حس میکنم تو دلم خالی شده. از همه چی. هیچ حسی ندارم. از عشق و مهر خالی ام.
اشتیاقی ندارم.
میلی ندارم.
دلم میخواد فقط کار کنم.
دوستام و ببینم.
کنار مامان باشم.
تو مثل لاله ی پیش از طلوع دامنهها
که سر به صخره گذارد
غریبی و پاکی
تو را ز وحشت طوفان به سینه می فشرم
عجب سعادت غمناکی
-منوچهر آتشی-
هر بار که از جلوی بیمارستان طالقانی رد میشم.
هررررر باااار
یاد رسول می افتم.
چقدر از دست دادن تلخه.
هیچ فراموشی در کار نیست.
یک آن به خودت می ایی و میبینی مستاصل ترینی.
خونت به جوش آمده.
بی تابی.
انگار یکهو از خواب خرگوشی بیدار کردنت.
عصبانی ام.
اینقدر که اشکام پشت پلکم نشسته ن منتظر تا سرازیر بشن.
اگر بنا به نوشتن تجربیات است، اگر بنا به آموختن ار آنهاست.
اصلا نمیدانم بنای نوشت هایم چیست.
میدانم که هر روز اشتباه میکنم و کمی آسیب میبینم.
بر میخیزم.
با سختی.
با سختی ادامه میدهم ...
معجزه ای که دنبالشی
تو کاریه که ازش طفره میری ...
بهش میگم یه ویژگی مثبت یه دونه ام منفی ازم بگو.
میگه زلالی
و ساده ای.
گفتم الان ساده ای منفی محسوب میشه؟
به نظر من که خیلی اممثبته.
می فرمایند که بله منفیه، آسیب میبینی و آسیب میزنی.
حالا با قسمت آسیب میبینمش موافقم.
آما چیطور آسیب میزنم؟
میگه خیلی وقته منتظرم اضطرابهات خودشون رو نشون بدن. آسون نبوده هر آنچه گذشته.
من دارم با خودم میگم چی میگی بابا. چیزی نبوده. اتفاق خاصی نیفتاده. و باز خودم رو سرزنش میکنم که چرا باید برای این چیزای کوچیک مضطرب بشم.
- بهم گفت تو زن جذاب و در عین حال ترسناکی هستی.
چرا؟ همراهبا خنده.
- چون انتهایش را دیده ای و زنده مانده ای. از دست دادن برایت فاجعه نیست. گذر میکنی.
بعد با خودم فکر کردم که درست میگوید. اصلا مرا برای گذار آفریده اند :)
آنجایی که شروع میکنی به یکی یکی پاک کردن خاطره ها، احساسات متعارضی بالا می آید که نمیدانی باید چه کنی با انها.
غمگین نه، مستاصلت میکند. بعد فکر میکنی انگار همه ی زندگی همین است. خراب کردن و دوباره ساختن. خراب کردن و دوباره ساختن.
تا جایی که یاد بگیری درست انتخاب کنی و درست بسازی:)
تا آن زمان هر بار خراب کردن همراه با درد، دلتنگی، خواهش روان برای نگه داشتنش است ...
حرف میزد و گویی سطل آب یخ را دارند روی سرم خالی میکنند.
تمام مدت از شدت فشار تمام بدنم منقبض بود.
جمله ی آخرش را اینطور تمام کرد، صادقانه سوسن، حیف میشی، کلا حیف میشی، رهاش کن.
...
امروز به معنای واقع کلمه :
سهپلشت آید و زن زاید و مهمان عزیزش ز در آید بود برام.
تمام امراض عالم سرم خراب شده. سرما خورده ام، سردرد و گلو درد و ...
زانو دردهایم شروع شده.
و از همه ش وحشتناک تر درد فکم. از سر شب مسکنی نمانده که نخورده باشم. ول نمیکند لامصب. ولله اور دوز میکنم امشب.
آخرین دکتری که رفتم گفت در خواب دندانهایم را به هم فشار میدهم. با نایت گارد مشکلم حل میشود. نشد آقا.
به نظرم باید دوباره داروی ضد اضطراب را شروع کنم. قشنگ میفهمم از اضطراب است. امروز ۵ صبح در حالی که شبش ۱ صبح خوابیده بودن با تپش قلب بیدار شدم.
یا بعدازظهر که آمدم چرتی بزنم هم همین شد. تا خوابم برد با استرس بیدار شدم.
واقعا نمیدانم چرا این همه مضطربم.
آخر عاقبتم را خدا بخیر کند!
در پایان دنیا همین است:
نبردی بی پایان از خاطرات متضاد.