دیشب مراجع جدید داشتم.
قرار بود جلسه ی تشخیصی باشد که ببینیم میشود درمان را با من شروع کند یا نه؟
به محض اینکه که روی مبل رو به روی نشست شروع کرد. از غمی سنگین که دیگر توان حمل کردنش نیست. خسته بود. خسته بود از اینکه این همه یک طرفه محبت داده، توجه داده، عمر داده.
از بی خوابی و این همه فکر خسته بود.
۳۰ دقیقه بیوقفه حرف زد.
میدانی، اینجور وقتها تمام مدت به تنهایی عظیم خودمان فکر میکنم. انسان موجود کمچاره و تنهاییست.
باید یک جایی نگهش میداشتم و از قواعد و قوانین جلسات میگفتم.
بنا شد جلساتمان را ادامه دهیم.
ساعت ۸ شب رسیدم خانه، خسته. شام خوردم و زود خوابیدم که ۳ صبح بیدار شم.
قرار کوه داشتیم. نگم از خوابهای آشفته ای که دیدم. ۳ بیدار شدم. توان بلند شدن نداشتم. با اینکه حسابی دلم دیدن طلوع میخواست. دوباره خوابیدم. ساعت ۶ صبح مامان نگران اومد تو اتاقم ببینه چرا بیدار نشدم برم کوه!
شاید طلوعی دیگر.
دیشب مراجع جدید داشتم.
قرار بود جلسه ی تشخیصی باشد که ببینیم میشود درمان را با من شروع کند یا نه؟
به محض اینکه که روی مبل رو به روی نشست شروع کرد. از غمی سنگین که دیگر توان حمل کردنش نیست. خسته بود. خسته بود از اینکه این همه یک طرفه محبت داده، توجه داده، عمر داده.
از بی خوابی و این همه فکر خسته بود.
۳۰ دقیقه بیوقفه حرف زد.
میدانی، اینجور وقتها تمام مدت به تنهایی عظیم خودمان فکر میکنم. انسان موجود کمچاره و تنهاییست.
باید یک جایی نگهش میداشتم و از قواعد و قوانین جلسات میگفتم.
بنا شد جلساتمان را ادامه دهیم.
ساعت ۸ شب رسیدم خانه، خسته. شام خوردم و زود خوابیدم که ۳ صبح بیدار شم.
قرار کوه داشتیم. نگم از خوابهای آشفته ای که دیدم. ۳ بیدار شدم. توان بلند شدن نداشتم. با اینکه حسابی دلم دیدن طلوع میخواست. دوباره خوابیدم. ساعت ۶ صبح مامان نگران اومد تو اتاقم ببینه چرا بیدار نشدم برم کوه!
شاید طلوعی دیگر.
یه بار باس بیام رو دیوار باغ وایستادم داد و بیداد کنم برم پی کارم :)))
والا!
یه بار هم باس برم در خونهی آقای برازنده اشغال! (همسایهمون) یه عربده هم اونجا بکشم و خلاص.
مرتیکه ی پرورت، عوضی!!!
چقدر مردا ترسناکه خدا وکیلی!
دلم میخواد بساطمو جمع کنم برم گم و گور شم.
قشنگ گم شم از این جهان مردسالار بی خود.
دلم براش تنگ شد.
یهو.
برای چند لحظه.
پشت فرمون بودم.
اومدم گوشیم رو بردارم و براش بنویسم دلم تنگشه.
گفتم بذار برسی خونه بعد.
خدا رحم کرد پشت فرمون بودم :)))
چون وقتی رسیدم خونه عقلم اومده بود سر جاش و منصرف شده بودم.
البته به این حس نیاز داشتم.
تو این مدت جتی یکبار هم دلتنگ نشده بودم.
نه دلتنگی و نه خشم.. هیچی. به هر دوی این دو حس نیاز دارم.
منتظرم ببینم خشم کی بالا میاد!
میگه بهش پرداختی؟
من حتی جرات نکردم برم سر وقتش!
پارسال بعد یکماه فقط یک کلمه به دکتر گفتم دوستم و از دست دادم.
پرسید چرا تو این مدت حرفی نزدم؟
نمیخواستم. نمیخواستم از حرف زدن ازش باور کنم.
میگه باس حرف بزنی با درمانگرت!
زهره اصا بخاطر سیمین درمانش رو شروع کرد.
و من هنوز جرات نکردم.
من حتی بهش عمیق هم نمیشم.
امروز تو گروه مکی زد فقط باید بمیریم که دور هم جمع بشیم؟
یهو یاد سیمین افتادم.
ما آخرین بار سر خاک سیمین دور هم جمع شدیم.
هاجر میگه مامانت نمونه ی بارز آدمیه که رنج بزرگ زندگی شو تبدیل به کار بزرگ کرده!
یه باریو از رو شونه ام برداشت با این حرفش.
از وقتی یادم میاد از اینکه همه ی مسئولیت زندگی من با مامان بود اذیت بودم.
برای همین هیچوقت اجازه ندادم کاری خارج از مسئولیتش برام انجام بده. فکر میکردم اینطوری فشار روش کم میشه.
من سالهای زیادی حق زندگی درست رو از خودم گرفتم چون حسم این بود که مامانم سختی کشیده منم باید سختی بکشم. باید بمونم تو زندگی با مردی که حق زندگی کردن رو از من گرفته. مگه مامانم خوشبخت بود که منم بخوام خوشبخت باشم؟ نه! پس میمونم. ادامه میدم.
نمیدونم چی شد که این سیکل معیوب شکست و من جسارت تموم کردن رابطه رو پیدا کردم؟!
بعد ده فاکینگ سال! ازدواج خراب اینطوریه که هر چی بیشتر بگذره بیشتر توش غرق میشی. مثل باتلاقه لعنتی!
فکر میکنم بخش زیادی از آسیبها رو پشت سر گذاشتم.
آسیبهایی که باعث میشد برم تو رابطه های اشتباه!
حداقلش اینه که هیچ میلی به شروع چیزی ندارم فعلا. خود این خبر خوبیه.
کار درمان اینه که گاهی چپهت میکنه و اگر اون بخش رو کنار بذارم بقیهی زندگیم رواله!
برم بخوابم با نفسی از سر راحتی و آرامش.
آش و لاش، آقا واقعا اش و لاشا
از گروه برگشتن خونه دیدم چراغا روشنه، مهمون داشتیم.
منم اینقدر عر زده بودم که چشام فریاد میزد!
کیوانلو پرسید فکت چطوره؟ گفتم خوبه. خیلی خوبه. دیگه پوکساید نخوردم.
خوابی که دیده بودم و تعریف کردم. پرسید چرا گفتی مرد؟ گفتم شاید چون تو روانم شما نمونه ی یک "مرد واقعی" هستین. کسی که میشه باهاش حرف زد بدون اینکه عصبانی بشه یا فرار کنه.
کیوانلو از بچهها پرسید دوست دارین چه نقشی تو گروه داشته باشین. به یکی از پسرها رسید. گفت مرد! میخوام مرد باشم!
گفتم عه من یه خواب دیگه هم دیدم! با همین مضمون. خواب دیدم تو باغیم. سر سفره بودیم.
بابا رو کرد به مامان و گفت یک میلیارد میخوام برای ساختن ساختمون تو باغ.
مامان پرسید چطوری میتونی برگردونی؟ بابا گفت برنمیگردونم دیگه. به اینجا که رسیدم دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم. زدم زیر گريه. ادامه دادم تو خواب داد زدم کاش اندازه ی سر سوزن مرد بودی!!! چقدر بی خایه ای مرد!!!
گفتم به عالم و آدم حرفمو میزنم. همین یه جمله رو نمیتونم به بابا بگم. بگم آخه به توام میگن مرد؟؟؟؟ یکبار از زنت نپرسیدی حاجی کمک نمیخوای؟ برای زندگی؟ برای بچهها؟
حداقل تشکر کن لامصب. که زنت مثل سگ جون کند که ظاهر زندگیت رو حفظ کنه!
برای مامان نوشتم، تا ابد، تا لحظهای که نفس میکشم مامان بهتون افتخار میکنم ...
۱-
نمیدونم اصا چی شد که یهو وسط صحبتمون گفتم یادته اومدی فرودگاه دنبالم؟ گفت نه! من؟ کی؟ گفتم فکر کنم ابولفضل ۳ سالش بود. چون وقتی از گیت رد شدم و اومدم اینور بدو بدو دویید سمت و پرید تو بغلم و یهو احساس کردم الانه که اشکم در بیاد از یادآوری اون صحنه.
یادمه که همون موقع هم اومدم و اینجا ازش نوشتم. چون تو چاله ی غم بودم و در آغوش گرفتن جوجه ی فرزانه مثل مرحمی بود رو زخمم.
مثل ماسک اکسیژن تو هوای پر از خاک.
نمیدونم.
حسش این بود برام اون موقع.
الان که بهش فکر میکنم همین چیزای کوچیک بوده که دردم رو کم کرده. که تونستم خوب ادامه بدم.
۲-
وسط دانشگاه فردوسی میدل فینگرش رو آورده باله و یک چیزاهایی هم میگه که نمیشنوم. از دور با ایما و اشاره میگم چی میگی دیوانه؟؟؟ وسط دانشگاه؟ در کنار جمعی از فرهیختگان شهر :))))
زن خجالت بکش ۴۲ سالته!
خنده ام میگیره ازش.
۳-
زهره نوشته حاجی چرا داری صبا خواب میمونی برای دو، نوشتم آقا من دارم ۱۱ ساعت میخوابم در شبانه روز! و همه ش خستمه!
گفت نکنه حاملهای چیزی هستی؟
خندیدم گفتم والا مگه از فشار زندگی حامله شده باشم :)))
به هر حال رفت دنبال اسم برای بچه :)))
۴-
مامان میگه تو قبلا آدم مهربونتری بودی با مردها. الان همه ش داری پرخاش میکنی. از این حرفش تعجب میکنم.
بعد میگه، میدونم تا الان همه شون ناامیدت کردن ولی شاید شاید یکی تو این جهان باشه که ناامیدت نکنه مادر ...
و بعد یک فشار بسیار زیادی روی قلبم حس میکنم.
با گریه از خواب بیدار شدم. کیوانلو در گروه کنارم نشسته بودم. در واقع رو به رویم و آنقدر نزدیک که دستم یه دستش میرسید. گفتم من که خوبم. خیلی خوبم. با طعنه گفت بله، کاملا مشخص است و زد زیر خنده. بچهها هم پشت بندش خندیدند. با دستم به دستش زدم و گفتم مرد مسخره نکن!! گفت وقتی حرف مسخره میزنی همین است دیگر. دوباره زدند زیر خنده. من خیلی جدی نگاهش میکردم. خندهدار نبود. از طرفی میخواستم ناراحتیام را از واکنشش نشان دهم که اشکهایم سرازیر شد. دانههای اشکم بزرگ بود. هر دانه اشکی که روی گونهام مینشست آنقدر بزرگ بود که میشد تفکیکش کرد. از خواب بیدار شدم و داشتم زار میزدم.
این چهارشنبه کیوانلو پرسید به چی فکر میکنی؟ گفتم هیچی. حوصله ی حرف زدن ندارم. خسته ام. گفت از چی؟ گفتم از جهان غرق در ظلم. دارم آتش میگیرم از اتفاقاتی در غزه می افتد. از این سکوت. بعدش هم گفتم حوصله ی گروه را ندارم. حرفی هم برای گفتن ندارم. گفت حرف که برای گفتن زیاد داری... گفتم گروه ظرفیت شنیدن حرفهایم را ندارد. ترجیح میدهم سکوت کنم.