یک آن به خودم می آیم که دارم توی قبرستان راه میروم. اینجایی که سیمین را دفن کردند همه سن‌هایشان پایین است.

داد میزنم که چرا مردید؟ چرا باید دنیا شما را از دست بدهد؟

چرا سیمین با آن چشمان قشنگش باید زیر خاک باشد؟

حالا چه بلایی سر خانواده‌هایتان امده؟ با غم از دست دادنتان چه میکنند؟

داشت از نسیم ملایم و لب ساحل میگفت که یادش افتادم.

که لباس شنا پوشیده و دارد آماده می‌شود که تنی به آب بزند.

موهای کوتاه بلوندش را بالای سرش می‌بندد و آرام آرام دل به دریا می‌زند.

گاهی برمی‌گردد نگاهی به ساحل می اندازد و به راهش ادامه می‌دهد.

هوا بی نهایت مطبوع است. .

او آرام و بی صدا دورتر و دورتر می‌شود.

انقدر که دیگر نمیبینمش ....

+ نوشته شده در شنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۳ساعت 22:23 توسط . |

خوابهای تکرار شونده دارم میبینم.

مثل ۲ سال پیش که بی وقفه خواب بارداری میدیدم.

اینبار خواب کوتاه شدن موهایم است.

و هر بار با واکنشی متفاوت.

موهایم در خواب هویتم است.

اینبار خودم گفتم و خواستم که موهایم را کوتاه کنند.

گفتم موهایم مثل باری روی شانه‌هایم سنگینی می‌کند و اگر کوتاهش کنم سبک میشوم.

آرام میگیرم.

رفتم حمام، موهایم را شانه کردم و منتظر ماندم که آرایشگر بیاید.

آماده برای گرفتن بخشی از هویتم و یافتن هویتی جدید ...

+ نوشته شده در شنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۳ساعت 11:38 توسط . |

ازم می‌پرسد چرا برای دفاع بابا را نبردی؟

گفتم مامان هم به زور امد، کار خاصی نبود که بخواهم از باغ بکشانمش شهر.

گفت شاید ترسیدی دی‌س اپویتت شوند. برای همین نخواستی که باشند.

جمله‌ش تمام نشده گفتم هم مامان و هم بابا اینقدر به من افتخار می‌کنند که اصلا برایم عجیب است.

هر بار هم بهشان می‌گویم من اصلا آنقدر افتخار کردن ندارم دیوانه ها.

داستان سوسکه است که به قربان دست و پای بلوری فرزندش می‌رود.

نگاهم کرد و گفت خوب احمقی. تو به من یک مورد بگو که چرا نباید بهت افتخار کنند؟

فکر کردم و گفتم نه چیزی برای افتخار هست نه برای شرمساری.

گفت با تمام آزادی که در اختیارت گذاشتند و داشتی تمام زندگی‌ت تلاش کردی برای رشدت.

درس خواندی، کار کردی، برای درست کردن زندگی متاهلی‌ت و ساختنش تلاش کردی.

هیچوقت نگذاشتی باری برایشان باشی.

نفهمیدند چطور مشکلاتت را حل کردی.

فکر کردم شاید اگر آدم خیلی مهمی برای خودم میشدم. مهاجرت میکردم. چیزی کشف میکردم برای بشر. نمیدانم یه چیزی در این مایه‌ها.

شاید آنجا افتخار کردن داشتم.

من تمام کاری که کردم این بوده که دردسری برایشان نباشم و همین.

زیر چشمی نگاهم می‌کند و می‌گوید خوب خری ...

+ نوشته شده در جمعه ۳۰ شهریور ۱۴۰۳ساعت 22:17 توسط . |

جلسه‌ی دفاع امروز عجیب بود، چون روی پایان نامه خودم کار نکرده بودم انتظار اینکه چیزی خوبی ازش در بیاید را نداشتم.

دو روز قبل دفاع به خودم گفتم اما باید چیز متفاوتی ازش در بیاید.

شروع جلسه گفتم امروز قراره شما با یک دفاع متفاوت مواجه بشین.

بعد تمام شدن دفاع همه بلند شدند و برایم دست زدند.

داور اول گفت یک آن حس کردم سر کلاس درس نشسته‌ام.

همه‌شات بهم نمره کانل دادند و به مامان تبریک گفتند.

بعد دفاع یکی از اساتید بهم پیشنهاد کار در کلینیک را داد.

به خانه که رسیدم هاجر برایم اینها را نوشته بود:

بهت بگم که چقدر قامتت ایستاده بود،دیگه اون سوسن که سعی میکرد خم بشه تا دیده نشه رو ندیدم.داشتم فکر میکردم ارائه های قبلیت با خشکی دهان و عرق دست بود و از هیچکدومشون خبری نبود.چقدر قشنگ تونستی در فضای پارس مسترز رشد کنی

و اینکه امروز پایان نامت در واقع دفاع از خودت بود.سال ۱۴۰۰ شروع کردی و ۱۴۰۳ بالاخره تونستی از خودت دفاع کنی اونم چه جانانه.

و چقدر حضور مامانت قشنگ و پرصلابت بود و چقدر خالصانه بهت افتخار میکرد

و چه حیرت انگیز که خانم دکتر بهت گفت بیا و با هم کار کنیم. بهت تبررریک میگم سوسن.

تو حرفای قبلی گفتی بهم گفتی دوست دارم کسیو داشته باشم و با تمام وجود دوستش داشته باشم و بهش ابراز کنم،بنظرم که داریش و اون خودتی❤

مامان صدام زد، من رو در آغوشش گرفت و گفت کاش می‌توانستم بهترین هدیه‌ی عالم را برای امروزت بدم.

بهم گفت بیش از حد تصورش بهم افتخار می‌کند.

آخر جلسه استادهایم به مامان گفتند دمش گرم بخاطر بزرگ کردن دختری چون من ...

و من تمام مدت با حیرت همه چیز را مشاهده میکردم.

عجیب بود، عجیب ...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۳ساعت 23:30 توسط . |

یکهو زیر لب زمزمه میکنم در کنارت زمستان توانی ندارد آسمان را بگو برف باطل نبارد.

زمستان پارسال که بی وقفه برف می‌آمد این را برای خودم می‌خواندم.

نمیدانم که چه شد یهو شروع به خواندنش کردم.

هوا کمی سرد شده.

فردا دفاع پایان‌نامه‌م است.

این چند روز کمتر سر کار رفتم.

میخواهم این دور باطل را تمام کنم.

دیگر نمیخواهم سر کار بروم. حداقل دیگر نمیخواهم به این شکل کار کنم.

فعلا تمرکزم را میگذارم برای پایان نامه‌ی فردا.

برای بعدش یک فکری میکنم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۳ساعت 18:18 توسط . |

آخرین جمله‌ش را اینطور به پایان میرساند،

سوسنم هواپیما دارد بلند می‌شود و باید تلفنم را خاموش کنم، به آلمان که رسیدم خبرت میکنم.

جمله‌ش را دوباره میخوانم.

سوسنم؟

این میم مالکیت از کجا آمد این وسط؟

بعد هم تا می آیم برایش بنویسم سفرت به خیر از خودش سلفی می‌گیرد و می‌فرستد.

هودی سورمه‌ای به تن دارد.

سرش را به پنجره ی هواپیما تکیه داده.

چشمانش برق می‌زند.

چند ثانیه مکس میکنم. به تصویرش نگاه میکنم.

غربت میبینم. آدمهایی که محکوم به مهاجرت‌ند غریبند.

دلم می‌گیرد از این حجم غربت و احوالی که در حال ترک وطن ادمها تجربه می‌کنند.

برایش می‌نویسم سفرت به خیر عزیزم.

مراقب خودت باش ...

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۳ساعت 18:5 توسط . |

رشته‌ی وفا مگر گسستنی‌ست؟

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۳ساعت 21:56 توسط . |

بعد ماه‌ها آمدم پیش سالی‌. تنهاست. از دیروز که آمدم همه‌ش خواب بودم. بس که آرامش دارد. به دور از هیاهو. به دور از آدمها. طفلی سالی هم کاری با من ندارد.

از خواب بیدار شدم. با بوی برنجی که توی خانه پیچیده بود. چشم باز کردم. کنارم دراز کشیده و دارد سبدش را می‌بافد. یک چیزهایی می‌گوید که نمی‌فهمم. گیجم. میگم باز خواب دیدم. اینبار خواب دیدم با بابا رفتم خرید. لباس بخریم. بهم میگه سوسن هر چی میخوای از همینجا بردار که باز من دنبالت نمیام تو مغازه‌های دیگه. بدو بدو بین رگال‌ها دنبال لباسی میگردم که لازمش دادم‌‌ اما انگار سایز من را تمام کردند.

یهو اشکام میان.

نمیخوام سالی متوجه بشه.

نمیدونم چرا دارم یاد تو می افتم.

چرا یک لحظه تصور کردم‌ آمدی و اینجایی.

اصلا بابا به تو چه ربطی می‌تواند داشته باشد؟

اصلا نمیدانم این تو همانی هستی که در خیالم متصورم یا چی؟

اصلا این تو کی هستی؟

با دست اشکهایم را پاک میکنم.

صدایم میزند، دکتر پاشو بیا ناهار اماده‌ست.

+ نوشته شده در جمعه ۲۳ شهریور ۱۴۰۳ساعت 15:42 توسط . |

برای همینه که میگم نمیخوام از خواب بیدار شم.

دیشب قشنگ ترین دریای زندگیم رو خواب دیدم.

یک دریا تو مشهد.

ماشین و زدم کنار و رفتم شنا کردم.

اینقدر حس رهایی داشتم.

یه همچین حسی رو هیچوقت در بیداری تجربه نکردم.

یا داشتم تو پارک ملت راه می رفتم. بعدازظهر بود از سر کار برمیگشتم خونه که یهو چشم به آسمون افتاد، آسمون سرمه‌ای بود. یه سرمه‌ای بی نظیر. یه سرمه‌ای که تو زندگیم ندیده بودم. هوا مطبوع و آروم بود. اونجا هم دوباره رهایی رو تجربه کردم ...

+ نوشته شده در جمعه ۲۳ شهریور ۱۴۰۳ساعت 9:41 توسط . |

احمقانه است که کوچکترین اتفاقی من را یاد تو می‌اندازد.

عینک فروشی، عطاری، سجاد، چهارراه دکتری، چرم مشهد، چرم ارا، مصلی، میدان شهدا، مجتمع ورزشی سجاد، چهارره فرامرز، دوچرخه سواری، آب انار، خود انار، هندونه، پسته تازه، کوه، اسنپ فود، هایپر مارکت، کباب ترش .... تموم نمیشه.

پسر چه عجیبه که من این همه خاطره با یه نفر دارم!!!

مامان دیروز می‌گه تا حالا گردو رو با نمک خوردی؟ خیلی خوشمزه‌ست.

زیر چشمی نگاش کردم و گفتم بله قبلا یکی کشفش کرده بود.

دلم تنگ شده ...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۳ساعت 17:5 توسط . |

سلام عزیزم،

خطابم نمیدانم کیست.

دوست داشتم کسی را می‌داشتم که برایش بنویسم.

مثلا فرزندی یا کسی که بسیار دوستش بدارم.

سلام عزیزم،

باید بگویم که امروز هم مثل باقی روزها سپری شد، کمی خلوت‌تر، کمی ارام‌تر.

دک روز گذشته آنقدر پر کار بود که خواب و خوراکم را به هم ریخت.

هاجر برایم نوشته دلش برای گپ زدنهای دو نفره مان تنگ شده.

باور میکنی وقت نمیکنم دیگر برای دوستانم زمانی بگذارم؟

حتی انرژی باقی نمی‌ماند که تلفنی احوالشان را بپرسم.

هر چند که اگر میخواستم بیکار باشم و کار مفیدی انجام ندهم احتمالا دیوانه میشدم.

به یک جایی در زندگی میرسی که از خودت میپرسی خوب چی؟

هیچی، باید روی تکرار کارهایی را انجام دهی ‌و قرار هم نیست خوبی و چیزی ازش در بیاید.

راستش به شدت دلم خواب میخواهد.

خصوصا که این روزها خوابهای شیرین و آرامی میبینم.

به نظر زندگی در خواب لذتش بیشتر است.

خوابهای آرام و بی حاشیه.

فردا روز شلوغی ست و باید ذهنم را برایش آماده کنم.

خسته‌ام و این خستگی را پایانی نیست.

و از این بی پایان غم‌زده ...

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۳ساعت 21:57 توسط . |

برایم نوشت خوب من از سفر برگشتم، کی افتخار میدین خانم ...؟

گفتم که این روزها خیلی شلوغم و در نهایت برای صبحانه قرار گذاشتیم.

کجا بریم؟ خوب من طبق معمول هیچ ایده‌ای ندارم.

بریم نمیدانم فلان کافه در ملک آباد. قرارمان شد ساعت ۸ و نیم فلان کافه در ملک آباد.

آخر شب مسیج زد میخواهی خودم بیایم دنبالت؟

آمدم بگویم نه خودم می آیم که یادم آمد که نباید این را بگویم. انکار که وقتی نمیگذاری مردها کاری برایت انجام دهند مردانگی را ازشان میگیری.

گفتم اگر براتون سخت نیست خوشحال میشم.

نوشت نه فدات شم.

خوب توام که کنکلی! کی هنوز به دیت اول نرفته می‌گوید فدات شم؟

محترمانه تشکر کردم و گفتم ساعت ۸ و ربع آماده ام و آدرس را برایش فرستادم. با یک ربع تاخیر رسید.

نشستم توی ماشینش.

تا برسیم کافه از کار حرف زدیم و خلاصه ش این بود که فقط از کار حرف زدیم.

بعدشم هم گفتم مهندس میخواهید کمی از خودتان بگویید؟ گفت برایم سخت است.

گفتم میخواهید بگویید اینجا چه میکنید؟

نگاهم کرد و گفت، چیزه، کنجکاو بودم ببینم این کار شما چیست و فلان و بیسار.

دوباره نگاهش کردم، گفتم مهندس اینجا چه میکنید؟ دنبال چه هستید؟

از همه چیز گفت اما جوابم را نداد.

با خودم فکر کردم ترس از صمیمیت. در عین اشتیاق به صمیمیت.

کمی از دخترش گفت کمی از کارش.

موبایلش هم بی وقفه زنگ می‌خورد.

به ساعتم نگاه کردم، ۱۱ رد شده بود، گفتم به نظرم بریم.

دیره.

شما هم میدونم که خیلی کار دارید.

توی دلم گفتم مرد تو برای خودت وقت نداری اینجا دنبال چه میگردی؟

نشستم توی ماشین و باز موبایلش زنگ خورد و تا من را برساند پای تلفن بود.

رسیدیم، گفت خیلی از دیدنت خوشحال شدم.

پاسخی کوتاه دادم، منم.

دست دادم و از ماشینش پیاده شدم.

به نظرم که هیچکس حوصله ی و وقت رابطه‌ام را ندارد.

منم ندارم.

خدا خدا کردم که پیامی ندهد، ساعتای ۱۰ شب پیام داد من هنوز توی جلسه‌م. برایش نوشتم خدا قوت.

دوباره می‌خواهد برود چین.

منم خودم را آماده‌ام کردم که اگر دوباره سر و کله‌ش پیدا شد بگویم من نیستم.

هر زمان پاسخی برای بودن در فضای دو نفره پیدا کردی بیا حرف بزنیم.

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۳ساعت 19:25 توسط . |

داشتم به خرداد سال آینده فکر میکردم.

بعد یهو زیر لبم گفتم، کی میدونه که چقدر دیگه قراره دهنم سرویس شه؟ :)))

امیدوارم حداقل امسال از سال‌های گذشته کمتر باشه 😅

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۳ساعت 22:19 توسط . |

شب از نیمه گذشته، از شدت سردرد از خواب بیدار شدم و به خودم میپیچم.

ژلوفن خوردم تاثیری نکرد، بعد رفتم سر وقت دیکلوفناک. یهو یاد اولین شب بیمارستان افتادم. اولین شبی که مامان را از ای سی یو به بخش آوردند و من پیشش ماندم.

تنها.

چه شبی بود ... مُردم، به معنای واقع کلمه مُردم.

مامان از درد به خودش می‌پیچید و من هیچ کاری ازم ساخته نبود.

+ نوشته شده در جمعه ۱۶ شهریور ۱۴۰۳ساعت 2:50 توسط . |

روبه‌رویم نشسته و دارد با لپتاپش کار میکند. کت و شلوار سورمه‌ای مرتبی به تن دارد با جلیقه و کروات همخوانش. گاهی زیر لب قطعه‌ای از شجریان را زمزمه می‌کند.

من هم غرق در خیالم. منتظرم کتری جوش بیاد، فلاسک را آب جوش کنم و برم پی کارم.

زمزمه‌ش بلندتر شده و انگار دارد شعری می‌خواند. سرم را بر می‌گردانم به سمتش. با آن چشمان درشت مشکی، چشمانی که سراسر کنجکاویست به من نگاه می‌کند.

و بلندتر می‌خواند.

مرا ترکی است مشکین موی و نسرین بوی و سیمین بر

سها لب ، مشتری غبغب ، هلال ابروی و مه پیکر

چو گردد رام و گیرد جام و بخشد کام و تابد رخ

بُود گلبیز و حالت خیز و سحر انگیز و غارتگر

دهانش تنگ و قلبش سنگ و صلحش جنگ و مهرش کین

به قد تیر و به مو قیر و به رخ شیر و به لب شکّر

چه بر ایوان ، چه در میدان ، چه با مستان ، چه در بستان

نشیند ترش و گوید تلخ و آرد شور و سازد شرّ

دوباره با آن چشمان درشت به من نگاه می‌کند.

این شعر را به شما تقدیم میکنم.

من به در شوخی و مسخره بازی میزنم.

خوب آب جوش امد، وقت رفتن رسید.

بی هیچ حرفی میروم.

دمق می‌شود. چیزی نمی‌گوید. حسش میکنم. بعد هم میبینم که بی صدا رفت سر کلاسش. ساعت ۹ که با بچه‌ها آمدیم جمع کنیم و در دفتر را ببندیم دیدم توی اتاقش نشسته.

گفتم تو چرا نمیری پسر؟ گفت تازه کارم شروع شده. می‌خواهم ناهار بخورم.

مرا یاد علی می‌اندازد. شاید هم یاد جوانی‌های خودم‌. از من ۲۴ ساله خیلی بیشتر می‌داند. نقطه ی اشتراکمان بی‌تابی برای فهمیدن است.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۳ساعت 7:25 توسط . |

ساعت ۷ شب است، توی دفترم و دارم روی پایان نامه کار میکنم، تلفنم زنگ میخورد، آزی‌ست. آرام جوابش را می‌دهم، می‌گوید خوابی؟ نه عزیزم سر کارم. مگه تعطیل نیست؟ نه.

ببین ما داریم میریم خونه‌ی کسرا توام بیا. باشه کارم تموم شه یه سربهتون میزنم.

ساعت ۹ نای نفس کشیدن ندارم. به آزی زنگ زدم که حاجی من رو به موتم نمیتونم بیام. اصرار می‌کند. فردا تعطیل است، بیا. از من انکار و از او اصرار.

باشه یه سر میزنم.

میرسم، هنور آزی و آتنا نرسیده‌اند، ارس در آغوشم می‌گیرد و می‌گوید چطوری افسرده‌ی ماژور؟

اینها فکر میکنند من افسردگی گرفتم که کمرنگ و کم پیدا شدم.

جوابی ندارم.

آزی با موهای صاف و چتری می‌رسد. لباس نارنجی تنش کرده، برنزه هم شده. آرایش قشنگی به صورت دارد. اتنا هم همینطور.

نرسیده می‌نشینند پای بساط عرق خوری. من یه گوشه‌ای ولو شدم. دعوتم میکنند. نگاهی میکنم و می‌گویم من نیستم. معده‌ام اذیت است. باز اصرار میکنند. کسرا می‌گوید بابا بخاطر دندان‌هایش چیزی نمیتواند بخورد. ۱۰ دقیقه می‌گذرد. بی مقدمه بلند میشوم و می‌گویم برای امشبم بس است. لباس میپوشم و خداحافظی میکنم.

توی راه با خودم می‌گویم اینها دیگر آدمهای من نیستند.

دیگر حرفی برای گفتن و شنیدن ندارم.

دنیایم به یکباره جدا شد. خیلی جدا.

به خانه پناه می آورم.

و نفسی از آسایش میکشم ...

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۳ساعت 22:52 توسط . |

فیسبوک چند روز پیش یهو یه عکس از سال ۲۰۱۱ از تولدم رو بهم یادآوری کرد. با عارفه تو چیتگر گرفتیمش. موهای صاف، سر خمیده‌ی متمایل به چپ و یکم پایین. شونه‌ها هم کمی خمیده‌ست. به نظر میاد دائم دارم شرم رو تجربه میکنم. از عکس اینطور به نظر میاد. هی به مغزم فشار میارم که این حجم از شرم رو آیا واقعا تجربه میکردی؟

جوابم مثبته.

شاید اقتضای زمانه بوده که هر چه شرمگین تر، محجوب تر. نمیدانم.

عکسهای امسالم را نگاه میکنم. ۱۳ سال بعد از آن تصویر. محکم ایستاده‌ام. شانه‌هایم صاف است. از یک طرف دستم روی شانه ی باباست از این طرف روی شانه‌های کوچک فرزند رفیقم.

سرم بالاست. مستقیم و بدون شرم دارم به دوربین نگاه میکنم.

من دیگر هیییچ شباهتی به سوسن ۱۳ سال پیش ندارم. اصلا نمیشناسمش.

گویی آدم دیگری متولد شده.

به مامان عکس را نشان میدهم، با تعجب می‌پرسد این تویی؟؟؟ برای چه سالی‌ست؟ چقدر تغییر کردی سوسن ...

یک آهای محکم در دلم می‌گویم که همین است! همین را همیشه از تو میخواستم!

حالا تولدت مبارک دختر ...

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۳ساعت 18:8 توسط . |

هر سال یک هفته به نوروز میرفتم و به گل‌های مامان جون رسیدگی میکردم. اول از بازار گل، گلدون و خاک و کود میگرفتم بعدش دوتایی میرفتیم رو بالکن و به گلا رسیدگی میکردیم.

مامان داشت آخرین بازمانده‌های گلهای من رو آب میداد که یاد مامان جون افتادم. خودم یه اتاق پر نور داشتم که اسمش و گذاشته بودم جنگل. پر از گل های جورواجور بود.

وقتی اومدم خونه‌ی مامان بخاطر کم نوری همه‌ی گلام و دادم به فاطمه. مطمئن بودم ازشون به خوبی مراقبت میکنه.

هان، میگفتم، یاد مامان جون افتادم چشم که به پتوس ها افتاد. بعد بوی نوروز پیچید تو هوای خیالم. دارم پردهاشونو نصب میکنم. بعد بعدازظهر میشه و می‌زنیم بیرون برای خرید. مامان جون اولین خریدش لاکه. اصا نمیشه بیرون بره و لاک نخره. بعدشم بدلیجات. عاشق اینجور چیزاست. نقطه‌ی مقابل من و مامان‌.

بعدش هم میریم سمت پارک ملت پیاده روی. تو راه برگشت ازم میپرسه شام چی دوست داری برات درست کنم؟ اگه هوس پیتزا کردی بریم سوپری خرید.

کاش میشد یه خاطراتی و پاک کرد ...

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۳ساعت 23:11 توسط . |

هر سال ۱۰ شهریور که میرسه منتظر میشینم که مامان برام بنویسه.

اینقدر این رسم جا افتاده که دوستام ازم میپرسن بفرست ببینیم امسال مامانت برات چی نوشته.

از صبح منتظر مسیج مامانم. برام تولد گرفت. من را بعد مدتها خنداند. آخر مهمونی گفتم کادوی تولد من چی شد پس؟

گفت چند روز پیش خواستم بنویسم که گریه امانم را برید قیدش رو زدم.

الان اومدم بخوابم دیدیم در آخرین لحظات پایانی دهم شهریور بالاخره برام نوشت:

اون سالها رسم نبود زیاد بریم دکتر تا بهت بگن کوچولویی که بناست متولد بشه دختره یا پسر

اما از شواهد و قرائن همه میگفتن پسر داری آخه آروم و قرار نداشتی که مدام درحال جابجایی و حرکات نمایشی بودی 😘

بالاخره مثل دیشبی با کلی ماجرای درام و اشک و آه و ناله رسیدم بیمارستان اونقدر درد داشتم که اصلاً قشنگی تولد یک کوچولوی زیبا رو نمیدیدم بالاخره یهو پرستار گفت چه دختر خوشگلی!

بی اختیار خندیدم آخه تا اون لحظه فکر میکردم پسره منم که عاشق دختر بودم دردها یادم رفت و بی صبرانه منتظر بودم بذارنت توی بغلم...و ماحراهای من وتو شروع شد

و امروز که وارد سی و پنجمین سال زندگیت شده ای احساس میکنم همان دختر کوچولوی قشنک مو طلایی ام هستی که چقدر از آمدنت خوشحال بودم

سوسن عزیزم امروز تو را دوباره متولد شده میبینم تولدی که همراه با کوله باری از تجربه های تلخ و شیرین زندگی ات است بزرگ شده ای خیلی بزرگتر از سن شناسنامه ات همراه م همزبانم شده ای ساعتها که باهم صحبت میکنیم کیف میکنم از عمق نگاهت به جهان هستی از مسئولینی که در قبال خود و هستی ات درک کرده ای از رسالت بزرگ آمدنت

چقدر خوشحالم از عمق نگاهت به بودنت

خودت را مفت خرج نمیکنی چون فهمیده ای مفت متولد نشده ای

امروز را باهمه ی وجودم به تو تبریک میگویم نه به خاطر تولد 34 سالگی ات بلکه به خاطر تولد روح بزرگی که پیدا کرده ای.

دوستت دارم و به داشتنت افتخار میکنم

الهی عاقبت به خیر بشی مادر❤️

من هر سال به همین نوشته‌های مامان دلخوشم...

+ نوشته شده در شنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۳ساعت 23:43 توسط . |

پنجشنبه زنگ زد که فردا بیا ببینمت دختر، دلتنگتم گفتم تا شب بهت خبر میدم. شب شد و احساس کردم توان یک لحظه خارج شدن از خانه را ندارم. پیام دادم هاجر من این هفته به معنای واقع کلمه زیر فشار کار له شدم. توانش رو ندارم. بذاریم برای یک وقت دیگه.

صبح که پشت میزم نشسته بودم داشتم پایان‌نام‌ رو میخوندم زنگ زد. که کجایی؟ گفتم خونه‌ گفت با زهره نمیری بیرون؟ گفتم نه بابا جونش و ندارم. گفت ببین ما هر کار کردیم که برای تولدت سورپرایزت کنیم پا ندادی. گفتم بابا هاجر بی‌خیال. برام بنویس فقط. اصلا امسال حس تولد و اینارو ندارم. گفت اگه خونه‌ای میام یه سر پیشت. تلفن رو که قطع کردم نمیدونم چرا یهو اشکام ریختن. تو خونه راه می‌رفتم و همینطور اشکام می‌اومد. یه چیزی رو دلم سنگینی میکنه که پیداش نمیکنم.

بعد یکساعت هاجر با یک پلاستیک پر از کادو اومد. بهش گفتم این کارا چیه؟ من که گفتم فقط برام بنویس که بزرگترین کادوییه که تا همیشه برام میمونه.

گفت اونم نوشتم برات میفرستم.

دو ساعتی حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم.

بعد گفت بیا شمعت و فوت کن میخوام برم. گفتم هاجر فاکتور بگیر. اصا چرا کیک گرفتی؟ کی کیک میخوره دیگه؟

خلاصه که با همان حال نزار نشستم و برایم آهنگ تولد تولد را خواند و من هم ۳۴ سالگی را فوت کردم. همه چیز به شکل سورئالی برگزار شد.

بعد گفتم چی برام نوشتی؟ اون و میخوام.

سلام به تو دوست قشنگ.هزاران بار تولدت بر من مبارک.در هفت سالگیم نمی دونستم روزگار قراره برام چی رقم بزنه اونم روزهایی قبل از مدرسه رفتن و دوست پیدا کردن. و در سی و هشت سالگی زمانی که دست از رابطه جدید شسته بودم و به دنبال خودم میگشتم تو رو در یک مکالمه در یک کلاس آنلاین یافتم.خانم بذری!!این دختر شجاع کیه دمش گرم داره دهن یک آدم بیخود رو سرویس میکنه و چقدر تکرار این خاطره برام شیرینه.تو برای من انسانی هستی با خواسته های عمیق به ژرفای روحت.تمام نشدنی در شناختنت و تازهایت که هربار به من یاداوری میشه که چقدر روح بزرگ و دهنده و بااصالتی داری.ازت صداقت،رها کردن،رها و آزاده بودن یاد گرفتم.چشم های کنجکاوت به دنیا و لحظه هایی که عمیقا به فکر فرو رفتی میتونه جالب ترین لحظه های تماشات باشه.برام پیامک های هاجر کجایی؟هاجر بیداری؟یک چیزی بگم برات هیجانیه از جنس آدرنالین شاید هم دوپامین که یک صمیمیت اعلا رو در فضای رابطمون پخش میکنه.خوشحال و قدردانم از داشتنت دختر قشنگ.

در لحظه جوابش رو دادم و براش نوشتم:

سلام به تو نازنینِ من

هاجر واقعا جهان جای ترسناک و هولناکی می‌شد برای جهان کوچک درونم، بدون رفیق.

نمیدانم چطور می‌شد خودم را نجات دهم بدونت در این سال‌های سخت و طاقت‌فرسا.

اغراق نمیکنم اگر بگویم بخش زیادی از رشدی که داشتم را مدیون تو هستم.

تو که بدون قضاوت به من گوش دادی، هولم دادی و یک روز گفتی که آرزو داشتی دختری مثل من میداشتی.

این اولین جمله‌ای بود که کمک کرد خودم را باور کنم. بعد آن همه سال حقارتی که بدوش کشیدم.

یک روز به هانی گفتم رفاقت با هاجر لیاقت می‌خواهد.

برای داشتنش باید تلاش کرد اگر پا داد ول نکن.

تو میدونستی من چقدر با تو، تو دانشگاه پُز دادم؟ که ببینید هاجر من و انتخاب کرد به عنوان رفیقش و هیچ محلی به شما نداد 😁

ممنونم عزیزم برای تمام تلاشی که برای این رابطه کردی و میکنی.

و در آخر اینکه تلخی‌های من را بر من ببخش ...

+ نوشته شده در جمعه ۹ شهریور ۱۴۰۳ساعت 17:55 توسط . |

نرگس زیبای من،

به تو نگاه میکنم و عمیق‌ترین آدم زندگی‌م را می‌بینم.

به تو نگاه میکنم و گویی که نور به قلبم می‌تابد.

به تو نگاه میکنم و فراموش میکنم دنیا چه جای پر رنجی‌ست.

تو با تمام زخم‌هایی که ناخواسته به عنوان والد به من زدی عزیزترین و مهم‌ترین دارایی‌ام هستی که من از همه‌ی دنیا دارم.

از اینکه تمام تلاشت را میکنی که مادر بهتری برایم باشی.

که کمتر زخم بزنی.

که پر پروازم باشی.

که بشنوی صدای قلبم را.

رنجم را.

نمیدانی چه‌قدر از تو ممنونم.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۷ شهریور ۱۴۰۳ساعت 20:16 توسط . |

همینطور که داشتم از پنجره بیرون رو نگاه میکردم و یه باد خنکی هم به صورتم می‌خورد، گفتم مامان باورتون میشه ما یه روزی میمیریم؟

گفت: نه.

ادا و ادفار در نیاورد که بله، مرگ حق است. شتری‌ست که در خانه همه می‌نشیند و این داستان‌ها.

عمق حرفم را فهمید.

و خیلی قاطع و محکم گفت: نه!

باورم‌ نمیشه.

اما بیا بهش فکر نکنیم.

امروز که زنده‌ایم. مهم همین الانه.

اما من با خودم فکر کردم اگر به مردنم دائم فکر کنم احتمالا سبک زندگی زیسته‌ام تغییر میکنه.

و من اون سبک رو بیشتر میخوام.

+ نوشته شده در سه شنبه ۶ شهریور ۱۴۰۳ساعت 20:45 توسط . |

چه عجیبه روابط انسانی.

چه عجیب دوست داشتن ادمها.

برای هزارمین بار بهم ثابت شد که من بدون رفقام خیلی به سختی میتونم به زندگی ادامه بدم.

در واقع بخش عظیمی از زیبایی جهان رو از دست میدادم اگر نداشتمشون.

+ نوشته شده در دوشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۳ساعت 23:28 توسط . |

مامان داشت تعریف میکرد که خاله جون زهره میخواد ماشینش رو بفروشه و بخشی از بدهی‌هاش رو بده و ... .

گفتم خوب چرا شما نمیخرین؟ ماشین خوبیه. گفت دختر جان پول ندارم الان.

همینطوری که داشتم صبونه میخوردم نگاش کردم، گفتم ماشین خودتونو چند برمیدارن؟ من بقیه‌شو میدم.

چشماش برق زد‌. قربون اون برق چشمات عزیزدلم. قربون اون ذوق کردنت ماه قشنگم.

الان اومده خونه میگه ماشین و معامله کردم :)))

بهش گفتم مادر من دهنت سرویس، از میوه خریدن راحت‌تر ماشین معامله میکنی.

ماشین منم همینطوری خرید.

یه روز اومد خونه گفت هیوندا رو معامله کردم.

چکهاش رو هم دادم.

قیافه‌ی من احتمالا اون لحظه دیدنی بوده. چون اون موقع من در بدترین شرایط مالی ممکن بودم.

گفتم حاجی یکم صبر میکردی خودم و جمع و جور کنم حداقل.

گفت پول ماشین جور میشه نگران نباش.

البته ما با خون و جگر پول ماشین و جور کردیم ولی خوب جور شد.

+ نوشته شده در دوشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۳ساعت 19:19 توسط . |

عزیزم،

بگذار دستانت را بگیرم.

بگذار در این راه کنارت باشم.

خوب میدانم که چقدر پذیرش آدمی دیگر در این راه می‌تواند ترسناک و سخت باشد.

اینکه زخم‌هایت را آشکارا نشانم دهی و من رهایت نکنم.

اینکه من زخم‌هایم را نشانت دهم و رهایم نکنی.

میفهمم، چقدر می‌تواند هولناک باشد نشان دادن بخش‌هایی که خودمان هم از آنها فراری هستیم.

و صمیمیت معنایش همین است.

و مایی که همیشه ترس از دست دادن را به دوش کشیدیم.

و برای از دست ندادن، همان دورها ایستادیم.

و حسرت خوردیم ...

+ نوشته شده در یکشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۳ساعت 21:51 توسط . |

نمیدونم چی شد که یهو یاد اون شب افتادم.

دیر وقت بود ولی اینقدر حالم بد بود که نمیتونستم تو خونه بمونم.

زدم بیرون یکم پیاده‌روی کنم.

احتمالا روز تعطیلی چیزی بود که مغازه‌ها بسته بودن و آدم زیادی هم توی خیابان نبود.

دیگر کارم از گریه معمولی و اینها گذشته بود. زار میزدم. درست مثل ان صحنه از فیلم دِ پیانیست، که ادرین برودی دارد از وسط خرابه‌های لهستان است به گمانم میگذره و زار میزند.

تاریک بود، سیاه بود، شکست خورده‌ترین بودم. توان جمع کردن تکه‌هایم را نداشتم. از استیصال اشکهایم می‌آمد.

چقدر سخت گذشت آن شب و آن روزها.

و حالا گاهی وقتها یکهو یاد آن شب می افتم. اصا نمیدانم چرا؟ چرا الان باید یاد آن شب سهمگین بیفتم؟

+ نوشته شده در یکشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۳ساعت 17:5 توسط . |

خیال آمدنت دیشبم به سر میزد

نیامدی که ببینی دلم چه پر میزد ...

+ نوشته شده در یکشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۳ساعت 8:4 توسط . |

گفتم که چقدر دلم میخواد بنویسم، یهو یه ایده ای میاد بالا تا خودم و میرسونم به وبلاگ میپره یه چیز دیگه میاد.

اومدم از زهره بنویسم که یکی از بچه‌های ۱۷ ساله‌ی نوجوانمون بهم مسیج داد برای آموزش این هفنه‌ش که موضوعش گوش کردن فعال هست و گفت مطلبی پیدا نکرده و میخواد نقشش رو عوض کنه.

گفت اون فکری که داشته با آنچه که پیدا کردا فاصله داره.

براش توضیح دادم معمولا همینطوره، تصویر ما با آنچه قراره در واقعیت شکل بگیره متفاوته اما به این معنا نیست که چیز خوبی ازش در نمیاد.

بهش گفتم من جدیدا یک کتاب خوندم از آدام گرنت (دوباره فکر کن) که بخش زیادی از کتاب تو همین حوزه دارا صحبت میکنه میتونم کمکش کنم.

گفتم یک چیز رو در گوش کردن فعال باید بدونی، اول اینکه ما مرکز جهان نیستیم. اگر میخوایم بتونیم بشنویم آدمها چی میگن باید چهارچوب ها رو بندازیم کنار. بایستی متواضع باشیم. این دو تا پیش زمینه ی همدلیه‌‌. وقتی خودمون رو مرکز جهان ندونیم و فکر نکنیم چهارچوب ما درست مطلقه میتونیم همدلی کنیم و ادمها رو بشنویم.

چقدر کار با نوجوان برای من لذت بخشه.

چقدر الهام بخشه.

چقدر احساس مفید بودن میکنم.

بر خواهم گشت و از آدمهای عجیب زندگیم بیشتر می‌نویسم.

+ نوشته شده در جمعه ۲ شهریور ۱۴۰۳ساعت 20:23 توسط . |

یکهو حجمی از افکار به ذهنم هجوم اورد.

دلم خواست از نرجس بنویسم، بعد از عارفه، بعد از خانم غلامی، بعد از دردهای عجیب و غریبی که هر روز از یک جایی بیرون میزند.

یک عالمه آدم دیگر هم هستند که دوست داشتم ازشان بنویسم اما اینقدر یه هم ریخته و شلوغ هست ذهنم که سخت می‌شود کلمات را کنار هم بگذارم.

فعلا از اینکه هر روز یک جایی از بدنم به نشانه ی اعتراض از نمیدانم چی دقیقا قیام می‌کنند کلافه‌ام.

درد زانوهایم که کم و بیش هست. امروز مفصل لنگم ادا در می آورد حالا این وسط اثاث کشی هم داریم. زمان دفاع از پایان نامه‌ام هم رسیده‌ باید برای ام آر ای هم از بیمارستان وقت بگیرم. پیگیری آخرین آزمایش فلان را هم نکردم. اصلا یک اوضاع پیچ در پیچی‌ست لعنتی.

یک پیشنهاد دیت هم دارم که در حال پیچاندش هستم. هفته‌ی پیش جشن فستیوال تابستانه‌ی آوای مهر دعوت شدم، یک آقایی آنجا هست که از روز شروع فستیوال کم و بیش میدیدمش. آدم متشخصی به نظر می آمد.

یک روز بعد نشست، داشتم آماده میشدم که برم خانه، سر و کله‌ش پیدا شد و گفت که سوالاتی در باب کاری که انجام می‌دهیم دارد و کمی حرف زدیم اطلاعاتی که می‌خواست را بهش دادم و آخرش گفت می‌شود شماره‌تان را داشته باشم که اگر شرایطش فراهم شد یکی از کلابها را شرکت کند و ... .

بعد چند روزی تلگرام پیام فرستاد که اگر امکانش هست هماهنگ کنم و یکی از کلابها را برود‌. رفت و در نهایت مجابش کردم که با توجه به مشغله‌ی کاری که دارد بهتر است فعلا شروع نکند.

خلاصه که روز جشن آوای مهر دم در ایستاده بود، سلام و علیکی کردیم و رفتم توی سالن. یک جایی هم وسط مراسم از من دعوت کردند که صحبت کنم منم از دور اشاره کردم چون بنا نیست کار را در مجموعه ادامه دهیم حرف خاصی ندارم. آخر مراسم هم سریع فلنگ را بستم.

فردایش تلگرام برایم مسیج زد که چرا نرفتم روی سن حرف بزنم، منتظر بوده و اخرش چرا نماندم؟ میخواسته خداحافظی کند و ... بعدش هم گفت دوست دارد اگر امکانش باشد همدیگر را ببینیم یک جایی خارج از فضای کار.

اثاث کشی را بهانه کردم و گفتم فعلا خیلی شلوغم. گفت که او هم برای ۲۰ روز عازم سفر به خارج است، بعدش که آمد هماهنگ کنیم.

الان استرس آن را هم گرفتم.

خلاصه که اش شله قلم کاری شده زندگی ام!

+ نوشته شده در جمعه ۲ شهریور ۱۴۰۳ساعت 18:29 توسط . |

داریم از باغ بر میکردیم.

گفتم مامان چقدر ادمها موجودات عجیبی هستن

چقدر نمیشه فهمید

نمیشه چیزی گفت (اینجا منظورم قضاوته ...)

اینقدر محدودیم که در نهایت تلاشمون شاید کمی خودمون رو بفهمیم.

بعد چند دقیقه سکوت گفت، این نگاه و تو به من دادی سوسن.

تو به من یاد دادی که هیچ چیز ابن جهان رو با دو دو تا چهار تای خودم نسنجم.

و اگر چیزی عجیبی دیدم فقط بگم چه عجیب و گذر کنم ...

بعد‌گفت یه زمانی دوست داشتم توام مثل بقیه‌ی دخترا باشی. یه زندگی عادی داشته باشی.

از این همه کنجکاویت، متفاوت بودنت، کله شق بودنت می‌ترسیدم.

از رخ زردت که از تلاش برای فهمیدن و کشف کردن بود تو رنج بودم.

اما الان خوشحالم برات.

تو مصداق بارز این شعر مولانایی

هر که او بیدارتر پر دردتر، هر که او هوشیار ‌تر رخ زردتر ...

از اینکه به این همه تلاش میتونم با مامان گفتگو کنم، گفتگویی که آخرش نهایت به سکوت منجر میشه نه بحث در پوست خودم نمیکنم.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۳ساعت 23:32 توسط . |