مَرد.
دلم میخواهد مرد را در یک جمله خلاصه کنم.
و بعد روزش را به آنها که دارندش تبریک بگویم.
مرد آن انسان جسور و بیباکیست که با تمام قدرتی که دارد مهربان و عمیق است.
من هی میگم لامصب صبحت رو با چک کردن اینستاگرام شروع نکن.
آتش شاکرمی یه استوری گذاشته بود که تا دیدمش حالم بد شد.
۲ ساعت نشستم زار زدم.
این هم از شروع صبح یک ایرانی :)
یک عالمه کار داشتم.
یک عاااالمه.
از خودم بدم میاد که دارم عادی به زندگیم ادامه میدم و یه عده یک روز خوش ندارند.
زندگیشون همراه با تمام شدن بچههاشون تمام شد.
امان از این رنج
از این درد
امان...
کیوانلو با همدلی نگاهم میکند.
با نگاهش بهم حالی میکند که تنها نیستم.
ده روزی میشود که تمام احساساتی که در این سالها خفه کردمشان بالا آمده.
کوچکترین اتفاقی من را برمیگرداند به گذشته بعد به خودم میایم میبینم که گوشه آشپزخانه نشستهام دارم دل میزنم.
نفس بالا نمی آید.
گاهی هم همینطور بدون هیچ حرکتی اشکهایم برای خودشان سرازیر میشوند.
به نظر میآید از آن جلسه ای که خشمم به زنانگی را نشان دادم و بعد هی راجع بهش حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم دارم با آن بخش وجودم کمی آشتی میکنم.
روزهای من همیشه عجیب بودند.
هر بار که خودم را در فصلی جدیدی از زندگیام میبینم شگفت زده میشوم.
کشف میکنم کشف میکنم کشف میکنم و دست بر نمیدارم از این اکتشاف.
اینجا جهانی ست که پایان ندارد.
و من تا ابد چیزی برای فهمیدن و دیدن و تجربه کردن دارم.
همین
دقیقا همین من را زنده نگه داشته.
قسم به چشم های سرخت کیانوش عزیز،
قسم به قلب شکستهات
قسم به امیدی که ناامید شد
که آفتاب روزی بهتر از آن روزی که مردی خواهد تابید ...
چاووشی میخواند،
تو دنیای سردم به تو فکر کردم.
و قطره اشکی بی هوا از چشمم میافتد.
حتما گمان میکنی تصمیم ساده ای بود؟
رها کردنش سختترین تصمیمی بود که در ۳ سال گذشته گرفته بودم.
میدانی
یک جایی به خودم نگاه کردم.
و دیدم چارهای ندارم.
بعضی از مراحل امکان عبور ازشان نیست.
باید رها کنی.
برگردی و مسیر جدیدی برای ادامه پیدا کنی.
۳ سال برای این مسیر دست و پا زدم.
نشد.
نشد دیگر ...
خوشحالم؟ نه
ناراحتم؟ فکرنکنم.
بیشتر به نظر بی حس می آیم.
دیگر مهم نیست.
سیمین اگر بود امروز ۳۵ ساله میشد.
سیمین،
چیزی که دارد حسابی عذابم میدهد این است که این آخریها هی خواستی که قرار بگذاریم ببینیمت و نشد.
راستش هنوز هیچ کداممان رفتنت را باور نکردیم.
روزی که سمیرا اعلامیهی مراسمت را توی گروه گذاشت اواسط فروردین بود.
ما گمان کردیم دروغ ۱۳ است.
مسخرهش کردیم.
گفتیم این حناها دیگر برایمان رنگی ندارد.
طفلی بال بال میزد که بابا جان سیمین را از دست دادیم.
بدون هیچ فکری شمارهت را گرفتم.
مامانت جواب داد.
گفتم با سیمین کار دارم.
انگار که از خواب بیدار شده باشد.
گفت سیمین رفت.
سکوت کردم.
چند ثانیه زمان لازم داشتم تا ببینم چه اتفاقی افتاده.
حتی توان خداحافظی
عرض تسلیت
هیچی.
هیچی.
بدون هیچ حرفی تلفن را قطع کردم.
توی گروهمان نوشتم
بچهها سیمین واقعا رفت ...
تو رفته بودی.
در حالی که هفته ی قبلش داشتی تلاش میکردی دوباره همهمان را کنار هم جمع کنی.
همهش دارم برای آدمها کم میگذارم و حسرت به دلم میماند.
سیمین قشنگم تو امروز وارد ۳۶ مین سال زندگیت شدی.
در حالی که نیستی.
و این نبودنت بدجوری دارد اذیتم میکند.
سروش صحت میگوید بنویسید.
هر روز بنویسید. حتی اگر هیچ در ذهن ندارید باز بنویسید.
بنویسید که نمیدانم چه باید بنویسم. از رویش سه هزار بار بنویسید.بهد نوشتن خودش میآید.
آمدم بعد چند روز بنویسم اما ذهنم خالیست.
امید دارم که کلمات پنهان شده در پس ذهنم بیرون بریزند.
آمدم بنویسم که نمیدانم چه بنویسم.
از کدامش بنویسم.
از تصویری که پاک نمیشود از روز بعد خاکسپاری؟ که سحر سرش را گذاشته روی شانهام. مستاصل. بیتاب. بیقرار. بیکس. تنها ...
خودم را دلداری میدهم. سوسن به چشم بر هم زدنی تمام میشود.
ما به زودی تمام میشویم و رنج با ما نیز هم.
اینها همهش یک مشت اراجیف است که به خورد خودم میدهم.
من برای رنج و درد آدمها هیچ کاری ازم ساخته نیست.
من برای درد خودم کاری ازم ساخته نیست چه برسد رنج دیگری.
تنها پناهم شده خواب که آن هم به چشمم نمیآید.
شوخی ست مگر؟
ما تن بی جان عزیزانمان را به خاک میسپاریم و بعد زنده میمانیم.
میفهمید چه میگویم؟
ما تمام شدنشان را میبینم و ادامه میدهیم.
ولله خیلی عجیب است ...
ابراز احساسش به من اینطوریه که وقتی میبینمت و در آغوش میگیرتم و فشار کوچیکی به شونههام میده.
کلمات محبت امیز استفاده نمیکنه.
یا دیگه نهایتش یه جایی که داریم از خیابون رد میشیم یه لحظه دستم رو میگیره.
کلمات محبت آمیزش بهم کش داره.
ولی من اینقدر اینقدر این آدم و دوست دارم.
که اگر میذاشت چپ و راست کله ش و ماچ میکردم.
وحشیه.
نمیذاره بهش نزدیک بشم.
کیوانلو میپرسد خوب بقیه نظری ندارند؟
به من نگاه میکند.
لباسهای مشکیام را هنوز به تن دارم.
دارم با سر استین سوییشرتم بازی میکنم.
از خواب هایم میگویم.
از اینکه درست بعد به به هوش نیامدن حسین خواب دیدم همه آمدن خانه ی ما، من سراسیمه بیدار میشوم. جشن تولد گرفتند. صدای خندههایشان بلند لست. با تعجب میپرسم شما چرا اینجایید؟ چرا نرفتید بیمارستان؟ سحر میگوید آمدیم تولد پسرت را جشن بگیریم.
پسر بچهی ۸ ساله ای کنارم ایستاده. موهایش خرماییست. سحر کیک تولد را می آورد جلوی صورتش و بچهام چشمهایش را میبندد و فوت میکند.
اینجا یک قطره اشک از چشمهایم می آید.
خیلی وقت بود دیگر خواب پسرم را ندیده بودم.
بعد از حسین حرف میزنم و اشکهایم می اید، بالاخره در گروه اشکم در آمد.
سکوت میکنم ...
به زمن خیره شدم و اشکها خودشان می آیند.
زمین خیس میشود.
همه چیز تار میشود.
صدای بچه ها دورتر و دورتر میشود.
با صدای کیوانلو به خودم می ایم.
دارد ازم میپرسد درد را چطور تجربه میکنی؟
سرم را بالا می اورم، به چشمهایش نگاه میکنم.
نمیدانم. نمیدانستم...
دستهایم را
در تمام مسیر جا گذاشتهام ...
که حتی اگر برگردی
بارها در آغوش گرفته شوی جانم.
صدایم میزند
سوسنم بیا موهات رو برات ببافم.
هر بار که کسی مرا سوسنم صدا میزد یک چیزی در قلبم فرو میریزد!
بدو خودم را بهش میرسانم.
با شانه و کش.
با آرامش موهایم را شانه میزند.
چه مدلی دوست داری؟ بافت دوتایی یا یکی؟
یکی لطفا.
همینطور که دستش را روی موهایم میکشد میگوید توام که برف سفید روی سرت نشسته.
وارد ۳۵ امین سال زندگیم شدم ناسلامتی.
همینطور که موهایم را میبافد زیر لب شعری را زمزمه میکند.
چشمانم را میبندم.
و خیال میکنم نوجوان ۱۴ - ۱۵ سالهای هستم و هنوز هیچ کدام این اتفاقها نیفتاده.
تمام دغدغهام بالا رفتن از در و دیوار است.
که زودتر صبح شود و اسکیت یا دوچرخهام را بردارم و بزنم بیرون.
آقا بزرگ شدن خیلی سخت است.
میدانم میدانم.
خیلی زود تمام میشود.
خیلی زودتر از اینکه فکرش را بکنم.
ولی خوب آرزو که عیب نیست.
کاش همان سنی میماندم.
کاش بزرگ نمیشدم.
فاطمه زیر لب میگوید، اتفاقی که نباید افتاد!
بعد میگوید بی آشیان از غم تو ویرانم ...
در این سرگردانی تنهایمان گذاشتی.
حالا ما ماندیم و سرگردانی و بی کسی ...
به هر حال زیبا بود.
دوست داشتنش ...
دلتنگی دیوانه است.
خیلی بی هوا به سراغت می اید. بعد آنقدر دیوانه است که میتواند تو را هم بی کله کند که دست به کارهای احمقانه بزنی.
بوی گلهای مریم مرا دلتنگ کرد.
گلهای مریمی که برای عرض تسلیت برایمان آورده بودند.
یک شاخهش را از گلدان جدا میکنم و میآورم توی اتاقم.
دلتنگی خر است اما قشنگ است.
خیلی چیزها در این دنیا هست که خر است اما قشنگ است.
شما برای رفع دلتنگی چه میکنید؟
من پناهی جز خلوت ندارم.
تمام پناه من اتاقم است و سکوت مطلق.
این صحنه از روز خاکسپاری لحظه ای از جلوی چشمانم دور نمیشود.
روی خاک نشستیم. شکسته. من تکههامان را میدیدم روی زمین. من، مامان، فاطمه، سحر ... آنقدر گریه کردم که شیشه ی عینکم تار تار است. به سختی آدمها را میبینم.
وقت رفتن رسیده بود و باید وداع میکردیم.
باید تکههامان را جمع میکردیم و برمیخواستیم برای ادامه.
ما بعد هر از دست دادنی تکه تکه میشویم. بعد تکه هامان را به هم میچسبانیم و ادامه میدهیم در حالی که که جای وصله پینهها آنچنان درد میکند که ادامه ی راه برایمان سختتر و سختتر میشود.
ما بعد زهرا ادامه دادیم، بعد رسول ادامه دادیم، بعد سیمین ادامه دادیم، بعد حسین هم ادامه میدهیم ...
من اسم این نوشتهام را به یاد حسین میگذارم سروها ایستاده میمیرند.
روزی که مامان زنگ زد و گفت حسین سرطان دارد را به خوبی به یاد دارم. در دفتر فلسطین نشسته بودم. مات و مبهوت ماندم. حسین پروانه؟ مگر میشود؟ دکتر غلامپور و موحدیان همان موقع وارد دفتر شدند. در همان بهت بهشان گفتم شوهر خالهام سرطان ریه دارد!
چهرهی دکتر غلامپور را فراموش نمیکنم که با تعجب پرسید چرا؟ چی شده؟
و منی که پاسخی نداشتم. اردیبهشت بود به گمانم. ما امید داشتیم. ما در تمام این روزها امید داشتیم. شیمیدرمانی شروع شد. بدن جواب نداد. به پرتو درمانی هم جواب نداد. تهران رفتند. دکترها گفتند کاری ازشان ساخته نیست. آخرین دکتر گفته بود به خانه بروید روزهای آخر عمرتان را کنار فرزندانتان باشید اما حسین کوتاه نیاند. کوتاه نیامد نه برای اینکه دلبستهی دنیا بود، نه! کوتاه نیامد چون نمیخواست کم کم جان بکند. نمیخواست خانوادهش به دردسر بیفتند. ریسک عمل را قبول کرد. دکتر گفت ۱ درصد است احتمال بهبود. در جواب دکتر گفت بهتر است که در گوشهی خانه زمینگیر شوم.
حسین میتوانست ۶ ماه دیگر یا حتی بیشتر زنده بماند. اما آن نوع ماندن را نمیخواست.
در آخرین پیامش به دکترش نوشته بود من آخر داستان را میدانم. راضیام به رضایش. نمیخواهم خانوادهام را بیش از این اذیت کنم.
عمل اول ۱۲ ساعت طول کشید. بخش زیادی از مری را برداشتند. احتمال آسیب به ستون فقرات و فلج شدن بود. بعد عمل گفتند اگر بماند تا ابد دیگر نمیتواند چیزی بخورد.
بعد یک هفته بدن عفونت کرد و دوباره به اتاق عمل رفت. اینبار خوب میدانست که برگشتی در کار نیست. دکتر صراحتا به او اعلام کرده بود.
پاسخش یک چیز بود. نمیخواهم در این درد بمیرم. خانوادهام تاب درد کشیدنم را ندارند. بعد عمل دوم به کما رفت.
و بعد از ۴۸ ساعت تمام شد.
حسین تمام شد.
حسین ایستاده تمام شد.
در مقابل مرگ سر خم نکرد.
ما امروز صبح حسینمان را به خاک سرد سپردیم. من لحظهای که بدن بیجانش را در خاک میگذاشتند نشستم کنارش. با دقت به همه چیز نگاه کردم. لحظه ای که کفنش را باز کردند تا سحر برای آخرین بار پدرش را در آغوش بگیرد را با دقت نگاه کردم.
آسوده خوابیده بود.
دلم آرام گرفت. درست همان لحظه که صورتش را دیدم آرام گرفتم.
دنیا برای لحظهای ایستاد. همه چیزهایی که برایشان دست و پا میزدم رنگ باخت.
بعد فکر کردم شاید قشنگترین اتفاق دنیا همین است. مُردن.
بعدازظهر به خانه رسیدیم. و من بعد ۳ روز بیخوابی در آرامش محض به خواب رفتم.
یکی از عمیقترین و لذتبخشترین خوابهای زندگیام بود.
با صدای خندههای بچهها از خواب بیدار شدم.
سحرم آمده بود. سارا آمد. فاطمه، زهرا، محمود، مامان، زینت، شهریار.همه بیرون نشسته بودند و داشتند در آرامش با هم حرف میزدند. دیگر صدای گریهشان نمیآمد. گویی اتفاق درون من برای آنها هم افتاده بود.
آخر شب یاد خاطرات کردیم. یاد اولین موبایلی که عمو حسین برای من و سحر خرید. اول دبیرستان بودیم. خانههایمان درست کنار هم بود. یک روز عصر سحر زنگ در را زد و گفت آماده شو که بابا میخواد ببرتمون بیرون. هیچ ایدهای نداشتم که کجا میرویم. رفتیم چهارراه لشگر، موبایل فروشیِ نبش پاساژ. دو تا گوشی نوکیا با دو سیم کارت تالیا برایمان خرید. از ذوق تا خود خانه مثل اسب یورتمه میرفتیم. من و سحر بین همکلاسیهایمان تنها کسانی بودیم که موبایل داشتند.
و خندیدیم.
خیلی خندیدیم.
چه تعارض عظیمی.
حسین در کنار ما نبود و یادش لبخند به لبانمان آورد.
دمت گرم که اینقدر مرد بودی ...
من واقعا دوست ندارم وقتی مُردم این مسخره بازیای مسلمونا رو سر جنازهام بیارن.
همین چیزایی که میخونن و باقی ادا بازیاشون!!!
کاش تا وقتی میمیرم بساط این مسلمون بازیا جمع بشه.
ملتم دنبالم نکشن.
تموم شد دیگه.
خاکم کنید و خلاص.
برید به زندگیتون برسید.