ص پایش را کرد تو یک کفش که زن میخواهد. هنوز دو سال نشده بود که از جداییش میگذشت.
مامان هم که سرش درد میکند برای این مراسمات. افتاد دنبال کارش. از قضا در آن بازهی زمانی من به دختری آشنا شدم، در واقع دنبال معلم زیست برای بچههای مجموعه میگشم که این دختر را بهم معرفی کردند. تدریسش خوب بود، مبالغی که دریافت میکرد هم پایین.
این آدم وارد مجموعه ما شد و کم کم به خانوادهام رخنه کرد. مصادف شد با تصادف مامانو، با دست گل آنچنانی به دیدنش آمد و حتی یکبار هم آمد خانه برای عیادت.
مامان گفت فلانی خوب است برای ص. جوانتر که بودم حرص این جور چیزها رو زیاد میخوردم. که نکند. که برای ملت کیس پیدا نکند. بعدش هر چه شود سر او خالی میکنند.
سرتان را درد نیاورم، اخرش خالههایم دست به کار شدند و رفتند خواستگاری. من دیگر رها کرده بودم.
سر یک هفته نشد که ازدواج کردند و خیلی زود هم عروسی گرفتند.
هیچوقت فرصت نشد با ص بشینم حرف بزنم که چه شد یکهو گیر داد که زن میخواهد، آن هم بعد آن تجربهی تروماتیکی که داشت.
و اصلا حالا خوشحال است؟