من هر بار میخوام از کارگاه دکتر کیوا.نلو بنویسم یاد یکی از جلساتی که اینجا هم ازش نوشتم می افتم.
اون جلسهای که نمیفهمیدم چرا اینقدر غمگینم و یهو از بوی ادکلنی که پیچیده بود تو فضا دوزاریم افتاد چه خبره.
امروز آخرین جلسه از کارگاه ۷ ماهه اصول روانکاوی بود.
لباس مرتب پوشیدم، یکمی آرایش کردم و به رسم اون سری یکم از ادکلنش رو زدم.
نمیدونم چرا کارگاه کیوا.نلو گره خورده با خاطرات اون دوران!
یک مرضی هم دارم که به زور میخوام خاطرات رو زنده نگهدارم انگار اگر بتونم اون خاطرات رو نگه دارم بخشی از خودم رو زنده نگهداشتم.
من از کیوانلو خیلی چیزی یاد گرفتم. خیلی!
شروع کلاسهام و درمانم با کیوانلو مصادف شد با جداییم.
همهی اینها دست به دست هم دادند تا یه آدم حدیدی از من متولد بشه.
از خودم راضیام. تمام لیبیدوم رو گذاشتم که بزرگ بشم. که چیزی یاد بگیرم. که انسان بهتری از خود گذشتهام باشم. و شدم.
تا ابد تمام تلاشم این خواهد بود که برای بزرگ شدن قدمی بردارم.
و این همهی دارایی منه که بهش افتخار میکنم ...