حس میکنم تو دلم خالی شده. از همه چی. هیچ حسی ندارم. از عشق و مهر خالی ام.

اشتیاقی ندارم.

میلی ندارم.

دلم میخواد فقط کار کنم.

دوستام و ببینم.

کنار مامان باشم.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۲ساعت 19:11 توسط . |

تو مثل لاله ی پیش از طلوع دامنه‌ها

که سر به صخره گذارد

غریبی و پاکی

تو را ز وحشت طوفان به سینه می فشرم

عجب سعادت غمناکی

-منوچهر آتشی-

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ آذر ۱۴۰۲ساعت 13:7 توسط . |

هر بار‌ که از جلوی بیمارستان طالقانی رد میشم.

هررررر باااار

یاد رسول می افتم.

چقدر از دست دادن تلخه.

هیچ فراموشی در کار نیست.

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۶ آذر ۱۴۰۲ساعت 16:38 توسط . |

یک آن به خودت می ایی و میبینی مستاصل ترینی.

خونت به جوش آمده.

بی تابی.

انگار یکهو از خواب خرگوشی بیدار کردنت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۲۴ آذر ۱۴۰۲ساعت 22:55 توسط . |

عصبانی ام.

اینقدر که اشکام پشت پلکم نشسته ن منتظر تا سرازیر بشن.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۴۰۲ساعت 18:51 توسط . |

اگر بنا به نوشتن تجربیات است، اگر بنا به آموختن ار آنهاست.

اصلا نمیدانم بنای نوشت هایم چیست.

میدانم که هر روز اشتباه میکنم و کمی آسیب میبینم.

بر میخیزم.

با سختی.

با سختی ادامه می‌دهم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۴۰۲ساعت 0:10 توسط . |

معجزه ای که دنبالشی

تو کاریه که ازش طفره میری ...

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۹ آذر ۱۴۰۲ساعت 15:55 توسط . |

بهش میگم یه ویژگی مثبت یه دونه ام منفی ازم بگو.

میگه زلالی

و ساده ای.

گفتم الان ساده ای منفی محسوب میشه؟

به نظر من که خیلی ام‌مثبته.

می فرمایند که بله منفیه، آسیب میبینی و آسیب میزنی.

حالا با قسمت آسیب میبینمش موافقم.

آما چیطور آسیب میزنم؟

+ نوشته شده در جمعه ۱۷ آذر ۱۴۰۲ساعت 9:45 توسط . |

میگه خیلی وقته منتظرم اضطراب‌هات خودشون رو نشون بدن. آسون نبوده هر آنچه گذشته.

من دارم با خودم میگم چی میگی بابا. چیزی نبوده. اتفاق خاصی نیفتاده. و باز خودم رو سرزنش میکنم که چرا باید برای این چیزای کوچیک مضطرب بشم.

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳ آذر ۱۴۰۲ساعت 22:40 توسط . |

- بهم گفت تو زن جذاب و در عین حال ترسناکی هستی.

چرا؟ همراه‌با خنده.

- چون انتهایش را دیده ای و زنده مانده ای. از دست دادن برایت فاجعه نیست. گذر میکنی.

بعد با خودم فکر کردم که درست می‌گوید. اصلا مرا برای گذار آفریده اند :)

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳ آذر ۱۴۰۲ساعت 6:28 توسط . |

آنجایی که شروع میکنی به یکی یکی پاک کردن خاطره ها، احساسات متعارضی بالا می آید که نمیدانی باید چه کنی با انها.

غمگین نه، مستاصلت میکند‌. بعد فکر میکنی انگار همه ی زندگی همین است. خراب کردن و دوباره ساختن. خراب کردن و دوباره ساختن.

تا جایی که یاد بگیری درست انتخاب کنی و درست بسازی:)

تا آن زمان هر بار خراب کردن همراه با درد، دلتنگی، خواهش روان برای نگه داشتنش است ...

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۲ساعت 17:10 توسط . |

حرف می‌زد و گویی سطل آب یخ را دارند روی سرم خالی می‌کنند.

تمام مدت از شدت فشار تمام بدنم منقبض بود.

جمله ی آخرش را اینطور تمام کرد، صادقانه سوسن، حیف میشی، کلا حیف میشی، رهاش کن.

...

+ نوشته شده در شنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۲ساعت 22:56 توسط . |

امروز به معنای واقع کلمه :

سه‌پلشت آید و زن زاید و مهمان عزیزش ز در آید بود برام.

تمام امراض عالم سرم خراب شده. سرما خورده ام، سردرد و گلو درد و ...

زانو دردهایم شروع شده.

و از همه ش وحشتناک تر درد فکم. از سر شب مسکنی نمانده که نخورده باشم. ول نمیکند لامصب. ولله اور دوز میکنم امشب.

آخرین دکتری که رفتم گفت در خواب دندانهایم را به هم فشار میدهم. با نایت گارد مشکلم حل می‌شود. نشد آقا.

به نظرم باید دوباره داروی ضد اضطراب را شروع کنم. قشنگ میفهمم از اضطراب است. امروز ۵ صبح در حالی که شبش ۱ صبح خوابیده بودن با تپش قلب بیدار شدم.

یا بعدازظهر که آمدم چرتی بزنم هم همین شد. تا خوابم برد با استرس بیدار شدم.

واقعا نمیدانم چرا این همه مضطربم.

آخر عاقبتم را خدا بخیر کند!

+ نوشته شده در جمعه ۱۰ آذر ۱۴۰۲ساعت 1:2 توسط . |

در پایان دنیا همین است:

نبردی بی پایان از خاطرات متضاد.

+ نوشته شده در جمعه ۳ آذر ۱۴۰۲ساعت 17:18 توسط . |