گفت کالا برگتو بگیری ا، نسوزه!

گفتم ما نونمونو تو خون ملت نمی‌زنیم!

عصبانی شد و گفت نون مفت خوردی برای همین حرف مفت هم میزنی.

نگاش کردم و گفتم درست میگی! دیگه نون مفت نمی‌خورم.

دارم وسایلمو جمع میکنم برم ... حرفش حساب بود.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۴ساعت 12:38 توسط . |

میگه اینطوری نمیشه، باید کاری کرد.

بازم باس بریم پیاده روی.

این حداقل کاریه که ازمون بر میاد.

قرار ما از امشب ساعت ۷ تو خیابون برای پیاده‌روی ...

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴ساعت 10:35 توسط . |

فرزانه میگه؛ الان دیگه بکش بیرون ازش. دقیقا با همین کلمات. هر بار همین و میگه.

من سکوت میکنم.

چون پاسخش یک کلمه ست. کاش به این آسونی بود.

کاش همه چیز همینقدر در دسترس و آسون بود.

که اگر بود دو سال پیش دکمه ش رو میزدم.

و تا ابد خاموشش میکردم :)

و خلاص ...

و نه خلاصی از این داستان، خلاصی از تمام داستان‌هایی که میدونی نباید ادامه پیدا کنن و اساسا از ابتدا نباید ورود کنی اما روان کار خودش رو میکنه و به وقتش هم تمامش میکنه.

ما هم در این میان تمرین صبوری میکنیم ....

+ نوشته شده در سه شنبه ۹ دی ۱۴۰۴ساعت 13:33 توسط . |