گفت کالا برگتو بگیری ا، نسوزه!
گفتم ما نونمونو تو خون ملت نمیزنیم!
عصبانی شد و گفت نون مفت خوردی برای همین حرف مفت هم میزنی.
نگاش کردم و گفتم درست میگی! دیگه نون مفت نمیخورم.
دارم وسایلمو جمع میکنم برم ... حرفش حساب بود.
میگه اینطوری نمیشه، باید کاری کرد.
بازم باس بریم پیاده روی.
این حداقل کاریه که ازمون بر میاد.
قرار ما از امشب ساعت ۷ تو خیابون برای پیادهروی ...
فرزانه میگه؛ الان دیگه بکش بیرون ازش. دقیقا با همین کلمات. هر بار همین و میگه.
من سکوت میکنم.
چون پاسخش یک کلمه ست. کاش به این آسونی بود.
کاش همه چیز همینقدر در دسترس و آسون بود.
که اگر بود دو سال پیش دکمه ش رو میزدم.
و تا ابد خاموشش میکردم :)
و خلاص ...
و نه خلاصی از این داستان، خلاصی از تمام داستانهایی که میدونی نباید ادامه پیدا کنن و اساسا از ابتدا نباید ورود کنی اما روان کار خودش رو میکنه و به وقتش هم تمامش میکنه.
ما هم در این میان تمرین صبوری میکنیم ....