مامان داشت تعریف میکرد که خاله جون زهره میخواد ماشینش رو بفروشه و بخشی از بدهیهاش رو بده و ... .
گفتم خوب چرا شما نمیخرین؟ ماشین خوبیه. گفت دختر جان پول ندارم الان.
همینطوری که داشتم صبونه میخوردم نگاش کردم، گفتم ماشین خودتونو چند برمیدارن؟ من بقیهشو میدم.
چشماش برق زد. قربون اون برق چشمات عزیزدلم. قربون اون ذوق کردنت ماه قشنگم.
الان اومده خونه میگه ماشین و معامله کردم :)))
بهش گفتم مادر من دهنت سرویس، از میوه خریدن راحتتر ماشین معامله میکنی.
ماشین منم همینطوری خرید.
یه روز اومد خونه گفت هیوندا رو معامله کردم.
چکهاش رو هم دادم.
قیافهی من احتمالا اون لحظه دیدنی بوده. چون اون موقع من در بدترین شرایط مالی ممکن بودم.
گفتم حاجی یکم صبر میکردی خودم و جمع و جور کنم حداقل.
گفت پول ماشین جور میشه نگران نباش.
البته ما با خون و جگر پول ماشین و جور کردیم ولی خوب جور شد.