او هم چشم‌هایش را می‌بندد و به من فکر میکند؟

او هم چشم‌هایش را می‌بندد و لبخند می‌زند؟

+ نوشته شده در جمعه ۳۰ آذر ۱۴۰۳ساعت 22:41 توسط . |

بعد اینکه گفتم ۴ ساله هر چند وقت یکبار فک درد میشم‌ و این سری خیلی دوره‌ش طولانی شد‌. به حدی که برای یک هفته مجبور بودم هر ۸ ساعت مسکن استفاده کنم‌.

گفت چرا؟

گفتم شاید چون خشمم رو، عصبانیتم رو قورت میدم.

شاید چون به هیچ کدوم از احساساتم دسترسی ندارم.

گفت درمان فردی میری؟ گفتم نه!

گفت به من پیام بده.

باید شروع کنی ...

گبور مته تو کتاب افسانه عادی بودن میگه استرس و اضطراب آنچنان بلایی سر بدن میاره که اگر جلوش رو نگیری، میکشتت.

تو دلم میگم قربون شکلت من گروه درمانی رو هم با هزاران بدبختی میام.

با چوب خودمو میزنم هر هفته که جلسه رو بیام.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۳ساعت 1:21 توسط . |

نگاه کن من و،

خودت خواستی که من قلبم رو ازت بگیرم.

--------

میگه من همیشه بهت بالیدم.

--------

یک آن احساس کردم من بدون مامان و بابام خیلی بدبختم.

--------

کیوانلو میگه ما از هر رابطه ای که بیرون میایم دیگه اون آدم قبل نیستیم.

--------

مامان میگه برو مبارز شو، ولی اینجوری نشین گوشه‌ی خونه به غصه خوردن و کم کم از بین رفتن.

--------

با رنگ و روی پریده و بدون آرایش میرم تو باغ، میگه دکتر چقدر قشنگ شدی ... این دختر خیلی عجیبه!

-------

گلی میپرسه چی شده که داری گریه میکنی؟ سکوت میکنم و دیگه هم به جلساتم ادامه نمیدم.

-------

کیمیا میگه تمام هفته‌ی گذشته نگران سوسن بودم. سوسنی که اینقدر قوی بود چه به سرش اومد که اینجا از گریه نمیتونست حرف بزنه؟ صداش میلرزه وقتی داره اینا رو میگه.

-------

نسترن میگه لامصب حرف بزن وقت داره تمام میشه. چت شده؟

مهر سکوت به لبهام زدن.

-------

میرسم خونه، لباسام و عوض میکنم و میرم ورزش ...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۴۰۳ساعت 23:17 توسط . |

نگاه کن من و،

خودت خواستی که من قلبم رو ازت بگیرم.

--------

میگه من همیشه بهت بالیدم.

--------

یک آن احساس کردم من بدون مامان و بابام خیلی بدبختم.

--------

کیوانلو میگه ما از هر رابطه ای که بیرون میایم دیگه اون آدم قبل نیستیم.

--------

مامان میگه برو مبارز شو، ولی اینجوری نشین گوشه‌ی خونه به غصه خوردن و کم کم از بین رفتن.

--------

با رنگ و روی پریده و بدون آرایش میرم تو باغ، میگه دکتر چقدر قشنگ شدی ... این دختر خیلی عجیبه!

-------

گلی میپرسه چی شده که داری گریه میکنی؟ سکوت میکنم و دیگه هم به جلساتم ادامه نمیدم.

-------

کیمیا میگه تمام هفته‌ی گذشته نگران سوسن بودم. سوسنی که اینقدر قوی بود چه به سرش اومد که اینجا از گریه نمیتونست حرف بزنه؟ صداش میلرزه وقتی داره اینا رو میگه.

-------

نسترن میگه لامصب حرف بزن وقت داره تمام میشه. چت شده؟

مهر سکوت به لبهام زدن.

-------

میرسم خونه، لباسام و عوض میکنم و میرم ورزش ...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۴۰۳ساعت 23:8 توسط . |

از وقتی از سِمَتِ مدیر اجرایی استعفا دادم، روزی چند تا از این شماره‌های مضخرفی که در این یکسال مجبور شده بودم تو کانتکتم سیو کنم رو پاک میکنم از تلگرام.

یهو دیدم بعد ۲۰ سال آرش عکس پروفایلش رو عوض کرده، آمدم ببینم چی گذاشته که دیدم سنش را زده ۴۱!

پسر آرش کی ۴۱ ساله شد؟ مگه چند سال از من بزرگتره؟

بهش مسیج زدم قرمساق تو ۴۱ سالت شد؟ جواب میده هر چی تلگرام میگه باور نکن.

بعد حساب میکنم. آرش ۶۲ بود؟ یا ۶۳؟ دیگه چه فرقی میکنه؟

به عکس جدیدش نگاه میکنم. نصف ریش‌هاش سفید شدن.

بعد به زندگی‌ش نگاه میکنم.

تو این سرما، تو باغ ۲ هزار متری بدون گاز و آب داره پال پال میکنه!

صد تا گربه هم دور خودش جمع کرده.

میام نگرانش بشم که به خودم نهیب میزنم دختر جان نگران خودت باش.

آدما بلدن از خودشون مراقبت کنن.

کلاه خودت رو بچسب که پس معرکه‌ست ...

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۶ آذر ۱۴۰۳ساعت 12:20 توسط . |

برف میبارد،

حالا نبودنت

می‌تواند

هر کجا که دلش خواست را سپید کند.

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۵ آذر ۱۴۰۳ساعت 14:14 توسط . |

و تو خندیدی و از خاطره‌ها جا ماندم ...

+ نوشته شده در شنبه ۲۴ آذر ۱۴۰۳ساعت 18:49 توسط . |

به عکس آیدا نگاه میکنم. آیدا رستمی.

آن عکسی که سرش را چرخانده.

موهایش یک طرف است و نگاهش به دور دست.

به قربان این همه زیبایی‌ت دختر.

به قربان قلب مهربان و بزرگت.

اینجا، دقیقا همینجا به این بچه‌ها حسودی‌ام می‌شود.

به شجاعتشان.

بعد با خودم فکر میکنم عجیب نیست؟ عجیب نیست که ما با این داغ‌هایی که بر سینه‌هامان نشسته به زندگی ادامه می‌دهیم؟

هه

چند روز پیش سالگرد محسن بود. که اعدامش کردند. پسر هر کسی آن فیلمی که از مادرش پخش شد که در کوچه دارد اسم فرزندش را فریاد می‌زند ببینید دیگر آدم قبل نمی‌شود.

بله تاریخ پر است از این دست داستان‌های تلخ و دردآور.

و بله نوبت ما هم می‌رسد.

به چشم بر هم زدنی ما هم تمام می‌شویم.

دوست دارم چطور باشد پایان من؟

نمیخواهم زندگی ام همینطور عادی تمام شود!

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۲ آذر ۱۴۰۳ساعت 10:24 توسط . |

گذر نکردم.

هنوز خواب میبینم.

با عصبانیت به هاجر میگم آخه چرا گذر نمیکنم؟ چرا دارم خواب میبینم؟ چرا گیر کردم؟

با آرامش نگام میکنه و میگه تازه بعد دو سال حرف زدن ازش شاید بفهمی.

چی میگی؟

میگه عجولی.

لجم میگیره ازش‌. من آدم عجولی نیستم!

به اندازه ی کافی به خودم فرصت دادم. با خودم مهربون بودم. هر کاری هم لازم بوده و در توانم بوده انجام دادم.

الان چرا هنوز گیرم؟ اونم برای هیچی؟

نگام میکنه میگه برای هیچی؟

بله برای هیچی!

میگه خودتو شاید بتونی گول بزنی، من و نمیتونی. تلاش نکن!

میگه برو تو اتاق درمان حرف بزن ازش.

میگم آقا من دیگه نمی‌خوام حرف بزنم.

دهن کیوانلو رو سرویس کردم دیگه. گوشش پره.

میگه عزیزم تازه بعد دو سال حرف زدن جنابعالی، اتحاد درمانی شکل میگیره و کم کم میفهمی کجا گیر کردی. تا اون موقع فقط باید ازش حرف بزنی.

گور پدر اتحاد درمانی!

من دیگه حرف نمیزنم.

میگه خب با خودش حرف بزن.

چپ چپ نگاش میکنم و میگم هاجر برو، برو تا نزدمت!

تمام شده.

حرفی برای گفتن نیست.

میخنده و میگه باشه من دستکاریت نمیکنم.

گفتم حاجی من هر چی میکشم از دستکاریای توعه.

سر جدت نخ نده بذار زندگی‌مو کنم ...

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۰ آذر ۱۴۰۳ساعت 23:22 توسط . |

خب سه سال پیش همین موقع‌ها بود که ح گفت چرا برای خودت احترام قائل نیستی؟ و من همینطور که داشتم براش توضیح میدادم اشتباه میکند، من برای خودم خیلی احترام قائلم که سیلی واقعیت را تماما رو صورتم احساس کردم.

چرا برای خودم احترام قائل نبودم؟ چرا داشتم تحمل میکردم؟ بس نبود؟ بس بود.

قیام کردم.

در قفس بسته بود.

در قفس را شکستم.

پرواز کردن رو بلد نبودم. بال هام رو چیده بودن.

چند ماه اول رو بال بال میزدم اما خبری از حرکت نبود‌. عجله داشتم. برای پرواز. تشنه بودم. هنور هم همانقدر عجولم.

بال هام کم کم در اومدن. هر روز پریدن رو تمرین کردم.

به پرنده ها نگاه کردم.

ترسناک بود. پریدن ترس داشت. اما حتی یک روز هم دست از تلاش بر نداشتم.

پریدن رو یاد گرفتم بعد سه سال تلاش بی‌وقفه؟ نمیدونم.

اما تمام تلاش خودم رو برای نجات خودم کردم.

تمام آنچه در توانم بود را گذاشتم.

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۹ آذر ۱۴۰۳ساعت 23:20 توسط . |

از جلوی حرم رد میشم.

داریم میریم بازار عباس قلی‌خان.

یک نگاهی از دور به گنبد میندازم.

نه من اعتقادی ندارم بهت رضا جان.

آخرین باری که میخواستم بیام ازت چیزی بخوام برای دو سال پیشه.

گوش خودم و پیچوندم و گفتم بس کن.

اینبار زیر چشم نگاه کردم.

گفتم هیچی نمیخوای.

از هیچکس هیچی نمیخوای.

و بدو دور شدم ...

+ نوشته شده در شنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۳ساعت 21:16 توسط . |

کیوانلو پرسید به چی فکر میکنی سوسن؟

داشتت تو استین سویشرتم فوت میکردم دستام گرم شن.

نگاش کردم و گفتم امشب به من دست نزنید دکتر.

دوباره سرم رو انداختم پایین و به فوت کردنم ادامه دادم.

گفت چی شده؟

و چشام تار شد.

سرم رو به نشانه ی اینکه نمیتونم حرف بزنم تکون دادم و بالا نیاوردم.

با خودم گفتم یکم دیگه دووم بیار. ۱۰ دقیقه تا پایان جلسه بیشتر نمونده.

هانی گفت من سوسن و میفهمم. در حالی که داری میگی اقا به من کاری نداشته باشید با تمام وجودت میخوای که یکی بشنونه‌ت.

کیوانلو دوباره گفت نمیخوای حرف بزنی؟

سرم رو بالا آوردم و لبخند زدم گفتم نه دکتر. امشب و بی خیال من شید.

پرسید حست رو بگو.

دوباره چشام تار شدن.

نفسم گیر کرده بود تو سینه‌ام.

گفتم فقط ۵ دقیقه دیگه دووم بیار بعد میری تو ماشین با خیال راحت گریه میکنی.

سکوت محض بود تو گروه.

لعنتی ا یکی حرف بزنه.

منتظر بودن حسم رو بگم.

یه نفس عمیق کشیدم.

اشکهام رو پاک کردم ‌و گفتم غم زیاد‌‌. خیلی زیاد و اضطراب.

بعد لبخند زدم و گفتم فکر کنم وقتمون تموم شد.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۴ آذر ۱۴۰۳ساعت 23:13 توسط . |

به نظر می‌آید که تو فقط ماندی برای این وبلاگ :)

66.249.66.22

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۳ساعت 18:59 توسط . |

خواب دیدم دارم میمیرم.

تو بولوار وکیل آباد بودم که دیدم مردم دارن شعار میدن.

از ماشین پیاده شدم که برم بهشون کمک کنم.

دیدم دارن بچه‌ها رو میزنن.

حالم بد شد و افتادم زمین.

مأمورا دورم جمع شدن.

تو دلم گفتم کاش بچه‌ها فرار کنن.

نفس نمیتونستم بکشم.

دهنم خشک شده بود و هر چی تلاش میکردم بگم آب بدین بهم نمیتونستم.

داشتم تقلا میکردم.

انگار نفس های آخر بود که سحر رسید.

سحر اومد بالای سرم لبهام رو با گلاب تر کرد و نفسم بالا اومد.

که از خواب بیدار شدم ...

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۳ساعت 19:48 توسط . |

درست از چهارشنبه صبح بعد ماه‌ها دوباره فک دردم شروع شد و تا همین الان که شنبه ست بی وقفه ادامه داره.

با انواع و اقسام مسکن دارم کمی آروم نگهش میدارم.

خیلی وقت بود حمله نداشتم.

دردش رو فقط میتونم بذارم حمله.

حمله ی اضطرابی.

هر چی فکر میکردم تریگرش چیه چیزی به ذهنم نمی‌رسید.

جمعه چهلم حسین آقا بود. خوب من دقیقا ۴ ساعت تو اتاقم نشستم و زار زدم.

زار سوووزناک.

نتونستم برم سر خاک.

مامان هم نبود یه دل سیر عر زدم.

بعدش هم پاشدم خودم و جمع و جور کردم.

ورزش کردم.

خوابیدم.

پاشدم دوباره مسکن خوردم خوابیدم.

شنبه صبح رفتم مدرسه اومدم خونه دوباره مسکن خوردم خوابیدم.

از درد بیدار شدم دوباره مسکن خوردم خوابیدم.

ساعت ۵ و نیم عصر مامان اومد بالای سرم به چشمای نگران، سرم رو گرفت تو بغلش و گفت نمیتونم اینطور درد کشیدنت رو ببینم.

گفتم بسه دیگه پاشو برو پیاده روی باد به کله‌ت بخوره حالت جا بیاد.

و تمان مدت به این فکر میکردم چی باعث حمله شده.

چه اتفاقی افتاد روز قبلش. بعد یهو یادم اومد که سه‌شنبه کارتون the wild robot رو دیدم و عین ۱ ساعت و ۴۰ دقیقه شو زاااار زدم.

به نظرم غم‌انگیزترین کارتون عمرم بود.

چی رو بالا آورد؟ رو چی دست گذاشت لاکردار؟ که اینطور به همم ریخت؟

خب همین قدم مهمی بود که فهمیدم منشائش کجاست.

+ نوشته شده در شنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۳ساعت 23:34 توسط . |

دیدی ترسناک نبود؟

دیدی نمردی؟

دیدی داری به زندگیت ادامه میدی؟

از این به بعدش هم همینه.

دیگه نمیمیری.

بلند میشی و ادامه میدی.

اولش یکم میلنگی.

سرعتت کمه.

درد داری.

ولی مهم اینه که بلند شدی.

همه‌ش همینه جانم.

همه‌ی مسیر همینه.

تا وقتی نفس میکشی همینه.

تا اون موقع که نفس داری، بجنگ سوسن.

برای لحظه لحظه‌ی زندگی.

برای عشق.

و با خیال آسوده تمام شو ...

+ نوشته شده در جمعه ۹ آذر ۱۴۰۳ساعت 11:11 توسط . |

ناماسته.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۸ آذر ۱۴۰۳ساعت 7:43 توسط . |

میگه خدا نکنه تو قید یه آدم و بزنی!

با تعجب میپرسم چرا؟

میگه محال ممکنه دیگه بتونه برگرده به زندگیت.

براش مثال نقض میارم.

میگه نه دیگه، منظورم اونی جائیه که داشت.

دیگه نمیتونه برگرده به جایی که بوده تو روانت.

بهش میگم خوب خودش نمی‌خواسته بنا به هر دلیلی تو اون بازه ی زمانی.

منم عبور میکنم.

وقتی عبور کنم دیگه نمیتونم برگردم.

هر کسی عبور کنه دیگه نمیتونه برگرده.

فقط قصه‌ی من نیست.

قصه‌ی همه‌ی آدم‌هاست.

میگه همین دیگه.

همین که بلدی عبور کنی.

به همینت حسودیم میشه.

زیر لب میگم هر بار که عبور میکنم سه دور پوست میندازم ولی خوب می‌ارزه.

به سختیش می‌ارزه.

عبور برام مثل یوگاست.

وقتی تمرینت تموم میشه دستهات رو میذاری رو چشم سومت وسط پیشونی و میگی: ناماسته.

منم موقع عبور چشمهام رو میبندم.

نفس عمیق میکشم و میگم ناماسته.

درسی و که باید گرفتم.

رشدی که باید کردم.

تمام شد.

+ نوشته شده در شنبه ۳ آذر ۱۴۰۳ساعت 23:26 توسط . |

میگه دکتر زنده‌ای؟

از آن روزی که ارشد روانشناسی قبول شدم دکتر صدایم می‌زند.

گفتم از مرگ کیانوش سنجری

بچه‌های غزه

بچه‌های اکباتان

آلودگی هوا

مریض شدم.

اما بهترم.

گاهی فکر میکنم از این اضطراب جان سالم به در نمی‌برم.

سوختم.

سوختنم را پایانی نیست ...

+ نوشته شده در جمعه ۲ آذر ۱۴۰۳ساعت 1:5 توسط . |