلی خوب آن روز را به یاد می آورم. رفته بودیم پیست اسب سواری، کاپشن قرمز امیر را پوشیدم. از شدت سرما نوک بینی ام قرمز شده. از پیست رفته بودم بیرون و منتظر غروب خورشید بودم. مستاصل، سرگردان و بی تاب. این سه کلمه دقیقا توصیف حال ان روزهای من است. حتی جرات نمیکنم به چشمانم توی عکس نگاه کنم. گویای همه چیز است. تا چند سال با یادآوری این روزهای دو سال پیش قرار است یک چیزی در دلم خالی شود؟

شاید هیچوقت.

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۴۰۲ساعت 8:2 توسط . |

یهو،

دریای پر تلاطم توی دلم، آروم گرفت :)

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۴۰۲ساعت 0:5 توسط . |

دل آدمی را جزری و مدی هست ...

+ نوشته شده در شنبه ۲۶ اسفند ۱۴۰۲ساعت 18:30 توسط . |

“This thou perceivest, which makes thy love more strong, To love that well which thou must leave ere long

-Shakespeare-

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۴۰۲ساعت 13:2 توسط . |

میگه کاش تو ماتریکس بودم.

به خودمون نگاه کردم.

داریم پیر میشیم و هیچ چیز جلودارش نیست.

میگه اینقدر کار نکن.

پشیمون میشی.

از وقتی که برای خودت نگذاشتی.

غافل بود از اینکه که کار برای دومین بار من رو نجات داد ...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۲ساعت 1:59 توسط . |

بوی نوروز پیچیده تو هوای شهر ...

همین الان از سر کار رسیدم خونه. وحشتناک این روزها شلوغم سر کار.

بعد یه دوره مریضی های مختلف بالاخره خلاص شدم.

کیوانلو میگه میدونستی که همه ش به خاطر اینه که اضطرابهات بالا اومده؟ برای همینه که هی مریض میشی.

گفتم بله میدونم:دی

چند روز پیش که داشتم از سر کار می اومدم خونه و تو ترافیک عجیب و غریب اخر سال گیر کرده بودم، شیشه های ماشین و دادم پایین. گل فروشیا گل لاله و سبزه اوردن، ماهی تو تنگ یه عالمه دیدم.

یه حس وصف ناپذیری از خوشی تو رگام جریان داشت.

امروز که داشتم اجرای بچه ها رو تو مسابقه نگاه میکردم احساس کردم چه خوشبختم اینجام. بین این بچه ها. آخ چه کیفی میده وقتی میبینم چه آدمای خوب تری دارن میشن.

الان هم نشستم اینجا دارم گلابتون نگین رو برای ۵۰ هزارمین بار گوش میدم. میگه آه میرُم اونجایی که کسی نومم ندونه، میروم اونجایی که بی نوم و نشونه، آه میزنم دلمو به دریا زار و گریون، دل به صحرا میزنم مانند مجنون، ... بستُم بی خبر مو بار سفر با درد و حسرت ...از شهر خودم راهی شدم و رفتم به غربت... ای تازه گلم، ترک تو کنم... با چشم خونبار ... گلباتونم... گلابتونم ...

منتظرم تمام شه برم مسواک بزنم و با دنیا خداحافظی کنم.

که فردا شروع ماراتن نیمه نهاییه.

یک ضرب میریم تا چهارشنبه.

و چهارشنبه ساعت ۱۰ شب خلاص میشیم.

و بعدش تعطیلاتمون شروع میشه :)

+ نوشته شده در جمعه ۱۸ اسفند ۱۴۰۲ساعت 23:11 توسط . |

بوی نوروز پیچیده تو هوای شهر ...

همین الان از سر کار رسیدم خونه. وحشتناک این روزها شلوغم سر کار.

بعد یه دوره مریضی های مختلف بالاخره خلاص شدم.

کیوانلو میگه میدونستی که همه ش به خاطر اینه که اضطرابهات بالا اومده؟ برای همینه که هی مریض میشی.

گفتم بله میدونم:دی

چند روز پیش که داشتم از سر کار می اومدم خونه و تو ترافیک عجیب و غریب اخر سال گیر کرده بودم، شیشه های ماشین و دادم پایین. گل فروشیا گل لاله و سبزه اوردن، ماهی تو تنگ یه عالمه دیدم.

یه حس وصف ناپذیری از خوشی تو رگام جریان داشت.

امروز که داشتم اجرای بچه ها رو تو مسابقه نگاه میکردم احساس کردم چه خوشبختم اینجام. بین این بچه ها. آخ چه کیفی میده وقتی میبینم چه آدمای خوب تری دارن میشن.

الان هم نشستم اینجا دارم گلابتون نگین رو برای ۵۰ هزارمین بار گوش میدم. منتظرم تمام شه برم مسواک بزنم و با دنیا خداحافظی کنم.

که فردا شروع ماراتن نیمه نهاییه.

یک ضرب میریم تا چهارشنبه.

و چهارشنبه ساعت ۱۰ شب خلاص میشیم.

و بعدش تعطیلاتمون شروع میشه :)

+ نوشته شده در جمعه ۱۸ اسفند ۱۴۰۲ساعت 23:9 توسط . |

۱۰ روز گذشته سخت گذشت. خیلی. شروع دوباره فک دردها و خواب های آشفته ی عجیب و غریب.

یکشنبه ی هفته ی پیش، همان روزی که ۴ صبح از درد فک بیدار شدم و تا صبح خواب را از چشمانم گرفت.

شبش با کیوانلو کلاس داشتیم. من با همان حال زار، به معنای واقع کلمه زار خودم را به کلاس رساندم. درد امانم را بریده بود. پریود شده بودم. ظاهرم گویای همه چی بود. دیر رسیدم. فرزانه و هاجر تا دیدنم گفتند وقتش رسیده سوسن‌. تراپی را شروع کن. زیر بار نرفتم. می‌فهمیدم دارم فرار میکنم. کیوانلو دید اوضاعم را. سه شنبه همان هفته تلگرام مسیج داد فردا بیا گروه درمانی مان. گروه درمانی فشارش از درمان فردی کنتر است‌. مجبور نیستی حرف بزنی. شروع نرمی بود. قبول کردم. فردایش دردم آرام گرفت.

توی جلسه از خواب های جدیدی که تا به حال ندیده بودم گفتم. که تکرار می‌شوند.

حال جسمی ام بهتر شد اما یک چیزی که همین الان هم همراهم است عذابم میداد. در رنج بودم. عمیقا در رنج بودم. و نمیفهمیدمش.

شکل خواب هایم تغییر کرد. هولناک نبود اما به رنجم دامن میزد ... رنج مواجهه با تنهایی؟ از دست دادن؟

به خودم نگاه کردم. دست و پا میزدم فرار کنم. آشفته ی ساکتی شده بودم که دوستش نداشتم.

باید خلوت میکردم. طبق معمول اینستاگرامم را دی اکتیو کردم. سر و صدای دنیا آشفتگی م را بیشتر میکرد.

بعد مدتها فرصتی شد فیلم ببینم. من چطور Good Will Hunting را تا به الان ندیده بودم؟ چقدر دوستش داشتم. آن صحنه ای که شان به ویل می گفت ایتس نات یور فالت او هم گفت آی نو، و باز تکرارش کرد. ایتس نات یور فالت، ایتس نات یور فالت سان... امان از آن صحنه! امان ...

بله، فردایش با سرما خوردگی بیدار شدم.

یادم است چند وقت پیش که هاجر در مسیر جلسات درمان اضطراب هایش بالا آمده بود دائم مریض میشد. هر ۳ هفته سرما می‌خورد. بدجوری هم سرما می‌خورد.

شده داستان من. هنوز دو ماه نمی‌گذرد از سرماخوردگی قبلی ام که ۱ ماه طول کشید تا خوب شوم.

باز شروع شد.

به هاجر میگویم چرا ایمن نمی‌شود بدن هایمان؟ منقرض میشویم آخرش ...

+ نوشته شده در سه شنبه ۸ اسفند ۱۴۰۲ساعت 20:33 توسط . |

‌چقدر به دوستانم که مادرانی دوست ‏داشتنی، مهربان و حمایت ‏کننده داشتند، رشک می ‏بردم و چقدر عجیب بود که آن‏ها به مادرانشان وابسته نبودند ...

نه دائم به‏شان تلفن می ‏زدند، نه به ملاقاتشان می ‏رفتند، نه خوابشان را می‏ دیدند و نه حتی به‏شان فکر می ‏کردند. ولی من در طول روز بارها مجبور بودم فکر مادرم را از ذهنم برانم و حتی امروز که ده سال از مرگش می ‏گذرد، اغلب پیش می ‏آید که بی ‏اختیار به سمت تلفن می ‏روم تا با او تماس بگیرم. اوه همه‏ این ‏ها به لحاظ منطقی برایم قابل درک است.‌

سخنرانی ‏ها درباره این پدیده کرده ‏ام. برای بیمارانم توضیح می‏ دهم کودکانی که مورد بدرفتاری قرار می ‏گیرند، اغلب به سختی از خانواده‏ ی ناکارمدشان جدا می‏ شوند، در حالی که کودکان والدین خوب و مهربان، با تعارض کمتری از آن‏ها فاصله می‏ گیرند. ‌

اصلا مگر یکی از وظایف والدین، قادر ساختن کودک به ترک خانه نیست؟

"از کتاب مامان و معنای زندگی یالوم"

+ نوشته شده در دوشنبه ۷ اسفند ۱۴۰۲ساعت 20:29 توسط . |

زیاد پیش می آید که به خودت می آیی و میبینی انگار مهر سکوت بر دهانت زده اند. هر چه تلاش میکنی حرف بزنی صدایی در نمی آید.

فقط صدا نیست. کلمه ای هم در چنته نداری.

چند بار تلفن را برمیداری که پیامی ارسال کنی ولی هیچ کلمه ای یافت نمی‌شود. یک چیزهایی تایپ میکنی و پاک میکنی، تایپ میکنی و پاک میکنی. آخر سر هم هیچ. دست از تلاش بی خود بر میداری و ...

جوانتر که بودم این بی کلامی بی تابم میکرد. با هزار زور یک چیزهایی سر هم میکردم. بی کلامی معنایش از دست رفتن بود.

حالاها بهتر "ابهام" را تاب می آورم.

میدانم که رشد نتیجه ی تحمل ابهام است.

و راه رشد بالا بردن ظرفیتِ تحمل آن...

+ نوشته شده در دوشنبه ۷ اسفند ۱۴۰۲ساعت 14:11 توسط . |

اینکه در خوابهایم به دنبال سرنخی هستم برای شناخت بیشتر خودم شاید احمقانه به‌ نظر بیاید اما وقتی دستاویزهای کمی داری برای شناخت چاره چیست؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۲ساعت 19:42 توسط . |

ترکیب بارون و سرما و بوی قهوه ی اول صبح اسفند ماه برای من یادآور احساست متعارضی هست که ۲ سال پیش همین موقع ها تجربه ش کردم.

وقتی که از همه جا فراری بودم.

شاید بخاطر آنچه تجربه کردم عید نوروز معناش رو از دست داد برام. شب سال تحویل رو تو راه فرودگاه بودم. و راستش دوست نداشتم هیچ جایی برم. شاید از فرودگاهی به فرودگاه دیگه. معلق روی هوا موندن برام قابل تحمل تر بود تا اینکه یک جا بمونم. خلاصه که امروز صبح ششم اسفند ماه، صدای بارون، سرمای کف خونه و بوی قهوه من رو برد به دو سال پیش.

و احتمالا منِ خاطره باز قراره سر هر چیزی، هر صدایی، هر بویی، هر احساسی، هر اهنگی غرق در دنیای گذشته بشم...

+ نوشته شده در یکشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۲ساعت 10:14 توسط . |

احساسم به از دست دادن سقوط است. درست مثل خوابهایم. خوابهایی که مامان دارد از یک ارتفاعی پرت می‌شود. البته به مرور ارتفاع این از دست دادن کم و کم تر شد. دورترین خوابم اینطور یود که روی قله‌ی کوه خیلی بلند بودیم که وسط قله چاهی عمیق بود که انتهایش دیره نمیشد. مامان وقتی میخواست از روی چاه بپرد سقوط کرد. خواب بعدی که یادم می آید پله های یک ساختمان متروکه بود که محافظ نداشت. خواب بعدترش باز هم روز کوه بودیم ولی اینبار چاله ش ۳ الی ۴ متر بود که مامان افتاد.

حالا هم که به از دست دادن ادمها فکر میکنم. حسم این است که در ارتفاعی ایستاده م، آدمی که دوستش دارم دارد سقوط میکند، دستش را میگیرم اما توان بالا کشیدنش را ندارم. ساعت ها تقلا میکنم ...

و انگار که هر لحظه دستش از دستم رها می‌شود و ...

+ نوشته شده در جمعه ۴ اسفند ۱۴۰۲ساعت 7:11 توسط . |