بارها گفته ام که با صد هزار مردم تنهاییم
بی صد هزار تنهاییم ...
در عصری زندگی میکنیم که هر روز تنهایی را توی گوشمان میزند.
ازم پرسید برای تولدم آرزویی دارم؟
اول فکر کردم سنم از این چیزها گذشته.
بعد امروز که داشتم اپیزود پیرمرد و دریا مجتبی شکوری گوش میدادم یک جایی راجع به آدم های مهربون گفت:
"مهربون بودن کار آدمهای واقع بینه که فهمیدن پشت نقاب بزرگسالی هممون کودکی زخمی و تشنه ی محبت پنهان شده."
بعد با خودم فکر کردم برای ۳۳ سالگی ام میخواهم آدم مهربان تری باشم.
داشتیم با افسانه قدم میزدیم
بی هوا گفت:
یک شب تو تخت بهش گفتم پریودم عقب افتاده، به گمونم باردارم :)
از جاش بلند شد گفت: بی برو برگشت باید بندازیش.
ذوق نکرد!
در آغوشم نگرفت.
نخواست که از من بچه ای داشته باشه.
بی حس نگاش کردم و همون شب تصمیمم رو برای جدایی گرفتم.
صدای مامان که دارد با نقاش و پکیج کار و کابینت کار صحبت می کند می شنوم.
قرار نبود هزینه ی تعمیرات سر به فلک بکشد.
صدایش را می شنوم که می گوید ایا چک فرهنگیان هم قبول می کنید؟ و بعد با خودم فکر میکنم نمی شود، نمی توانم بی تفاوت باشم. من هر کاری هم که بکنم باز میرسیم به اینجا که هستم. یکی از ستون های خانه.
در واقع ستون اصلی که مامان هست و اگر من هم شانه خالی کنم تمام این بار را به تنهایی باید به دوش کشد.
از بابا خبری نیست :)
نمی خواهد و نمی تواند ستون باشد ...
تمام مدتی که اینها داشتند سر مبالغ فلان و بیسار و بهمان صحبت می کردند من اینجا داشتم حساب و کتاب میکردم دیگر چقدر میتوانم به مامان کمک کنم.
و خب باز میگردم به نقطه ای که همیشه بودم.
آرام سر به گوشش میبرم و میگویم هر چقدرش ماند با من.
- نه، خودم از پسش بر میام.
- میگم یعنی دوشواری نداره. من دارم. از پروین نگیری یه وقت.
لبخند میزند...
و همین لبخند مرا بس است.
چند روزیست که دارم به انسان و به روابط بین انسانها فکر میکنم.
یالوم حرف جالبی میزند: انسان در رابطه زخم میبیند و همنجا هم التیام میابد.
بعد داشتم به این فکر میکردم اصلا کار آسانی نیست شناختن آدمها. در واقع به نظر کار امکان ناپذیریست.
شناخت من از آقا یا خانم ایکس یحتمل با آنچه دیگری برداشت کرده متفاوت است.
بعد به این فکر کردم چطور میشود درباره ی انسانی به اتفاق نظر رسید؟ ما یک مشت آدمهای کم دان چطور میتوانیم درباره ی هم اظهار نظر کنیم؟ بر چه اساسی؟
بر اساس اندر یافت کج و کوله یمان؟
چرا خوابهایم را به خاطر نمی اورم؟
فقط میدانم خیلی خیلی خواب دیدم.
اینقدر که بعد ۸ ساعت خواب باز خسته ام.
دو صحنه ش مانده در ذهنم.
خواب رسول را دیدم که وارد خانه شد. همه خواب بودند. من تاره بیدار شده بودم. شک کردم. چطور ممکن است رسول آمده باشد. ما رسول را ۵ سال پیش از دست دادیم.
بلند شدم و باهاش دست دادم. دو دستی دست دادم.
آرام گفت: بچه ها خوابند و نمیخواهم بیدارشان کنم. یکی یکی بوسیدشان و رفت.
خواب بعدی هم خواب امید بود که کمی یادم مانده.
زنگ خانه را زدند رفتم پای آیفون دیدم امید پشت در است. گفت زودی حاضر شو با عماد و نسیم میخوایم بریم بیرون.
تعجب کردم، گفتم یعنی چی؟
گفت میریم پیاده روی زود بیا.
نمیدانستم چه بپوشم؟ آرایش کنم یا نه؟
که با صدای زنگ در بیدار شدم ...
تمام ناراحتی و عصبانیتش در سکوت خلاصه میشود.
از ۱۳ سال پیش که دیدمش همین بود.
در اوج عصبانیت فقط ساکت میشد و حرف نمیزد.
باید میفهمیدیم خودمان که ناراحت است و دست و پایمان را جمع میکردیم.
هیچ وقت نخواست و نتوانست که صدایش راکمی بالا ببرد.
صدای شجریان از دور میاد که میخونه:
هوشیار کسی باید، کز عشق بپرهیزد
وین طبع که من دارم با عقل نیامیزد.
حس بعدازظهر جمعه را داشت امروز برایم.
اینقدر که فکر کردم واقعا جمعه ست.
تقویم رو نگاه میکنم.
هنوز چهارشنبه ست که ...
کووو تا جمعه؟!
عین میگه کنار مهدی حس ناکافی بودن داشتم.
برای همین رفتم ...
بی هیچ حرفی، بی خداحافظی.
میگه مهدی فکر میکنه من آدم حسابش نکردم.
اصلا تمامشان اینطور فکر میکنند.
غافل از اینکه من میترسیدم مرا بشناسند و دورم بندازند ...