داشتیم با افسانه قدم میزدیم
بی هوا گفت:
یک شب تو تخت بهش گفتم پریودم عقب افتاده، به گمونم باردارم :)
از جاش بلند شد گفت: بی برو برگشت باید بندازیش.
ذوق نکرد!
در آغوشم نگرفت.
نخواست که از من بچه ای داشته باشه.
بی حس نگاش کردم و همون شب تصمیمم رو برای جدایی گرفتم.