دلتنگی دیوانه است.
خیلی بی هوا به سراغت می اید. بعد آنقدر دیوانه است که میتواند تو را هم بی کله کند که دست به کارهای احمقانه بزنی.
بوی گلهای مریم مرا دلتنگ کرد.
گلهای مریمی که برای عرض تسلیت برایمان آورده بودند.
یک شاخهش را از گلدان جدا میکنم و میآورم توی اتاقم.
دلتنگی خر است اما قشنگ است.
خیلی چیزها در این دنیا هست که خر است اما قشنگ است.
شما برای رفع دلتنگی چه میکنید؟
من پناهی جز خلوت ندارم.
تمام پناه من اتاقم است و سکوت مطلق.
این صحنه از روز خاکسپاری لحظه ای از جلوی چشمانم دور نمیشود.
روی خاک نشستیم. شکسته. من تکههامان را میدیدم روی زمین. من، مامان، فاطمه، سحر ... آنقدر گریه کردم که شیشه ی عینکم تار تار است. به سختی آدمها را میبینم.
وقت رفتن رسیده بود و باید وداع میکردیم.
باید تکههامان را جمع میکردیم و برمیخواستیم برای ادامه.
ما بعد هر از دست دادنی تکه تکه میشویم. بعد تکه هامان را به هم میچسبانیم و ادامه میدهیم در حالی که که جای وصله پینهها آنچنان درد میکند که ادامه ی راه برایمان سختتر و سختتر میشود.
ما بعد زهرا ادامه دادیم، بعد رسول ادامه دادیم، بعد سیمین ادامه دادیم، بعد حسین هم ادامه میدهیم ...