حال خودم رو نمیفهمم.
بودن بی تابم میکنه، میخوام ازش در بیام.
رفتن اتفاق می افته، باز بی تابم.
یه بلاتکلیفی که از فهمم خارجه.
معمولا تو این شرایط روانکاوا میگن باید این حال رو تاب بیاری.
بنشینی و نظاره کنی.
صبر کنی.
میوه ی صبر باید شیرین باشه.
ولی خوب کلافه ام.
دلتنگ؟ غمگین؟ نمیدونم. به نظر نیستم.
هاجر میگه این سیستم دفاعیت هست. وقتی نمیتونی جلوی اتفاقی رو بگیری روانت نادیده میگیره احساساتت رو. انگار میکنه اتفاقی نیفتاده. چیز بدی هم نیست. داره کار میکنه.