تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه ...
ترس اینکار را با آدم میکند.
ترس، کسی که دوستش داری را از تو میگیرد.
«گفتی دوستت میدارم
و قاعده
دیگر شد.»
- احمد شاملو.
ریمایندر فیس بوک ۲ تا عکس از دو سال پیش و پارسال همچین روزی رو نشونم میده. عکس ۲ سال پیش که خونهی آرشم. یه لباس به نظر بنفش تنمه، رو صندلی چوبیش نشستم. موهام و یه طرف جمع کردم. تکیه دادم و دارم به دوربین نگاه میکنم. هیچکس، هیچکس نمیتونه از اون عکس بفهمه چه روزگاری و میگذروندم. ۱۵ فوریه. از تهران برگشتم. وسایلم رو جمع کردم. اومدم خونه ی مامان. و تو پروسه ی کشنده ی جدایی ام. خونهی آرش نقطهی امنم شده بود. توان تحمل اون حجم بیتابی رو نداشتم. ۳-۴ شب رو تو هفته پناه میبردم بهش تا شاید کمی از تلخی آنچه رو که میگذروندم کم کنه. گذشت ... زنده موندم :)
عکس پارسال اونیه که با شلوارک صورتی و تی شرت سفید جلوی آینه ی هتل ایستادم، موهام تو هوای کیش وز کرده و رو هواست. تازه با فرزانه رسیدیم هتل. روز اوله. و ناجوانمردانه آنفولانزا یا کرونا گرفتم. تا هوای کیش خورد به کله ام احساس کردم گلوم میسوزه. اینقدر خوش شانس بودم 😅
حال روحیم خیلی بهتره، دو تا بحران یا شاید حتی ۳ تا بحران سنگین رو پشت سر گذاشتم. خوشحالم. اگر آنفولانزا نمیشدم خوشحالتر بودم. اما با همه ی اینها خوشحالم. زندگی رو با همهی سختی هاش به بهترین شکل خودم ادامه دادم.
امروز از دو سال پیش خوشحال ترم، راضی ترم. امشب به هاجر گفتم خودم رو نجات دادم. از تمام اون بحران هایی که داشت من رو له میکرد. فضای نفس کشیدن رو ازم گرفته بود.
خودم رو از تمام اون رنج هایی که مسبب بخشی از اونها خودم بودم و گیر کرده بودم نجات دادم.
درسته پایان نامه ی ارشدم مونده ولی همین که تونستم با اون بحران ها ارشد رو ادامه بدم. شاهکار کردم.
اینکه تو کار این همه پیشرفت کردم شاهکار کردم.
مهم تر از همه ی اینها، اینکه خودم رو یافتم، مراقبت کردم و نجاتش دادم شاهکار کردم.
اگر فردایی نباشه راضی ام از همه ی این ۲ سالی که گذشت، جنگیدم. بدون خشم و کینه جنگیدم.
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشاندهای مرا کنون به زورقی
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره میکشانیم
فراتر از ستاره مینشانیم
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفههای آسمان
کنون به گوش من دوباره میرسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیدهام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسهات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستارهها جدا مکن
-فروغ-
خیلی زیاد پیش میاد که یه چیزایی مینويسم بعد که میخونمشون اینجوریام که الان این چی بود نوشتی؟ ماذا فاذا؟
بعد میخوام پاک کنم، میگم حالا که نوشتی. حس اون لحظهت بوده به هر حال بذار باشه.
بعد دو روز بعد میام میخونمش میبینم انصافا چرت محضه. هیچ جوره نمیتونم تحملش کنم :)))
آرشیوش میکنم جلو چشم نباشه.
این حسم برای نوشته های همین روزهاست، نوشتههای قدیمیم رو که میخونم کلا ناامید میشم از آنچه که بودم!
پیش خودم میگم این همه در "جهل بودن" روا نیست 😅
باز خوبه در جهل نموندم ... (نموندم؟)
داشتم فکر میکردم شاید آنقدرها هم عجیب نیست ره صد ساله را یک شبه رفتن.
دارم راجع به رابطه ها صحبت میکنم.
فقط سه ماه است میشناسمشان.
این فکر وقتی به ذهنم رسید که این دو مرد دوست داشتنی و نازنین رو به رویم نشسته بودند و داشتند راهنمایی ام میکردند.
شاید بهتر است بگویم داشتند از نگاه خودشان دغدغه هایم را بررسی میکردند. با قلبی آکنده از مهر و نگرانی.
برای جلسه ی کاری آنجا بودیم اما از من سر در آوردیم.
این منی که دست از کارهای عجیب بر نمیدارد.
من این نوع دلسوزی و نگرانی را از برادرم که هیچ، از بابا هم نگرفتم.
هر کدامشان نظرشان را گفتند و در نهایت هم همهی صحبتشان این بود که هر تصمیمی بگیری کنارت هستیم و حمایتت میکنیم.
قابل وصف نیست چیزی که اینجا، هر روز، با این دو انسان شریف دارم تجربه میکنم، یاد میگیرم ...
من بارها در خیالم وقتی دارم تصمیم مهمی برای زندگیام میگیرم را تصور میکنم. که این دو عزیز، حضور دارند.
و مرا بدرقه میکنند...
ناکامی!
دلیل تمام پروازها و سقوطهای ما.
در آن سرگشتگی که بی تابانه به دنبال خودم بودم،
تو را یافتم ... .
عجیب نیست؟
همهی لرزش دست و دلم از آن بود که عشق پناهی گردد ...
جملهی آخرش کافی بود برای اینکه سرم رو بذارم رو میز و نذارم اشکهام رو ببینه.
گریه آخرین مرحلهی بروز رنجه.
یعنی اونجایی که مستاصلی و نمیدونی باید با اون درد چه بکنی.
من از رنج او در رنجم.
روانکاوی میگه نباید ادمها رو دستکاری کنی برای تغییر. برای گذار. خودشون باید برسن به اون مرحله که تمامش کنن.
من میگم گور بابای روانکاوی. من تمام زورمو میزنم که تو رو از اون فضا در بیارم.
نمیشینم دست روی دست بذارم که تموم بشی ...
چند وقتی میشود که به طرز عجیبی به خوابیدن مقاومت نشان میدهم. مثل همین الان که دارم از خواب میمیرم اما هیچ تمایلی ندارم که سرم را روی بالش بگذارم.
وقتی هم که بالاجبار میخوابم تا صبح چند باری بیدار میشوم و باز به زور میخوابم و در نهایت ۵ صبح تختم را ترک میکنم.
بعدازظهر ها هم به ندرت خانه ام. جز دوشنبه و پنجشنبه بقیه ی روزها تا ۹ شب درگیرم معمولا.
کم خوابی بی تاب و کلافه ام کرده است.
از طرفی خوابیدن مضطربم میکند.
نمیفهمم چه میگذرد در من ...
اینکه مامان و هاجر در تلاشند من زندگی نزیستهشان را زیست کنم، غمگینم میکند.
خیلی باید بزرگ باشی، چیزی را که خودت تجربه نکردی و احتمالا نخواهی کرد را برای رفیقت بخواهی.
خودت را به آب و آتش بزنی تجربه اش کند ...
مراقبش باشی دوباره راه را اشتباه نرود :)
در ازدحام دنیا اگر انسانی را یافتی که تو را می فهمد رهایش نکن،
چقدر آنها که ما را نمی فهمند بی شمارند ...
من آوارگی را به جانم خریدم، که فارغ بمیرم.
مبادا که در حبس دنیای دیوانه منزل بگیرم.
نترسم من از غرش اين زمستان چالاک و باقی
من از تن گذشتم
من از جان گذشتم
که روحی پذیرم ...