داشتم فکر میکردم شاید آنقدرها هم عجیب نیست ره صد ساله را یک شبه رفتن.

دارم راجع به رابطه ها صحبت میکنم.

فقط سه ماه است میشناسمشان.

این فکر وقتی به ذهنم رسید که این دو مرد دوست داشتنی و نازنین رو به رویم نشسته بودند و داشتند راهنمایی ام می‌کردند.

شاید بهتر است بگویم داشتند از نگاه خودشان دغدغه هایم را بررسی می‌کردند. با قلبی آکنده از مهر و نگرانی.

برای جلسه ی کاری آنجا بودیم اما از من سر در آوردیم.

این منی که دست از کارهای عجیب بر نمی‌دارد.

من این نوع دلسوزی و نگرانی را از برادرم که هیچ، از بابا هم نگرفتم.

هر کدامشان نظرشان را گفتند و در نهایت هم همه‌ی صحبتشان این بود که هر تصمیمی بگیری کنارت هستیم و حمایتت میکنیم.

قابل وصف نیست چیزی که اینجا، هر روز، با این دو انسان شریف دارم تجربه میکنم، یاد میگیرم ...

من بارها در خیالم وقتی دارم تصمیم مهمی برای زندگی‌ام میگیرم را تصور می‌کنم. که این دو عزیز، حضور دارند.

و مرا بدرقه می‌کنند...

+ نوشته شده در جمعه ۲۰ بهمن ۱۴۰۲ساعت 2:18 توسط . |