از خوابم براش تعریف کردم.

گفتم و گفتم و گفتم و گفتم که یهو پرید وسط حرفم و گفت وای سوسن،

اینجای حرفت رو اینطور شنیدم.

اگر به مردی نزدیک شم، ابراز علاقه کنم یک زنی آسیب میبینه و اونم مامانته!

یک لحظه مکث کردم.

سکوت کردم.

گفتم چه عجیب. من برای فرار از مامان ازدواج کردم. با آدمی هم ازدواج کردم که هر لحظه خواستم بتونم از فضاش بزنم بیرون.

و خوب مامان که تنها شد. علی رفت‌. بابا رفت. بچه‌های مردم بزرگ شدن.

مامان ۶ ماه هم تنها زندگی نکرد که من بهش برگشتم.

...

نقطه ی اتصال انسان به جهان و زندگیش مادرشه.

مادر مرکز زندگی ماست.

و ما حول محور مادر میچرخیم و زیست میکنیم.

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۳ساعت 10:13 توسط . |