داشتیم با افسانه قدم میزدیم

بی هوا گفت:

یک شب تو تخت بهش گفتم پریودم عقب افتاده، به گمونم باردارم :)

از جاش بلند شد گفت: بی برو برگشت باید بندازیش.

ذوق نکرد!

در آغوشم نگرفت.

نخواست که از من بچه ای داشته باشه.

بی حس نگاش کردم و همون شب تصمیمم رو برای جدایی گرفتم.

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۲ساعت 14:11 توسط . |