به عکس آیدا نگاه میکنم. آیدا رستمی.
آن عکسی که سرش را چرخانده.
موهایش یک طرف است و نگاهش به دور دست.
به قربان این همه زیباییت دختر.
به قربان قلب مهربان و بزرگت.
اینجا، دقیقا همینجا به این بچهها حسودیام میشود.
به شجاعتشان.
بعد با خودم فکر میکنم عجیب نیست؟ عجیب نیست که ما با این داغهایی که بر سینههامان نشسته به زندگی ادامه میدهیم؟
هه
چند روز پیش سالگرد محسن بود. که اعدامش کردند. پسر هر کسی آن فیلمی که از مادرش پخش شد که در کوچه دارد اسم فرزندش را فریاد میزند ببینید دیگر آدم قبل نمیشود.
بله تاریخ پر است از این دست داستانهای تلخ و دردآور.
و بله نوبت ما هم میرسد.
به چشم بر هم زدنی ما هم تمام میشویم.
دوست دارم چطور باشد پایان من؟
نمیخواهم زندگی ام همینطور عادی تمام شود!