حال خودم رو نمیفهمم.
بودن بی تابم میکنه، میخوام ازش در بیام.
رفتن اتفاق می افته، باز بی تابم.
یه بلاتکلیفی که از فهمم خارجه.
معمولا تو این شرایط روانکاوا میگن باید این حال رو تاب بیاری.
بنشینی و نظاره کنی.
صبر کنی.
میوه ی صبر باید شیرین باشه.
ولی خوب کلافه ام.
دلتنگ؟ غمگین؟ نمیدونم. به نظر نیستم.
هاجر میگه این سیستم دفاعیت هست. وقتی نمیتونی جلوی اتفاقی رو بگیری روانت نادیده میگیره احساساتت رو. انگار میکنه اتفاقی نیفتاده. چیز بدی هم نیست. داره کار میکنه.
به تو گفتم: «گنجشک ِ کوچک ِ من باش
تا در بهار ِ تو من درختی پُرشکوفه شوم.»
و برف آب شد!
شکوفه رقصيد آفتاب درآمد،
من به خوبی ها نگاه کردم و عوض شدم
من به خوبی ها نگاه کردم
چرا که تو خوبی و اين همه اقرارهاست، بزرگترين ِ اقرارهاست
من به اقرارهایم نگاه کردم
سال ِ بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدی و من برخاستم
دلم می خواهد خوب باشم
دلم می خواهد تو باشم و برای ِ همين راست میگويم
نگاه کن:
با من بمان!
به سالی میگم گاهی آدما خیلی برام عجیب و پیچیده میشن.
نمیفهممشون.
بعد اونوقت من هم این حس و میدم یعنی؟ منم گاهی از نظر آدما عجیب و پیچیده ام؟
تاکید میکنم بهش که رنج آدم رو بزرگ میکنه.
به شرط اینکه ازش فرار نکنه.
واقعیت رو بپذیره.
انگار دارم به خودم یادآوری میکنم.
به خداحافظی فکر میکنم.
و اینکه خداحافظی با ادم های مورد علاقه ی زندگیم برای روانم هر بار به اندازه ی تجربه ی مرگ سخت و تلخه.
و من در یکسال و نیم گذشته حداقل ۳ بار تجربه ش کردم.
چقدر سخت جونم ...
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد.
عملا من و سحر با هم بزرگ شدیم.
آن شبی که زهرا رفت، سحر پیش من بود.
از سال بعدش هم که با هم یک مدرسه ثبت نام کردیم و صبح ها می آمد خانه ی ما با هم میرفتیم و بر میگشتیم.
چند سال بعدش هم همسایه شدیم و برای ۴-۵ سال همه اش با هم بودیم. همه اش.
هر خرابکاری که فکرش را بکنی ما با هم و سر هم در اوردیم.
بخاطر یقینِ کوچکت.
نفس عمیق میکشم و زیر لب تکرار میکنم.
به گذشته فکر نکن.
به آینده فکر نکن.
لحظه ت رو خراب نکن.
همین الان مهمه.
الان داریش ...
بدترین حافظه متعلق به کسانیست که قدردانی را از یاد بردهاند و فراموش کردهاند که چه شوقی برای بهدست آوردن محبوب داشتهاند؛ میدانی، عشق تلاشِ قلب است برای دوری کردن از عادت؛ اما درست در همان لحظاتی که به اشتیاق عشق عادت میکنی و قدردانی را از یاد میبری، تاثیر و نفوذ عشق از تو دور خواهد شد تا باغ روشن عشق به گورستانی تاریک مبدل شود؛ عادت کردن به عشق به معنای دمیدن در آتش اتفاقات ظالمانهی زندگی و آغاز مرثیههای تنهاییست؛ عادت مرگ است، عادت انتهاست، عادت پایان است؛ نه! انسان نباید به روزهای خوشِ عاشقانه عادت کند، انسان نباید روز نخستین عشق و عشق ورزیدن را از یاد ببرد اما دچار فراموشی میشود، او همیشه فراموش میکند و برای همین است که اشتباهاتش را بارها تکرار میکند.
.
من فکر میکنم بزرگترین دشمن انسان، خودشه!
اونجایی که به خوبی میتونه اشکالات دیگران رو تشخیص بده، ببینه!
اما به خودش که میرسه با فیلتر بررسی میکنه.
این و اونجایی بهتر لمس کردم که دیدم به راحتی میتونم نقاط ضعف آدما رو ببینم. اما به خودم که میرسه لنگ میزنم.
یا اونجایی که در ذهنم داستانی رو تحلیل کردم. و مطمئن پاش ایستادم. بعد که برای درمانگرم تعریف کردم ماجرا رو و تحلیل اون رو هم شنیدم از تعجب شاخ در آوردم.
که چطور من این بخش ماجرا رو نادیده گرفتم. و حذف کردم.
برای اینکه به نفعم بود نبینم. راحت تر میتونستم فرار کنم از اون بخش ناقص وجودم.
من از اولین جلسه شروع تراپیم که به ۵ سال پیش برمیگرده تا امروز بزرگترین ترسم اینه که تو تله ی ناخودآگاه بیفتم و کماکان این ترس با من هست.
از آن جمعه ای که بچه ها توی سر و کله ی هم زدند تا امروز از فکر ادمها در نیامدم.
ادمها و روابط شان ( خودم را جدا میکنم ناخودآگاه ) شده پیچیده ترین موضوع این روزهای من.
هر جا که آدمی میبینم سریع فرمول خودش و رابطه اش را میچینم و بعد... بعد هیچی. از پیچیدگی اش تعجب میکنم.
از اینکه هیچ فرمولی ندارن. یا بهتر است بگویم نداریم.
از اینکه هیچوقت قرار نیست بفهمم چه میشود که فلان میشود.
فلانش هزار چیز میتواند باشد.
رفت، امد، ماند، نماند، به سختی ادامه داد. به آسانی زیست کرد و ...
بله دیگه،
بعد ۲۰ روز از سفر عشق و حالی بر میگردی
بایدم افسردگی بگیری 🤣
من از سفر برگشتم ولی سفر از من نه.
تا دو روز دیگه عادت نکنم به محیط، میزنم به دل جاده 😂
ور تو پنداری مرا بی تو قراری هست، نیست ...
همینطور که گریه میکنه
میگه تو رو خدا نزارین من بر گردم ....
احساس میکنم قلبم توان این همه فشار اون لحظه رو نداره.
کاش میتونستم کاری کنم.