احساسم به از دست دادن سقوط است. درست مثل خوابهایم. خوابهایی که مامان دارد از یک ارتفاعی پرت میشود. البته به مرور ارتفاع این از دست دادن کم و کم تر شد. دورترین خوابم اینطور یود که روی قلهی کوه خیلی بلند بودیم که وسط قله چاهی عمیق بود که انتهایش دیره نمیشد. مامان وقتی میخواست از روی چاه بپرد سقوط کرد. خواب بعدی که یادم می آید پله های یک ساختمان متروکه بود که محافظ نداشت. خواب بعدترش باز هم روز کوه بودیم ولی اینبار چاله ش ۳ الی ۴ متر بود که مامان افتاد.
حالا هم که به از دست دادن ادمها فکر میکنم. حسم این است که در ارتفاعی ایستاده م، آدمی که دوستش دارم دارد سقوط میکند، دستش را میگیرم اما توان بالا کشیدنش را ندارم. ساعت ها تقلا میکنم ...
و انگار که هر لحظه دستش از دستم رها میشود و ...