رها کردن اینجا غول آخره.
بعدش دیگه چیزای زیادی نمیمونه که بتونم رها کنم.
هوم.
پس خدافظت وبلاگ قشنگم.
انسان را جان به جانش کنید همه چیز را با ذهن خودش تفسیر و ارائه میکند. البته این کار سخت دشواریست که بشود با توجه به دیدگاهِ دیگران جهان اطراف را ديد. خوب منظورم این است که اگر کسی حرفی بزند حتی ثانیه ای به این فکر نمیکنیم که شاید منظورم او با چیزی که من برداشت کردم یکی نباشد. سریع پروندهاش را میبندیم. خوب یک دقیقه صبر کن مومن!
به جای انسان بگذارید "سوسن"
اینجا هم استفاده من از واژهی "انسان" احتمالا درست نیست. چرا که من باز هم از نگاه خودم دارم تفسیر میکنم، پس تعمیم دادن به جا نیست!
صبح که بیدار شدم اولین جملهای که به خودم گفتم این بود، هنوز خیلی راه داری تا رسیدن به بلوغ روانی!
عجولی. خیلی هم عجولی!
آنچه که شنیدم، یا بهتره بگم مواجهه من با آنچه که شنیدم و بعد بی وقفه دنبال منابع ارجاع شده و خوندن و خوندن و خوندن و این حجم علاقه برای بیشتر دانستن، بیشتر عمیق شدن و فهمیدن، برام تازگی داشت. خیلی وقت بود اینقدر با جدیت مطلبی رو دنبال نکرده بودم.
و فکر اینکه خوب به نظر میاد نهایتا ۱۰ الی ۱۵ سال فرصت بودن در زمین رو داریم. در بهترین حالت البته.
گویا عصر ما عصر انقراض ششم هست. پایه ی انقراض موجودات در زمین ۱ الی ۸ گونه در ساله و الان ما بین ۱۵۰ الی ۳۰۰ گونه در روز داریم از دست می دیم.
این یکی از دستاوردهای بشر در زمین هست که باعث نابودی زمین و در واقع نابودی نسل انسان هست.
جالبه که دونستن این واقعیت نه تنها باعث نشد که من دست از تلاش برای ادامه بردارم که من رو مشتاق تر کرد و یک حس اینطوری که منابع خیلی زودتر از آنچه فکر میکنی رو به اتمامه، از فرصت استفاده کن. هر چه که لازمه بدونی، بخونی، همین حالا وقتشه.
و همه چیز خیلی زودتر از آنچه فکرش رو کنی تمام میشه.
احساس میکنم یک در جدیدی از زندگی به روم باز شد بعد گوش دادن به این اپیزود از دکتر فانی!
گویی در لحظه بخشی از من متحول شد!
https://youtu.be/nbjyTSiNn9Y?si=y7qxwyrsd3Mpa1ZK
اگه ازم بپرسی بهترین توصیهای که میتونم بهت کنم چیه؟ میگم حرف بزن. با خواهرت، با برادرت، با پدر و مادرت، با دوستات، با متصدی فروش بلیط مترو، با ویتر کافه ای که هر روز میری، حرف بزن. از روزشون بپرس، از حسشون بپرس. بزار اونها هم حرف بزنن. ما آدمها از حرفهایی که نمیزنیم میمیریم، نه از نفس نکشیدن و آبوغذا نخوردن!
ازم میپرسه سوسن به نظرت چرا ۴ باب اول اشعار خیام پر از حزن و افسردگیه ولی باب اخر، باب پنجم همه چیز تغییر کرده.
بدون هیچ فکر همینطور که دارم از پله ها پایین میرم میگم، به نظرم در باب پنجم خیام به بلوغ رسیده.
فهمیده که جهان درون اوست.
که هر چه به جهانش نزدیک تر باشه، راضی تره، خوشحالتره.
غم جهان بیرون که پایان نداره.
بعد شروع به خواندن شعر زمستان اخوان ثالث میکند.
از پلهها پایین میروم که موبایلم را بردارم. دلم میخواهد صدایش را ضبط کنم.
به ایوان میرسم.
هوا بینهایت مطبوع است. آفتاب کم سویی از پس ابرها پیداست. چشمهایم را میبندم تا هوا را در سینهام حبس کنم که از خواب بیدارم میشوم ...
زمستان اخوان ثالت:
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كس يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم
منم من، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است.
بعد نوشت ۱: نمیدانم باب ها در خوابم از کجا آمده، خیام که باب ندارد!
بعد نوشت ۲: یعنی نه عنوان به متن میخوره، نه قسمت اول خواب به شعر اخوان ثالث میخوره، هیچی به هیچی نمیخوره خلاصه :))
متن را در حالی که داشتم به آهنگ "به تو سوگند" آرمان گرشاسبی گوش میدادم نوشتم فلذا عنوان از آنجا برداشته شده!
ماستا رو ریختم تو قیمه ها :دی
مصرانه ازم میپرسد از رابطه چی میخواهی؟
نمیدانم. یعنی میدانم کلمه ندارم. این همه اصرار و عجله را نمیفهمم.
میخواهد بداند از او چه میخواهم.
این را هم نمیدانم.
کلمه ندارم.
بیکلمهترینم.
سوالات اینچُنینی را نمیفهمم. برایم معنا ندارد.
خودش از انتظاراتش میگوید. آخر حرفش هم به ازدواج اشاره میکند.
سکوت میکنم.
نیستم.
من نیستم.
برایش توضیح میدهم که فهم من از رابطه این است که باید تجربه شود.
جزئیات خواستن و به جزئیات گیر دادن برایم زنگ خطر است.
نشان از وسواس است. ترسهای پنهان شده. ترسهای دیده نشده.
ترسهای سرکوب شده فاتحه رابطه را میخواند.
در واقع ترسهای سرکوب شده فاتحه ی انسان را میخواند رابطه که جای خود دارد.
این همه راه زیاد بود برای منی که خودم نخواسته بودم. تو را نمیدانم. امّا من دلم میخواهد بنشینم، دراز بکشم، بمانم.
میگویی خودت را جمع کن، میگویی تو که خودت بلدی با خودت حرف بزنی و خودت را راضی کنی. میگویی این همه راه را آمدهای، باز هم بیا. امّا میدانی؟ من دلم میخواهد لج کنم، دلم میخواهد بلد نباشم، نتوانم، یاد نگیرم، دل خودم را گرم نکنم، سرِپا نشوم، این امید لعنتی را (که هر بار خودش را از نمیدانم کجا به دلم میاندازد) رها کنم. چرا نباید حق همه اینها را داشته باشم؟ چرا نتوانم بایستم و بگویم من دلم میخواد بنشینم، آنقدر بنشینم تا دلم خودش بخواهد که دوباره بلند شوم و اگر نخواست باز هم بنشینم. تا ابد بنشینم.
فرزانه، الناز، فاطمه حرف میزدند.
صداشون نامفهوم و مبهم بود برام.
من جای دیگه ای بودم ... نگاهم به بچه ها بود و فکرم پیش پرستوها ...
من از پرستوها جا ماندم، از پرستو شدن جا ماندم.
دارن برف شادی رو سر هم میپاشن.
سر ذوق میام از خوشحالی شون.
الناز انگار داره با من حرف میزنه.
اما من رفتم.
من و مامان لب ساحلیم
دست هم و میگیریم و مثل بچه ها که برای اولین بار چیزی و کشف کردن و دیدن می دوایم سمت دریا.
نیم ساعت بعدازظهر خوابیدم و اینقدر خواب دیدم. اینقدددددر خواب دیدم که با خستگی بیدار شدم. احساس میکردم کوه جابهجا کردم. من آدم خاطره باز مسخره ای هستم. بعد تو خواب داشتم خاطره ی یک خواب دیگه ای که دیده بودم و یادآوری میکردم. جلل الخالق. خیلی وقت پیش خواب دیدم با فلانی رفتیم اصفهان، تو بازار فرش فروشا. فکر کنم داشتیم فرش میخریدیم. بعد امروز خواب دیدم که تو خواب دارم میگم یادته رفتیم اصفهان تو بازار فرش فروشا دنبال فرش بودیم چقدر خوش گذشت؟ با اینکه چرخیدن تو فرش فروشی هیچ جذابیتی برام نداشت ولی با تو بهم خوش گذشت.
این مرحله قفل بود برام دیگه.
تو خواب دارم انگلیسی حرف میزنم و کلماتی و استفاده میکنم که تو بیداری حتی به گوشم نخورده. کلمات سخت و سنگین با معانی عجییییب. که کاملا به من مربوطه. به داستان های روانم.
کاش یکم آروم بگیره ذهنم. کاش دست برداره از تحلیل.
چی و میخوای بهم بفهمونی؟ نمیفهمم!
ظرفیتم پره دیگه ...
به آسمون نگاه میکنه و میگه من به خدا گفتم،
گفتم که اشتباه زیاد کردم، کوتاهی زیاد داشتم، اما همونقدر بلد بودم.
آسیب زدم، میدونم. خیلی عذاب وجدان داشتم. خیلی عذاب کشیدم.
ولی با خدا حرف زدم. گفتم که خودش کوتاهیهای من رو جبران کنه.
خدا هم بهم لبخند زد، گفت میدونم بابا جان، تو کار اشتباهی نکردی.
هنوز داره به آسمون نگاه میکنه.
من تو دلم میگم خدای من، چقدر چشمهات زیبان مامان.
هی میام بگم قربون اون چشمای قشنگت برم من عزیزم، عزیزدلم که رفتی با خدا درد و دل کردی.
قربون معصومیت برم من خوووب ماااااادر من.
گفتم هر کی بهتون عذاب وجدان بده از حماقتشه عزیزم. چه من چه علی چه پروین!
تحویل نگیرین.
حرف خودش و تکرار میکنه، خدا گفت تو کار اشتباهی نکردی بابا جان!
هنوز داره به آسمون میکنه.
چشماش برق میزنن.
.
شب خوابم نمیبره. هی تصویر چشماش میاد جلو چشم. چشمایی که هاله ی خاکستری دوره مردمکش رو گرفته.
هاجر میگه چقدر این زن محکمه! چقدر مقتدره! چقدر دلگندهست!
بدبخت دو عالم میشم اگه یه روز نباشه!
بابا پروژه ی جدید راه انداخته.
الان دو نفری رفتن بچه بوقلمونارو بگیرن.
مامان و بابا.
منم موندم باغ.
مامان میگه مراقب خونه باش تا برمیگردیم.
بابا میخنده.
من که حالا به همه چیز نمادین نگاه میکنم تو دلم میگم هنوز دنبال خانواده ای مادرم ... و فکر میکنی فقط با حضور منه که این خانواده معنا پیدا میکنه.
تمام خواستهشون از من اینه که فقط باشم کنارشون. هیچ کاری هم لازم نیست انجام بدم.
مامان بابام لباس پوشیدن دارن میرن با هم پروژه ی مشترک انجام بدن و من دلم قنج میره.
۳۴ سالمه.
و تمام خواسته ام اینه که این دو تا هم و دوست داشته باشن ...
میگه امنتر از رابطه با مامانت هم تجربه نکردی دختر.
داشتم میگفتم من بدجوری چسبیدم به مامان.
و این نگرانم میکنه.
گفت میدونی نقش پدر چیه؟
پدر میاد تو اون فضا که وابستگی فرزند به مادر رو کمتر کنه.
و یک فاصله ای بده!
که من نداشتم.
برای همین مثل کوالا چسبیدم به مامان.
چه دهنی از مایی که مادر رو از دست میدیم سرویس بشه.
واقعا امیدوارم شانس با من یار باشه و تجربهش نکنم.
کیوانلو با یه حالتی بهم میگه منطق و ولش کن!
احساست چی میگه؟
منطقی سازی، دفاعته!
نمیخوام از احساسم حرف بزنم.
نِ می خواااااام.
خبر خوب اینه که هاجر رو هم کشوندم گروه.
حالا با اشتیاق بیشتری میرم.
هر چند که امید ندارم هاجر بمونه تو گروه.
بس که ظرف گروه مسخرهمون کوچیکه!
بعد گروه هم رفتیم خونه هاجر ۳ ساعت بی وقفه حرف زدیم.
خداوکیلی برام سواله که چرا حرفای ما تمام نمیشه 🤔
ماشین و کوچهی پشتی پارک میکنم. -خب چرا؟؟؟-
دمبل قرمزه رو در واقع کتلبل قرمزه رو دستم میگیرم و میام سمت خونه. -چرا باید واقعا چیز به اون سنگینی و ببرم از خونه بیرون؟-
تو داری با یکی که نمیدونم کیه تو کوچه حرف میزنی.
یه طوری برخورد میکنم انگار ندیدمت.
بدو بدو میام سمت در،
شما هم دارید به سمت در انگار قدم میزنید.
دلم میخواد در و ببندم بمونی پشت در.
مثلا سبکه منم اصلا اذیت نیستم.
خیلی محکم قدم بر میدارم.
داری به اون کسی که باهاته میگی بره خونهشون و به مامانش هم سلام برسونه. اوا دکش کردی؟ خوب وایستا حرفتو بزن.
حداقل به آسانسور نرسه با من.
آسانسور و میزنم.
خودتو به آسانسور رسوندی... گفتی که صبر کنم با هم بریم بالا.
بیدار شدم. در حالی که یک دستم مشت بود.
و راستش خوشحال از دیدنت.
فیلم یاد هندستون کرده :|
خوب چرااااا؟
همینطور که دارد تعریف میکند پارسال چه روزهایی را از سر گذرانده اشکهاش بیاختیار میآیند.
تنها، بیکس، بیپول.
همه به امان خدا گذاشتندش.
اصلا برای همین به شکل جدی به درمانگری فکر نمیکنم.
درد آدمها من را از درون خورد میکند.
میفهمم که همین که دارد از احساسش میگوید قدم مهمیست.
و چه خوب که فضایی برایش فراهم شده حرف بزند.
و تو بشنویاش اما باز یک فشار یا رنج عظیمی را روی شانههایم احساس میکنم.
.
در سکوت خانه نشستهام و دارم به حرفها و اتفاق های دیشب فکر میکنم.
حالا که اینستاگرام را دیاکتیو کردم، فلان اپ را دیلیت اکانت کردم و دیگر توی گوشی چیزی برای سرگرم کردن ذهنم ندارم، وقت بیشتری دارم که با ادمها حرف میزنم.
مرحله ی بعدش میشود سفر به درون.
.
راستی،
دی میشد و گفتم صنما عهد به جای آر
گفتی غلطی خواجه در این عهد وفا نیست.
از خوابم براش تعریف کردم.
گفتم و گفتم و گفتم و گفتم که یهو پرید وسط حرفم و گفت وای سوسن،
اینجای حرفت رو اینطور شنیدم.
اگر به مردی نزدیک شم، ابراز علاقه کنم یک زنی آسیب میبینه و اونم مامانته!
یک لحظه مکث کردم.
سکوت کردم.
گفتم چه عجیب. من برای فرار از مامان ازدواج کردم. با آدمی هم ازدواج کردم که هر لحظه خواستم بتونم از فضاش بزنم بیرون.
و خوب مامان که تنها شد. علی رفت. بابا رفت. بچههای مردم بزرگ شدن.
مامان ۶ ماه هم تنها زندگی نکرد که من بهش برگشتم.
...
نقطه ی اتصال انسان به جهان و زندگیش مادرشه.
مادر مرکز زندگی ماست.
و ما حول محور مادر میچرخیم و زیست میکنیم.
راستی،
فصل انار رسیده بادی.
I love you and I miss you
:)
عزیزم،
هنوز منتظری.
انگار "انتظار" تو رو به زندگی وصل نگه میداره.
انگار اگر انتظار نباشه معنا از دست میره.
معنا هم که نباشه تو نیستی.
ها؟
چقدر عشق یا علاقه یا میل و اشتیاق به کسی، اتفاق عجیبیست.
از خودگذشتگی هایی که این انسان خودخواه در آن فضا میکند، گذشت و گذر، مهر، وقت، انرژی ... همه و همه.
همه ی این کارهایی که برای انسانی دیگر در یک فضای دوست داشتن انجام میدهد همهش بخاطر داستان ما با بقاست؟
حتی وقتی آن رابطه به هر دلیلی از دست میرود.
و ماندن یکی از دو طرف یا هر دو. ماندن روانشان را میگویم.
که بعد تمام این شعرهای عاشقانه و متن های جان گدازی که از پس از آن در می آید؟
مثلا این جمله را ببینید.
من به تو فکر نمیکنم اما تو لباس گرم بپوش.
چرا باید این جمله اینقدر دردناک و زیبا باشد؟
چرا اساسا روان برای چیزی که از دست رفته باید انرژی بگذارد؟
اگر ساختار مغز و روان ما برای بقا و محافظت از ما ساخته شده، چرا رها کردن اینقدر سخت اتفاق میافتد؟
پیام داد خونه ای بیام پیشت؟ نوشتم بله عزیزم.
۲۰ دقیقه بعد اینجا بود، آش و لاش. اینقدر تو جلسهی تراپی گریه کرد بود که نا نداشت.
برام تعریف کرد که چی گفته و چطور جلسهاش گذشته.
داشت میگفت اینقدر گریه کردم که دلم برای خودم سوخت.
جالب بود، من وقتی خیلی تو جلسات تراپیم گریه میکنم بیشتر دلم برای تراپیستم میسوزه.
بعد تعریف کرد که چی بهش گذشته.
من جدیدا فهمیدم انسان اساسا یک ترسِ متحرکه!
ترسی که حتی نمیشناسهاش. این کار و براش سختتر میکنه.
ما در آتش این ترسها میسوزیم.
و لذت یک زندگی آرام و امن رو از خودمون میگیریم ...
شمس لنگرودی میگه،
میدانم شبی تاریک در پیش است
و من
به چراغ نامت
محتاجم.
فاطمه استوریمو ریپلای کرده خودم چراغ راهت میشم عزیزم ...
افسوس که در این راه تنهاییم و کسی را جز خودمان نداریم برای یافتن راه.
و زمانی که همه چیز برایم تاریک بود، تو نور من شدی ...
درست وقتی که خیال میکنی تمام شده،
تازه شروع شده ...
زندگی همینقدر عجیب، قشنگ و پیچیده است.
میگه من احساسم به تو اینه که خوب پیدا کردی معنیهارو،
مدت زیادیه ازت کلمهی "رها" رو میشنوم.
اصلا ازت یاد گرفتم.
بهش میگم اینقدر برام عجیبه که بهم میگی چیزی ازم یاد گرفتی!!
من کیام که چیزی برای یاد دادن داشته باشم؟
میگه من خیلی چیزا ازت یاد گرفتم، رها کردن اصلکاریشه سوسن، سوسن نو!
اسم من و گذاشته سوسن نو.
بهش میگم میدونی که بخش زیادی از اینی که هستم و مدیون توام؟
تویی که یه روزی بهم گفتی آرزو داشتی یه دختر مثل من میداشتی.
و اشکهام میان ...
امان از این تاچ شدن!
امان ...
مگر نه این است که این "من" حاصل زندگی زیسته و تجربیاتم است؟
پس چرا بایستی گذشتهام را پنهان کنم؟
مگر این من دوستداشتنی تو نیست؟
خوب این من که زیر بته من نشده.
این من از ژن،محیط و تمام آنچه از سر گذرانده به اینجا رسیده!
اگر این من را میخواهی نمیشود گذشتهام را نخواهی.
نمیشود گذشته ام را کتمان کنم.
یا تصور کنیم که نبوده ...
این منِ کج و معوج را با همه چیزش بخواه!
لطفا.
پروانه سحر را کشت.
آن روزی که خانوادهای درهمتنیده را شکل داد.
آن روزی که برای تک تک اعضای خانواده تصمیم گرفت.
به جای همهشان فکر کرد.
پروانه آن روز که برای انتخاب رشته، انتخاب همسر، انتخاب خانه، انتخاب شغل، انتخاب رنگ لباس به جای سحر تصمیم گرفت، سحر را کشت.
حالا سحر حتی قدرت نفس کشیدن هم ندارم.
غذای روحش و روانش مرده!
از او فقط تکه گوشت متحرکی مانده که صبح را به شب میرساند.
تحمل اضطراب و ابهام،
یونگ میگه شما هر چه از لحاظ روانی رشد کنید بهتر و بیشتر میتونید اضطراب و ابهام رو تاب بیارید.
چطور باید روانم رو رشد بدم؟
کتاب بخونم؟ با خودم صادق و شفاف باشم؟ تراپی برم؟ تامل کنم؟ تعمق کنم؟
مراجع بعد دو سال حرف زدن از یک داستان تکراریش با درمانگر به اتحاد میرسه و وارد مرحله ی گذار میشه.
مرحلهی گذار!
مرحلهی گذار.
تحملِ ابهام! تحملِ اضطراب!
صبر.
سکون.
سکوت.
و مشاهده ی جهان اطراف.
عمرِ فانی.
سه بار چشمهات رو ببند و باز کن.
تمام میشه.
ازش میپرسه شما چند سالتونه، میگه ۳۷، در حالی که هنوز ۳۷ سالش نشده، ۳۶ ساله محسوب میشه.
از من میپرسه شما چند سالتونه، میگم ۳۱، در حالی که فقط ۱ ماه مونده تا ۳۲ سالم تمام بشه.
یکماه هم غنیمته دیگه.
روز تولدم میان دنبالم، تمام مدت داره از پنجره بیرون رو نگاه میکنه.
که سوتی نده برام تولد سورپرایزی گرفتن.
حالا دیروز تولد ۹ سالگیش بود.
برای ثمین مینویسم همین دیروز نبود براش تولد ۱ سالگیش رو گرفتیم؟
۸ سال گذشت :)
ثمین میگه چرا، همون تولدی که یه خانوم قشنگی مست بود :)))
اون اولین و آخرین باری بود که اینقدر حالم در مستی خوب بود.
همه چیز از اونجا شروع شد یا تمام؟
نمیدونم ...
داشتم به تعلق فکر میکردم.
من یک آدم سخت به جایی تعلق بگیری هستم اساسا.
تقریبا به هیچ جایی احساس تعلق نمیکنم.
حالا اصا اینو چطوری فهمیدم.
از بی قراریم تو جمع آدما.
فقط هم به آدما مربوط نمیشه به مکان ها هم یه جایی ربط پیدا میکنه.
صادقانه الان به تنها مکان هایی که احساس تعلق میکنم، اتاقم و کلاس هایی که توش درس میدم هست.
خوب طبعا به مامان احساس تعلق دارم. اصا از خودشم دیگه.
ولی حتی تو جمع خاله ها و دختر خاله هام بدون مامان انگار معلقم. باید هر چه زودتر بزنم بیرون از اونجا.
خونه ی صمیمی ترین دوستام فقط برای چند ساعت این حس تعلق هست.
خونه فرزانه و هاجر. نهایتا بتونم ۴ ساعت بمونم. بعدش باید بزنم بیرون.
باهاشون هم که سفر میرم همینطور.
با این همه حس عدم تعلق ولی باز خوب تونستم با آدما سفر برم.
حسش خیلی حس پرفشاریه، این حس عدم تعلق به آدمها!
هر جا میری هی با خودت میگی من اینجا چیکار میکنم؟ من اینجا چیکار میکنم؟