با گریه از خواب بیدار شدم. کیوانلو در گروه کنارم نشسته بودم. در واقع رو به رویم و آنقدر نزدیک که دستم یه دستش می‌رسید. گفتم من که خوبم. خیلی خوبم. با طعنه گفت بله، کاملا مشخص است و زد زیر خنده. بچه‌ها هم پشت بندش خندیدند. با دستم به دستش زدم و گفتم مرد مسخره نکن!! گفت وقتی حرف مسخره میزنی همین است دیگر. دوباره زدند زیر خنده. من خیلی جدی نگاهش میکردم. خنده‌دار نبود. از طرفی میخواستم ناراحتی‌ام را از واکنشش نشان دهم که اشکهایم سرازیر شد. دانه‌های اشکم بزرگ بود. هر دانه اشکی که روی گونه‌ام می‌نشست آنقدر بزرگ بود که می‌شد تفکیکش کرد. از خواب بیدار شدم و داشتم زار میزدم.

این چهارشنبه کیوانلو پرسید به چی فکر میکنی؟ گفتم هیچی. حوصله ی حرف زدن ندارم. خسته ام. گفت از چی؟ گفتم از جهان غرق در ظلم. دارم آتش میگیرم از اتفاقاتی در غزه می افتد. از این سکوت. بعدش هم گفتم حوصله ی گروه را ندارم. حرفی هم برای گفتن ندارم. گفت حرف که برای گفتن زیاد داری... گفتم گروه ظرفیت شنیدن حرفهایم را ندارد. ترجیح می‌دهم سکوت کنم.

+ نوشته شده در جمعه ۳ مرداد ۱۴۰۴ساعت 14:26 توسط . |