داشتم از گروه بر میگشتم که چشمم به ماه افتاد..خدای من چقدر زیباست ماه این شبها. شبیه معجزه‌ست. نمیتونستم ازش چشم بردارم. دلم‌ میخواست رو کوه بودم و ساعتها نگاش میکردم. حالا البته ساعت ها که اغراقه چون زود حوصله‌م سر میره.

روز خوبی بود به طور کلی. گروه هم خوب پیش رفت.

الان که اومدم بخوابم مامان بغلم کرد و گفت مرسی که باهام حرف میزنی و نمیزاری چالش هامون زیاد بشه.

پدرم در اومد تا به این مرحله از عرفان رسیدم.

این روزها اینقدر دارم بازخورد مثبت از آدمها میگیرم که برای خودم هم عجیبه. و البته خوشایند.

من برای ساختن این "من" جانها کندم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۳ساعت 22:14 توسط . |

من دیگه واقعا نمیدونم چی میخوام.

راستی ماه امشب و چی؟ دیدی؟

+ نوشته شده در سه شنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۳ساعت 20:45 توسط . |

بذار دستهات رو بگیرم.

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۳ساعت 14:57 توسط . |

چطور می‌شود که هر بار صدایم میزنی، جا میمانم؟

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۳ساعت 14:52 توسط . |

ازم میپرسه خوبی؟ میگم آره ولی نمیدونم چرا دوست دارم بزنم زیر گریه.

احتمالا دلم برای مامانم تنگ شده 😅

میگه لاغر شدی باز. ممکنه!

میگه بیا تو بشین یکم. میخوای بری خونه چیکار؟ کار دارم.

میخوام بدو بدو بیام رو این مبله زیر بلد کولر دراز بکشم.

چراغارو خاموش کنم، آباژور بالای سرم و فقط روشن بذارم و کتاب بخونم.

یا که هندزفری بذارم آهنگ گوش کنم‌.

چه خوب شد که کلا از جمع مهمونی بچه‌های دفتر اومدم بیرون.

امشب مهمونی دارن.

و من قرار نیست نازنین ساعتهایی که میتونم در تنهایی حال کنم و با اونها بگذرونم 😁

حوصله‌ی هییییچ آدمی رو ندارم مطلقا!

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۳ساعت 20:15 توسط . |

ماه امشب و دیدی؟

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۳ساعت 0:5 توسط . |

ماه امشب و دیدی؟

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۳ساعت 23:10 توسط . |

دم رفتن گفت قدر مامانتونو بدونین.

خیلی خوبن. خیلی ...

سرم و به نشانه‌ی تایید تکون دادم.

حالا مامان رفته سفر.

جاش خااالیه! زیاد!

هیچوقت اینقدر احساس دلتنگی نکرده بودم.

من چقدر این آدم عجیب و خفن و دوست دارم!

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۳ساعت 22:14 توسط . |

من هر بار میخوام از کارگاه دکتر کیوا.نلو بنویسم یاد یکی از جلساتی که اینجا هم ازش نوشتم می افتم.

اون جلسه‌ای که نمی‌فهمیدم چرا اینقدر غمگینم و یهو از بوی ادکلنی که پیچیده بود تو فضا دوزاریم افتاد چه خبره.

امروز آخرین جلسه از کارگاه ۷ ماهه اصول روانکاوی بود.

لباس مرتب پوشیدم، یکمی آرایش کردم و به رسم اون سری یکم از ادکلنش رو زدم.

نمیدونم چرا کارگاه کیوا.نلو گره خورده با خاطرات اون دوران!

یک مرضی هم دارم که به زور میخوام خاطرات رو زنده نگه‌دارم انگار اگر بتونم اون خاطرات رو نگه دارم بخشی از خودم رو زنده نگه‌داشتم.

من از کیوانلو خیلی چیزی یاد گرفتم. خیلی!

شروع کلاسهام و درمانم با کیوانلو مصادف شد با جداییم.

همه‌ی اینها دست به دست هم دادند تا یه آدم حدیدی از من متولد بشه.

از خودم راضی‌ام. تمام لیبیدوم رو گذاشتم که بزرگ بشم. که چیزی یاد بگیرم. که انسان بهتری از خود گذشته‌ام باشم. و شدم.

تا ابد تمام تلاشم این خواهد بود که برای بزرگ شدن قدمی بردارم.

و این همه‌ی دارایی منه که بهش افتخار میکنم ...

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۳ساعت 22:40 توسط . |

آخ خدا چقدر امروز روز خوبی بود.

اینقدر شلوغ بودم سر کار که نفهمیدم کی ساعت ۱ شد.

بعدش هم با بچه‌ها رفتیم دفتر جدید رو دیدیم.

خیلیییی به من نزدیکه.

حاضرم بشینم ساعتها به سقف خیره بشم اما تو مسیر رفت و آمد نمونم.

بعدش هم که رسیدم خونه پریدم تو حموم. مامان یه ناهار مشتی برامون پخته بود.

بعد رفتم تو تختم دراز کشیدم و کتاب خوندم تا خوابم برد.

ساعت ۴ و ۲۰ دقیقه بیدار شدم که برم جلسه. ظهر تصمیم گرفتیم آنلاین برگزار کنیم بس که از هوا آتیش می‌بارید.

که این پسره‌ی ابله خواب موند و جلسه رفت رو هوا.

این پسره‌ی ابله اشاره به یک جوان ۲۴ ساله‌ست که تازه به تیم پیوسته‌.

خیلی توانمنده، خیلی باهوشه ولی بی نهایت سر به هواست.

یه روزی براش نوشتم خیلی توانمندی ولی حیف که بی مسئولیتی.

جلسه که منهدم شد یکمی چرخیدم و بعدش تصمیم گرفتم با احتیاط بعد ۲۰ روز ورزش کنم.

زانو درد بودم و فکر میکردم بخاطر تصادفی که ۱ سال پیش کردم رباط آسیب دیده.

دکتر گفت رباط سالمه مفصل ها به فناست.

اما میتونم ورزش سبک کنم تا بعد اینکه نتیجه‌ی ام آر ای اومد تصمیم بگیریم چه کنیم.

هیچی دیگه ورزش کردم، دوش گرفتم، روسی خوندم، الانم اومدم رو اون مبلی که باد کولر صاف میشینه روش، دراز کشیدم یکم کتاب بخونم البته در کنارش شجریان هم داره میخونه:

خوش آن ساعت که یار از در در آیو

شو هجران و روز غم سر آیو

ز دل بیرون کنم جان را به صد شوق

همی واجم که جایش دلبر آیو

آخيش ...

+ نوشته شده در شنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۳ساعت 19:41 توسط . |

خرم آن روز که باز آیی و سعدی گوید

آمدی؟

وه که چه مشتاق و پریشان بودم.

+ نوشته شده در جمعه ۱۹ مرداد ۱۴۰۳ساعت 15:40 توسط . |

من از قلبت رازت را می‌خوانم ...

+ نوشته شده در جمعه ۱۹ مرداد ۱۴۰۳ساعت 7:31 توسط . |

یکهو دلم هوای بابا را کرد.

به مامان گفتم دلم برای بابا تنگ شده، یه زنگ میزنم حالش و بپرسم.

همینطور که داشتم باهاش حرف میزدم مامان گفت بپرس اگه شرایطش و داره بریم یه سری بهش بزنیم.

گفتم بابا حوصله دارین الان بیایم باغ؟

گفت آره بابا جان تا برسین من شام و حاضر میکنم.

حالا نشسته و با دقت داره ظرفهای که مامان برای لواشکاش گرفته رو میشمره.

یواشکی ازش فیلم میگیرم.

تی‌شرت سبز خوشرنگی تنش کرده که یقه‌ش به نسبت بقیه‌ی تی‌شرتهاش گشاده.

یکمی از سر شونه‌ش دیده میشه.

بعد رو میکنه به مامان و میگه ۱۰ تا کمه، یکم فکر میکنه ... سرش رو برمیگردونه سمت من: بیا بابا توام بشمر ببین درست شمرده‌ام؟

قربونش برم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۳ساعت 23:11 توسط . |

درست وسط تابستون دلم بهار میخواد.

ملتمسانه چشم دوختم بهار برسه ...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۳ساعت 14:34 توسط . |

مثلا آمدم یکم چیل اوت کنم.

یعنی تا آمدم دراز بکشم و چیل اوت کنم مامان زنگ زد که کار ماشینه‌ت تمام شده برو بگیرش.

تاکید می‌کند خودت حساب نکن. شماره کارت بگیر من میزنم.

در راه برگشت به خانه به این فکر میکنم که اصلا کسی در زندگی مامان بوده که ماشینش را تعمیرگاه ببرد؟ بعدش هم ماشین را بگیرد و حساب کتاب هاش رو هم بکند؟

نبوده ...

نه دایی‌هایم، نه پدرم، نه برادرم ...

نه حتی پدرش!

در واقع مامان حامی همه‌ی اینها بوده! و هست!

من هم نداشتم اما خداوکیلی زیر بار حمایت ازشان نمیروم.

حالا مامان میخواهد جبران نداشته‌هایش را برای من بکند.

چرا دارد سختم می‌اید؟

به این فکر مکنم که حداقل ۷۰ درصد زنها همین تجربه را داشته اند و دارند.

از اساس انتظار بی‌جایی‌ست ...

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۳ساعت 20:47 توسط . |

تازه از سر کار رسیدم خونه. همه‌ی چراغا رو خاموش میکنم و یه آباژور کوچیک و روشن میذارم. رو مبل رو‌به‌روی کولر دراز کشیدم. روز سختی و پر چالشی بود.

از دانشگاه مودبانه انداختنمون بیرون. مجبور شدیم یک ساعت مونده به نشست نوجوان مکان رو تغییر بدیم. کجا؟ معلومه دفتر آقای علیا.ن!

کلا وقتی از همه جا رونده میشیم به آقای علیا.ن پناه می‌بریم حتی اگه خودشون دماموند باشن!بدو بدو ساعت ۳ رفتم که یک سامونی بدم و صندلی‌ها رو بچینم.

به خیر گذشت. جلسه به خوبی تمام شد‌.

حالا اینجا زیر باد کولر دراز کشیدم و دارم به آهنگهایی که از صبح گوش دادم فکر میکنم.

اصا خیلی خوب بودن.

فردا هم همینقدر شلوغه‌.

چشم دوختم زودتر پنجشنبه برسه و برم یک نفسی بکشم.

ح میگه کلافه‌ای. از این همه کار کردن کلافه‌ای.

بله هستم. کلافه‌ام‌. کارم زیاد نیست. مسئولیت‌هام زیادن.

دکتر غین امروز گفت اگر درست نشست‌ها پشتیبانی نشن کار و از دست میدیم. این و با خشم به خودش گفت اما خطابش من بودم.

منم زیر لب گفتم به درک!

اماده‌ام که بزنم زیر کاسه کوزه‌ی همه و بیام بیرون.

خیلی دارم خودم و کنترل میکنم.

هی میگم کار همینه. همه جا همینه. به چیزای خوبش فکر کن :)

به چیزای خوبش فکر میکنم.

به اینکه خسته میرسم و پناه میبرم به خلوتم.

کتاب میخونم.

جونای از دست رفته‌ام رو جمع میکنم و آماده میشم که فردا برم بدوام...

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۳ساعت 19:43 توسط . |

کاش میشد لبخندت رو بوسید.

بس که زیباست.

بس دلنوازه.

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۳ساعت 16:55 توسط . |

صبح ها

سوار ماشین که میشوم بلافاصله هندزفری هایم را میگذارم و رندم اهنگی را از سوند کلود پلی می کنم.

امروز صبح قرعه به سمفونی نی نوا از حسین علیزاده افتاد.

تمام مسیر تا دفتر احساس می کردم از این جهان کنده شدم!

انگار همه چیز را روی اسلوموشن گذاشته بودند.

تصویری که از جهان بیرون میدیدم متفاوت از انچه در حالت عادی تجربه میکردم بود!

شبیه خیال است این قطعه.

صدایش را زیادتر و زیادتر کردم.

چه میشود که یک نفر می تواند همچین شگفتی را بیافریند؟

+ نوشته شده در شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۳ساعت 8:20 توسط . |

بله، درست مثل نخی از پیراهن که گیر کرده به تکه خاطره ای و نخ کش می شود!

+ نوشته شده در شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۳ساعت 8:12 توسط . |

چیزهای خیلی کوچکی هست که من را به تو وصل میکند.

+ نوشته شده در جمعه ۱۲ مرداد ۱۴۰۳ساعت 22:24 توسط . |

برام‌ نوشته میشه بیشتر آشنا شیم؟

گفتم: نه.

پرسید: چطور؟

نوشتم رابطه وقت میخواد و حوصله که من ندارم.

نوشت یعنی نمیخوای پارتنر داشته باشی؟

جوابش رو ندادم.

حتی حوصله ی یک خط نوشتن هم نداشتم.

+ نوشته شده در سه شنبه ۹ مرداد ۱۴۰۳ساعت 21:42 توسط . |

من آوارگی را به جانم خریدم که فارغ بمیرم.

مبادا که در حبس دنیای دیوانه منزل بگیرم.

....

من از تن گذشتم

از جان گذشتم

که روحی پذیرم ...

+ نوشته شده در سه شنبه ۹ مرداد ۱۴۰۳ساعت 12:15 توسط . |

میم مامانش رو تو ۲۳ سالگی و باباش رو تو ۲۷ سالگی از دست داده. و از اون موقع تا الان تنها زندگی میکنه. ادای آدمهای خوشحال و موفق رو در میاره اما غمی که تو زندگیش جاریه، اینقدر زیاده که فقط کافیه به چشم‌هاش نگاه کمی و ببینی.

به اتاقم پناه آوردم بعد یک روز کاری شلوغ. به سقف خیره شدم. زیر لبم زمزمه میکنم تو مسبب بیچاره‌گی هیچکس نیستی. آدما خودشون تصمیم میگیرن گند بزنن به زندگی‌شون.

تو کار اشتباهی نکردی. دیگه نمی‌تونستی ادامه بدی. دیگه توانش رو نداشتی ... کاری بیشتر ازت بر نمی‌آمد.

بعد یاد امروز صبح می‌افتم که تو آسانسور گیر کردیم. من و مهری و دکتر موحدیان و غلامپور. و لبخند میاد رو لبم. بعد یاد سفر کوتاه دیروزمون می‌افتم. اینبار بلند میزنم زیر خنده. مامان میپرسه داری به چی میخندی دیوانه؟

ترکیبی از غم و شادی در من جریان پیدا میکنه.

خوب قشنگی زندگی هم به همینه. در حالی که به سقف خیره شدی و داری خودت رو دلداری میدی که مقصر نیستی. که برای میم چه کاری میشه انجام داد میزنی زیر خنده ...

+ نوشته شده در دوشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۳ساعت 23:55 توسط . |

مامان یهو گفت

راستی

امروز که داشتم می‌اومدم خونه

دور میدون جانباز، عطا رو دیدم.

پیرهن شلوار مردونه‌ی مشکی پوشیده بود و همه‌ی موهای شقیقه‌ش سفید شده بود.

یه لحظه احساس کردم خنجر فرو کردن تو قلبم.

من باعث سفیدی موهاشم

من این بلا رو سرش اوردم!

گند بزنن به این زندگی!!

کاش هیچوقت باهاش آشنا نمی‌شدم.

کاش باهاش ازدواج نمیکردم.

+ نوشته شده در دوشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۳ساعت 18:49 توسط . |

رباط زانوم باز داره اذیت می‌کنه.

دراز کشیدم و به سقف نگاه میکنم.

باید مدارا کنم.

با خودم.

بعد با ادمها.

دوست داشتم هر موقع خسته‌ام بزنم زیر کاسه کوزه‌ی ادمها و رها کنم.

اما زندگی قرار نیست اینطور پیش بره.

بهم میگه تو آدم سختی هستی.

همین که این سوال را می‌پرسی. همین که زنگ میزنی به من و می‌گویی با من صادق باش، به نظرت من آدم ترسناکی هستم؟

همین تو را متفاوت می‌کند.

تا به حال کسی از این سبک سوالها از من نپرسیده.

مامان میگه تو آدم مغروری هستی‌. قبول نمیکنم.

به هاجر پیام دادم، به نظرت من مغرورم؟ گفت شاید درون‌گرا بودنت. اعتماد به نفست این حس و به ادمها میده.

بعد فکر میکنم من که اعتماد به نفس ندارم!

از مامان پرسیدم دین برای چی اومده؟ برای کمک به ادمها؟ برای اینکه موجودات بهتری باشن؟

خوب الان که آدما با دین به موجودات بدتری تبدیل شدن.

تو فکر میره.

اینقدر سوالای سخت ازش میپرسم.

اینقدر به چالش میکشمش که کلافه شده.

دیشب ازم پرسید پس اگر ما با حیوونا فرقی نداریم. پس اصا چرا اینجاییم.

گفتم آقا جان حرفای من و جدی نگیر.

شما به راهت ادامه بده.

من و ولش کن ...

+ نوشته شده در یکشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۳ساعت 10:27 توسط . |

و من می‌دانم که دیگر هرگز نخواهم پرید.

+ نوشته شده در یکشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۳ساعت 7:52 توسط . |

متاسفم که مسیرمان جدا می‌شود.

متاسفم که نمی‌شود تا ابد در یک مسیر بمانیم.

متاسفم که ناکام میشوی.

که ناکام میشوم ...

که از دست می‌رویم ...

+ نوشته شده در شنبه ۶ مرداد ۱۴۰۳ساعت 0:8 توسط . |

میدونم که یک روزی میاد.

و اون روز دیگه خیلی دیره ...

+ نوشته شده در جمعه ۵ مرداد ۱۴۰۳ساعت 23:27 توسط . |

یکهو به خودم آمدم و دیدم ترسیده‌ام.

از بالا رفتن سنم.

از موهای سفیدم که هر روز بیشتر می‌شود.

از اینکه احتمالا دیگر نمی‌توانم فرزندی داشته باشم.

بعد رها کردم.

به نظرم آمد کار از کار گذشته.

دیگر کنترلی روی اوضاع ندارم.

شمایلی از افسردگی به سراغم آمد.

فقط کار کردم.

به زور ورزش کردم.

به زور کتاب خواندم.

به زور خودم را به دکتر رساندم.

جمعه‌ها به زور با زهره طبیعت رفتم.

خنده‌هایم به گریه نه. به هیچ تبدیل شد.

بارها هاجر گفت چرا غم از سر رویت می‌بارد اما اشکی نمی‌آید؟

نمی‌آمد. نمی‌آید.

خوب همین است.

بعد مثل پروانه رنگی را شنیدم.

با خودم گفتم تو رویا که میشه ...

به رویا پناه بردم.

+ نوشته شده در سه شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۳ساعت 21:34 توسط . |