سر در اینستاگرامم زدم ما سرخوشان مست دل از دست داده ایم.
بهم میگه سلام سرخوشِ مست،
فقط یادت باشه دل رو باید به دلستان بدی!
پرسید هنوز دلت پیشش گیره؟
بدون فکر گفتم نه بابا، چه گیری؟ خیلی وقته میگذره.
بعد یه لحظه مکث کردم.
هومم.
دیدم بله، هنوز گیره.
میتونم بگم خیلی کم شده.
خیلی.
ولی هنوز یه هاله ای روی قلبم ازش هست.
کیوانلو گفت نگران جوجهت نباش حالش خوبه.
و من اشکهام ریخت.
جمیلهی مسخره با من قهر کرده و میره تو بخاری. بخاری شده مامانش. و اینقدر این موضوع برام غمانگیز بود که حتی نمیخواستم بهش فکر کنم. تصور اینکه ناکام شده و به بخاری پناه برده خیلی برام غمانگیز بود.
کیوانلو گفت یه بخاری آهنی که همیشه هست و رهاش نمیکنه پناه امن تریه. و باز دوباره اشکهام اومدن. لعنتی. دست میذاره تو عمق قلبم. اونجا که میدونم کسی هم منتظر من نیست. و من تنهام. و تنهاییم رو نمیتونم با ادمها پر کنم. باید مثل جمیله دنبال یه بخاری باشم. که هر جا برم وقتی برمیگردم باشه.
همیشه باشه.
برای جمیله راستش خوشحالم. بخاریشو پیدا کرد.
حالا کم کم دارم دایره ی کلماتم را گستره تر و گسترده تر میکنم.
دایره ی کلمات احساساتی که تجربه میکنم.
اها آن شب داشتم ناکامی را تجربه میکردم. غمگین بودم و سردرگم، و نمیفهمیدم چهام شده؟ چرا غمگینم؟ برای خودم چایی ریختم نشستم روی بالکن و هندزفریام را گذاشتم. صدای آهنگ مورد علاقه ام را زیاد کردم. بوی باران در هوا پیچیده بود. باید برایش کلمه پیدا میکردم. برای حس غمی که داشتم. اها، ناکام شده بودم! تصویری را برای خودم ترسیم کرده بودم و آن تصویر محقق نشده بود.
جالب است. فقدان آن است که تو تصویری ساختی و به دستش میآوری و بعد که از دستش میدهی، فقدان را تجربه میکنی. ناکامی مرحله ی قبل فقدان است. تو به تصویری که در خیالت ساختی نمیرسی و ناکام میشوی.
کلمات معجزه میکنند. تجربهاش برای من این بود که نترس. ناکام شدی. همه چیز سر جای قبل خودش است. فقط به تصویری که ساخته بودی نرسیدی.
چاییام تمام نشده خودم را پیدا میکنم!
پردهی اول:
مهری علی را صدا میزند، کیارش میگوید آنقدر به حرفش گوش نکن.
علی میگوید عیالُم است. جان جیگر جان؟ و میرود.
مهری ازش میخواهد که لباس های تو لگن را لگد کند.
به رابطهشان فکر میکنم، به خانوادهای که مهری با خون و جگر و صبر ساختش. میلنگد. جای شک نیست. اما این خانواده ۲۰ سال پیش چه بود و الان چه شده ...
پرده ی دوم:
مامان و بابا رفتن سفر. مسئولیت باغ و مرغ و خروسها و کبکها و بوقلمون ها و سگها را به من سپردند. روز اولی که رفتم تا نان و ابشان را بدهم دیدم کبکها از قفس در آمدند، گمان کردم بابا خودش آزادشان کرده. آنقدر توی این چیزها نابلدم که انگار یک روز هم در این خانواده ای که همه عمرشان مرغ و خروس داشتند نبودم.
به بابا زنگ زدم که کبک ها غذای سگ ها را خوردند. مگر این احمق ها گوشت خوارند؟ یک لحظه سکوت کرد و گفت چه؟ کبکها چطور شدند؟گفتم کبک ها آمدند توی انبار و غذای سگ ها را خوردند؟ با صدای بلند گفت کبک ها بیرون از قفس چه غلطی میکنند؟ گفتم مگه خودت ازادشون نکردی؟ گفت نه اونا پرواز میکنن میرن. برو بگیرشون بنداز تو قفس. گفتم حاجی در مورد من چی فکر کردی؟ من یک جمیله و اصغر را نتونستم نگه دارم و اصغر مرد. جمیله و اصغر جوجه های زهره هستند یا بهتر است بگویم بودند که قبل سفر به من سپردشان.
گفت جان بابا کبک ها رو هر جور شده ببر تو قفس. گفتم بابا به گردشون نمیرسم خیلی سریع فرار میکنن پدسگا.
گفت یک پارچه بردار کیشتشان بده به سمت اتاق. آقا من ۴۵ دقیقه داشتم زور میزدم که اینها رو ببیرم سمت اتاق. این بی شرفا میدونستن اونجا که برن باید برن تو قفس هیچ جوره نمیرفتن تو اتاق. همینجور داشتم عرق میریختم و از نفس افتاده بودم که علی زنگ زد. علی دایی ام است که باغش نزدیک باباست. گفتم علی جان قربان دست و پات. داستان از این قرار است. جلدی خودش را رساند و به همین قبله قسم در کسری از ثانیه کبک ها را گرفت و برد توی قفسشان. گفتم علی جان، شما نباید مهندس آی تی میشدی. شما شکارچی کبکی به قرآن.
خلاصه که این چند روز که باید هر روز باغ بروم و به حیات وحش پدر رسیدگی کنم آنقدر دارد خوش میگذرد. ساعت حدود ۱۱ میرم سمت باغ تا ۱۲ غذای حیوانات را میدم بعدش هم میرم باغ علی. ناهار را با آنها هستم و بعدش هم کمی گپ میزنیم و برمیگردم خانه.
اصلا انتظار این یکی را نداشتم که تعطیلاتم به این سبک و سیاق بگذرد.
حالا هم اینجا نشستم، روی بالکن آشپزخانه. خانه تمیز و مرتب شده. هندزفری هام را گذاشتم و دارم چایی میخورم در حالی که بوی باران پیچیده توی خانه.
برم چایی بعدی را بریزم و حظ ببرم از روزی که دارد به زیبایی تمام میشود.
آنچنان صحبت سنگین و پرفشاری داشتیم که احساس میکنم که تماما انرژی یک روزم را گرفت.
یکی از سخت ترین کارهای زندگی برای من این است که از خواسته های خودم بگویم. ترسم از این است که نکند وقتی میگویم فلان انتظار را دارم طرفم حوصله اش نکشد و نماند.
چند ماه پیش یک دیت رفتم که همه چیزش خوب بود. با خودم فکر کردم احتمال اینکه من با آدمی با این ویژگی ها ملاقات کنم نزدیک به صفر است. پس مدارا کنم. پیش برویم تا ببینم کجا فضایی برای من پیدا میشود. گذشت و من هی بیشتر میفهمیدم که از رابطه چه میخواهم و چقدر فاصله دارم از فضای دلخواهم!
سین امشب تماس گرفت و ازم خواست که باهاش به سفر بروم. این در شرایطی ست که ما هنوز در مرحله ی اول یعنی همان دیت گیر گردیم. و رابطه روی هواست. او نمیداند چه میخواهد من هم که میدانم سکوت کردم. در واقع من هم مطمئن نبودم چه میخواهم.
گفتم، سفر را نیستم چون او تکلیفش با خودش روشن نیست. چون نمیداند دقیقا چه میخواهد و چون نمیداند امن ترین شکل رابطه یعنی؛ حالا همینجوری باشیم تا ببینیم چه میشود، را انتخاب کرده.
گفتم رابطه ی لانگ ترم میخواهم. رابطه ای که صمیمیت،امنیت، کامیتمنت را تجربه کنم.
و رابطه ی همینطوری را اصلا و ابدا نیستم. در واقع برای من کار نمیکند. رابطه معنایش علاوه بر رفع یک سری نیازها، رشد و بالندگی هم هست. در رابطه ی همینطوری شاید برخی از نیازها رفع شود اما آنقدر آسیبش زیاد است که باید عطایش را به لقایش بخشید.
ازم پرسید آیا دارم بریک اپ میکنم؟ پرسیدم مگر اساسا رابطه ای بوده که بخواهم بریک اپ کنم؟ دارم از خواسته هایم میگویم. ما هنوز در مرحله ی گفتگو هستیم.
گفت که مضطرب شده. و فکر اینکه رابطه را از دست دهد دردناک است. این در حالی ست که فعلا شرایط رابطه ی لانگ ترم را ندارد بخاطر سبک زندگی اش. و باید با این واقعیت مواجه شود که نمی شود هم خدا را خواست هم خرما را.
اصلا این آدم برای همین برایم جالب بود. با خودش روراست است. و این باعث میشود با آدمهای اطرافش هم همین باشد.
خلاصه میشود گفت که این اولین قدم مهم سال ۴۰۴ من بود. حرف زدن از خواستههایم. کاری که در رابطه ی قبلی ام جراتش را نداشتم و همین سکوت دمار از روزگارم در آورد.
رویای عزیز این درمانگرانی که گفتی و من نمیشناسم. ولی شرح حال بیشتری ازت لازم دارم که بتونم درمانگر مناسب رو معرفی کنم. میتونی ایمیلت رو برام بذاری اونجا با هم صحبت کنیم.