صبح، موقع صبحانه با مت:

شت.

چقدر آدمها من رو غمگین می‌کنن.

ساعت حدود ۱۱:

میشینم کنارش رو زمین.

به پرزهای موی رو گردنش و گوشش نگاه میکنم.

و نوری که روی پوستش میتابه.

به مژه‌های بلندش.

دلم میخواد محکم بگیرمش تو بغلم.

با صدای بچه‌گونه میگم میشه بوست کنم بچه جون؟

صورتش رو میاره جلو. به این معنا که بله، میشه. و خدای من چقدر شیرینه.

ساعت ۱:۳۷ دقیقه‌ی ظهر:

دم در مدرسه وایستاده و منتظره که بریم برش داریم. الهی قربونش برم من. با اون کیف سنگینش. از دور میبینتم. بدو میره کیفش رو از تو حیات مدرسه میاره. میگه باز شما اومدین دنبالم خاله؟ میگم بله مامانت کار داشت. کیفش رو ازش میگیرم. میگه حتما سوغاتی هم برام نگرفتی! میگم کادو تولد منظورته؟ میگه بله. شرمنده میشم. ۲۹ بهمن تولدش بود. بهش گفتم خاله جان من که از هفته ی پیش دارم بهت میگم بیا بریم کادو تولدت و با هم بخریم شما نمیای.

+ نوشته شده در سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۴۰۳ساعت 15:2 توسط . |

بلقیس!

رفته بودی انار بگیری

دانه‌هایت را آوردند.

این را نزار قبانی در غمِ مرگِ همسرش (که در انفجاری در بیروت کشته شد) می‌نویسد. نمی‌دانم چرا امروز این شعر اینقدر در سرم می‌پیچید. از خودم می‌پرسم چه چیزی این شعر را در من فراخوانده است.

ادامه شعر او آمیزه‌ای‌ است از خشم به خاورمیانه و حاکمان و جنگ‌هایش، عشقش به بلقیس و اندوهی عمیق از فراقش:

آن‌ها بیروت را رها کردند

و آهویی را از پا در آوردند

از وقتی چشمهای تو بسته شد

دریا استعفا داد.

بلقیس !

وقتی کیفت را از لای خرابه های بیروت در آوردند

فهمیدم با رنگین کمانی زندگی می‌کردم»

...

پس از تو

شعر غیرممکن خواهد شد

و زنانگی و زایش از جهان رخت برخواهد بست

و فردا

ای آموزگار راستین!

پرسش کودکان

از گیسوان بلند توست

و عاشقان

درس‌های تو را از بر خواهند کرد

و عرب به زودی خواهد دانست

که پیامبری را به قتل رسانده است.

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۳ساعت 12:12 توسط . |

۴ سال پیش که به صورت جدی ورزش و شروع کردم با خودم میگفتم یعنی میشه یه روز ۱۰۰ تا برپی پشت هم برم؟

دیشب خیلی اتفاقی این کارولین دیوانه آخر تمرینش ۱۰۰ تا برپی گذاشته بود. گفتم حاجی ۵۰ دقیقه داریم ورزش میکنیم دیگه ۱۰۰ تا برپی بعد این تمرین سنگین هندیه خدایی. بعد گفتم حالا برم شاید تونستم. تونستم برم که 🥲

حقیقتا برگام ریخت. قبلا هم صد تا رو رفته بودم ولی نه بعد یه تمرین سنگین.

-----------

وسط صد تا برپی یاد چی بیفتم خوبه؟:)))

ثمین زنگ زد کجایی؟ پیش سالی بودم. گفت شام بیا اینجا. امید بهت زنگ زده جواب ندادی. گفتم شماره‌شو نمی‌شناختم. گفت میخواسته بهت بگه شام بیای اینجا.

گفتم بابا جان بعد ۱۸ ساعت تو راه بودن تازه رسیده. سرما خورده‌ام هست. استراحت کنه فردا میریم. گفت نه دیگه شام تدارک دیده.

اگه فکر کردید تمام شد خیر، وسط ورزش بودم یهو زنگ زد، کجایی؟ گفتم دارم ورزش میکنم. گفت من پایینم. بسه ورزش. دوش بگیر بیا پایین. خوووب توله‌سگ قبلش خبر بده :)))

نفهمیدم چطور همه چیو وسط اتاق ول کردم و دوش گرفتم رفتم پایین که معطل نشه.

مثل دومینوعه. همه چیزایی که به هم ربط داشتن تا آخر صد تا برپی آمدن.

مغز نیست که، کمد آقای ووپیه :)))

+ نوشته شده در جمعه ۲۶ بهمن ۱۴۰۳ساعت 14:4 توسط . |

لیام مشکوک به اوتیسم است.

الی اصرار دارد برچسب نزنیم. از پدرش میپرسم آیا به متخصص مراجعه کرده‌اند؟ می‌گوید نه ولی دوستان روانپزشکی دارند که نظرشان همین است. شرح حال میخواهم. می‌گوید داد میزند. با بچه‌ها ارتباط نمی‌گیرد. بچه ی سختی‌ست. از پنجره بیرون را نگاه میکنم. دارد با پرستارش توی حیات مهد میدود. برف بازی می‌کند. حرف پدرش را قطع میکنم و میرم توی حیات. صدایش میزنم. توجهی نمی‌کند. نزدیکش میشوم. با پرستارش کمی حرف میزنم از لیام میپرسم. می‌گوید باهوش است. شعرها را یک بار که می‌خوانم حفظ می‌شود و ... می‌نشینم و با برف گلوله درست میکنم. دوباره صدایش میزنم. می‌گویم ببین گوله برفی درست کردم. بیا ببین. خیلی سرده. زیر لب تکرار می‌کند خیلی سرده ... به چشم‌هاش نگاه میکنم. قلبم گرم می‌شود از عمق نگاهش. از معصومیتش‌.ازش میخواهم که به اتاق بازی برویم. نمی آید. دلش می‌خواهد روی برف ها و تنها بدود. تنهایی می‌خواهد. به دفتر برمیگردم. از پدرش میپرسم اوضاع خانه چطور است؟ می‌گوید افتضاح. پر تنش. پر اضطراب. دلم می‌خواهد بگویم خوب غلط میکنید وقتی شرایط خانه امن نیست بچه می آورید! سکوت میکنم که حرف بزند. یک ساعت و نیم بی وقفه می‌گوید و می‌گوید و می‌گوید. و من تمام مدت به لیام فکر میکنم. به چشمان قشنگش. به قلب کوچکش که بعد هر بار فریاد، هر بار بی‌مهری، بی‌توجهی ... چطور می‌شکند.

صدای گریه‌ش را می‌شنوم. نمی‌فهمم چطور خودم را به سالن می‌رسانم. دارد گریه می‌کند و بی‌تاب است. صدایش می‌زنم، لیام قشنگم؟ لیام قشنگم؟ چی شده پسرم؟ چی میخوای؟ میشینم رو زمین و دوباره صداش میزنم. خودش رو میندازه تو بغلم و سرش میذاره رو شونه‌ام. محکم در آغوش میگیرمش.

تمام و تنها خواسته‌ی این بچه‌ آغوش گرم و امنه! که محرومه ازش ...

تو دلم میخونم،

«تو مثل لاله‌ پيش از طلوع دامنه‌ها

‏که سر به صخره گذارد

‏غريبی و پاکی

‏تو را ز وحشت توفان،

‏به سينه می‌فشرم

‏عجب سعادت غمناکی.»

حاضرم تمام عمرم اغوشم رو در اختیار بچه‌ها بذارم.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۳ساعت 18:57 توسط . |

دختر، مثل هر روز ساعت ۸ صبح بیدار میشود. از پنجره بیرون را نگاه میکند، برف روی زمین نشسته. کتری را میگذارد‌. پشت میز آشپزخانه مینشیند و یوتیوب را باز می‌کند. فایلی که دیشب قبل خواب نیمه تمام مانده را تمام میکند‌. خلاصه ای از کتاب خیره به خورشید دکتر یالوم است. سوال آخر این است که آیا صمیمیت، رنج مواجهه با مرگ را کم می‌کند یا نه؟ کتری جوش آمده. کافی ‌اش را آماده می‌کند. فایل بعدی را یوتیوب پیشنهاد میکند، راجع به زندگی گرگ‌هاست. کوتاه است. جدیدا کنجکاو شده که بیشتر از حیوانات بداند. همینطور که قهوه‌ش را می‌خورد فایل را پلی میکند. گرگ‌ها بر خلاف تصور آسیبی به آدم‌ها نمی‌زنند مگر در شرایط بقا. شین دارد روی گوگل‌میت زنگ می‌زند. همین یکی را کم دارد. ریجکت می‌کند و به ادامه کلیپ می‌پردازد. شین دیروز هم زنگ زده بود. پبش خودش می‌گوید من نخواهم تو حالم را بپرسی چه باید بکنم؟ کلیپ گرگها که تمام شد به اتاقش پناه میبرد‌. پشت میز مینشیند‌. کارهای روزش را می‌نویسد. ساعت ۹ و نیم شده. سخت‌ترین کار مدیتیشن است. از آن شروع می‌کند. مینشیند روی زمین. نفس عمیق می‌کشد. از آنها که دو تا دم عمیق پشت هم است و یک بازدم طولانی. چند باری این تنفس را تکرار می‌کند و بعد به حالت عادی تنفس برمیگردد. یکهو یاد ه می‌افتد. دلش می‌خواهد بعد تمام شدن مدیتیشنش به ه زنگ بزند. سالها صدایش را نشنیده. بعد بی‌هوا چشم‌هایش خیس می‌شود. بعد حس می‌کند اشکها لباسش را هم خیس کردند. چه شد؟ چرا رقیق شد؟ اها ... اها ... ه یادآور خیلی چيزهاست. یادآور خاطرات عمیق و قشنگی‌ست. ه پناه بود. امن بود‌. مهربان بود. می‌شد رویش حساب کنی. می‌شد بهش تکیه کنی و دیگر نگران هیچ چیز نباشی ...

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۲ بهمن ۱۴۰۳ساعت 10:44 توسط . |

سه روز است دارم تلاش می‌کنم، در واقع می‌جنگم که عصبانی نباشم‌. که همدلی کنم با اتفاقی که افتاده. منطقی باشم. خردمندانه با موضوع مواجه شوم.

ولی امروز می‌گویم گور پدر همدلی و خردورزی و فلان و فلان.

به قدری خشمگین و عصبانی‌ام که دلم می‌خواهد زار بزنم‌.

از صبح زیر لبم تکرار میکنم چقدر مردهایی که در دنیای من هستند مزخرف و بی‌خود و نکبت و بی عرضه و به درد نخوردند.

چقدر اضافی‌ند.

چقدر جز دردسر و مزاحمت چیز دیگری برایم ندارند.

حیف نانی که مصرف می‌کنند و هوایی که استشمام می‌کنند.

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۳ساعت 15:16 توسط . |

الی میگه بچه‌ی سختیه، سنش کمه، اضطراب جدایی داره. خیلی زمان برد که به مهد عادت کرد‌ .

میرم کنارش میشینم. نگاش میکنم. دستم رو میبرم سمتش و باهاش دست میدم. خودم رو معرفی میکنم و ازش میخوام اونم خودش رو معرفی کنه. خدای من، چقدر این بچه زیباست. ازش میپرسم پسرم داری چی میسازی؟ زیر چشمی نگام میکنه.

یهو با اون صدای بچه‌گونه و قشنگش میگه: خونه‌ی مادربزرگه.

- که هزار تا قصه داره؟

میگه: آیه دقیقا با همین لحن. و من دلم در جا براش میره.

میزنه به شونه‌ام، ببین میخوام دو طبقه بسازمش.

بعد یهو میزنه و خرابش میکنه.

دستم رو میزنم زیر چونه‌ام که با خیال راحت فقط نگاشون کنم.

چه عجیبه که این بچه‌ها یه روزی آدم بزرگ میشن. آدم بزرگهایی که گاهی ترسناکن، گاهی مهربونن، گاهی هیچی‌ن!

هیچیِ هیچیِ هیچی ...

#ماهی_نو

+ نوشته شده در شنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۳ساعت 19:58 توسط . |

داد میزنه که نیاین، دیگه پیش من نیاین ...

و من فکر میکنم هیچ چیز تلخ‌تر و دردآور‌تر از این نیست که یکی جلوی من داد بزنه.

حتی اگر این داد معناش التماسی برای توجه باشه.

+ نوشته شده در شنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۳ساعت 7:37 توسط . |

ص پایش را کرد تو یک کفش که زن می‌خواهد. هنوز دو سال نشده بود که از جدایی‌ش می‌گذشت.

مامان هم که سرش درد می‌کند برای این مراسمات. افتاد دنبال کارش. از قضا در آن بازه‌ی زمانی من به دختری آشنا شدم، در واقع دنبال معلم زیست برای بچه‌های مجموعه میگشم که این دختر را بهم معرفی کردند. تدریسش خوب بود، مبالغی که دریافت می‌کرد هم پایین.

این آدم وارد مجموعه ما شد و کم کم به خانواده‌ام رخنه کرد. مصادف شد با تصادف مامانو، با دست گل آنچنانی به دیدنش آمد و حتی یکبار هم آمد خانه برای عیادت.

مامان گفت فلانی خوب است برای ص. جوانتر که بودم حرص این جور چیزها رو زیاد میخوردم. که نکند. که برای ملت کیس پیدا نکند. بعدش هر چه شود سر او خالی می‌کنند.

سرتان را درد نیاورم، اخرش خاله‌هایم دست به کار شدند و رفتند خواستگاری. من دیگر رها کرده بودم.

سر یک هفته نشد که ازدواج کردند و خیلی زود هم عروسی گرفتند.

هیچوقت فرصت نشد با ص بشینم حرف بزنم که چه شد یکهو گیر داد که زن می‌خواهد، آن هم بعد آن تجربه‌ی تروماتیکی که داشت.

و اصلا حالا خوشحال است؟

+ نوشته شده در جمعه ۱۹ بهمن ۱۴۰۳ساعت 8:46 توسط . |

.A wandering mind is an unhappy mind

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۷ بهمن ۱۴۰۳ساعت 11:13 توسط . |

جلوی آینه ایستادم و دارم موهای سفیدم و نگاه میکنم، با صدای بلند میگم من عااااشق موهای سفیدمم. دستمو میبرم لای موهام و دنبال جدیدا میگردم.

زهره چپ چپ نگام میکنه از اون پشت. موهای زهره خیلی سفید شده. خیلی بیشتر از من در واقع. با یه حالت انزجاری میگه وای نه، من ناراحتم ازشون. بعد به یه حالتی میپرسه آخه کدوم آدم عاقلی موی سفید دوست داره؟

من از بالا رفتن سنم خوشحالم. حس بدی بهم نمیده. میفهمم که فرصت‌هام داره از دست میره. میفهمم یه کارهایی رو دیگه نمیشه یا نمیتونم انجام بدم. طبیعت سنه به هر حال. ولی باحاله :)

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۳ساعت 6:45 توسط . |

دوچرخه‌هامون رو برمیداریم و می‌زنیم بیرون. کار هر روزمونه. آسمون ابیه. هوای خنک مطبوعی میخوره به صورتم. اینقدر تو خیابون بابک رفتیم و اومدیم که همه می‌شناسنمون.

دوچرخه‌ها رو کنار هتل هما میذاریم و از نرده ها میریم بالا. یکی یه دونه سیب از درخت میکنیم و همونجا دراز میکشیم.

همه چیز شفاف و دلچسبه. ریه‌هامون رو پر از اکسیژن میکنیم و فارغ از غوغای جهان غرق در لذت میشیم.

البته این حس تا وقتی ادامه داره که باغبون نیومده سراغمون.

با صدای باغبون از جا میپریم و فلنگ و می‌بندیم.

صدای خنده‌هامون هنوز تو گوشمه.

نفس نفس زندن‌هامون از دوییدن.

+ نوشته شده در شنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۳ساعت 15:19 توسط . |

دستش رو میذاره رو چشم‌هاش و لبخند میزنه.

جهانم از لبخندش روشن میشه.

برای لحظه ای از دنیا کنده میشم.

چطور یک لبخند میتونه همچین کاری با من بکنه؟

بعد همینطور که دستش رو چشم‌هاشه یه چیزی زیر لب بهم میگه.

مثلا دوستت دارم یا تو چقدر قشنگی.

نمیفهمم.

ولی به نظر میاد که باید یه همچین چیزایی گفته باشه.

بعد هم زود میره که ازش نپرسم چی گفت ...

----------------------

تو سکوت خونه داره میز شام و جمع میکنه، یه نور کم حالی از آشپزخونه افتاده تو پذیرایی، ظرفارو جمع کرد و رفت سمت آشپزخونه.

از این طرف خودم رو بهش میرسونم و حالش رو میپرسم. تو خودشه. میگه میبینی، هر موقع تلفنش زنگ میخوره میره تو حیات حرف میزنه که من نفهمم ...

ناراحته اما هیچوقت ناراحتیش رو ابراز نمیکنه.

----------------------

لحظه ی سال تحویل تو فرودگاهم، یه حالی ام‌. دلم میخواد تا ابد همونجا بشینم و آدما رو نگاه کنم.

---------------------

زیر چشماش گود افتاده، ازش میپرسم خوبی؟ با تعجب نگام میکنه. انگار که هیچوقت هیچکس اینطور حالش رو نپرسیده. یکم فکر میکنه و میگه آره خوبم. یعنی بهترم. یکمی فکر مردن داره اذیتم میکنه.

اینکه هر لحظه ممکنه بمیرم. خیلی ترسناکه!

-----------------------

مامان با بسته های ۵ مثقالی زعفرون و نبات و زرشک میاد تو خونه. میگم چه خبره مادر من؟ میگه تو هر پاکت دو تا زعفرون میذاریم و یه بسته زرشک و نبات.

هر جا رفتی یه پاکت ببر براشون.

دلم میخواد دستام بذارم دور صورتش و بوسه بارونش کنم.

مثل این بچه ها که صورت مامانشون میگیرن تو دستشون و از عشق زیاد می‌بوسن.

+ نوشته شده در شنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۳ساعت 0:28 توسط . |

مامان میگه یادت میاد من و تو علی سه تایی اثاث کشی کردیم؟ بدون کمک کسی؟

یادم می‌اومد ... ما همو داشتیم.

--‐------------------------

شین میگه تو بهشتی دختر ... و من نمیدونم یعنی چی که بهشتم؟

---------------------------

میم میگه شاید تا آخر عمرت هم نفهمی که چه تصمیم درستی گرفتی! شاید گاهی پشیمونی سراغت بیاد. اما پشیمون نباش.

هیچوقت پشیمون نبودم و نیستم از تصمیمی که گرفتم. حتی یکبار هم احساسش نکردم.

به مامان میگم میم گفته بالاخره شرایط خوبی داشتی. شاید پشیمون بشی. مامان میگه هیچ‌وقت. هیچ‌وقت از تصمیمی که گرفتیم پشیمون نیستیم. بهترین تصمیمی بود که تو زندگیمون گرفتیم.

لبخند به لبم میاد :)

نظر بابا هم همینه ...

-----------------------------

به نون نگاه میکنم و میگم: حاجی عجب آدم سختی هستی! اعتراف کردن به دوست داشتن اینقدر سخته؟

کیوانلو میگه به هر حال وقتی دسترسی به احساساتت رو میبندی همه چیز همینقدر سخت میشه. حتی اعتراف به اینکه بچه‌هات رو دوست داری!

--------------------------

به مامان میگم همه‌ی ما اون بچه‌هایی هستیم که یه روزی با گریه و برای اینکه ازمون مراقبت بشه با گریه سمت مادرمون رفتیم و پس زده شدیم.

ما تا ابد احساس پس زده شدن میکنیم. ما تا ابد گمان میکنیم اگر اعتراف کنیم که محتاجیم، محتاج دوست داشته شدن، دیده شدن، پس زده میشیم. پس احساسات رو خاموش میکنیم.

-----------------------

موقع خداحافظی محکم بغلش میکنم و میبوسمش. تو دلم میگم آخيش. آخيش که دارمت. تاکید میکنم سر جدت سوغاتی نیار. با اخم نگام میکنه و میگه شنبه‌ی هفته ی دیگه میبینمت .... آخيش که میبینمش.

----------------------

صبح بابا به مامان زنگ زده و گفته دست سوسن و بگیر بیا پیش من، دارم از بیرون چلو گوشت سفارش میدم. دوست دارم شما دو تا هم باشین ...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۳ساعت 22:33 توسط . |

هر موقع خواستم یک چیزی رو به زور از خودم بگیرم فِیل شدم!

بعد این همه به زور خودم رو محروم کردن از چیزهایی که دوست داشتم و فیل شدن باز دارم این کار و با خودم میکنم.

با اینکه میدونم، همه چیز به وقتش اتفاق می‌افته.

خرم دیگه، آدم هم نمیشم!

....

صبح داشتم فکر میکردم آدما متوجه میشن چقدر خوشبختن که درد فک ندارن؟

دهنم سرویس شد دیشب!

البته که صبح شد.

و گذشت ...

+ نوشته شده در دوشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۳ساعت 12:38 توسط . |