چرا خوابهایم را به خاطر نمی اورم؟
فقط میدانم خیلی خیلی خواب دیدم.
اینقدر که بعد ۸ ساعت خواب باز خسته ام.
دو صحنه ش مانده در ذهنم.
خواب رسول را دیدم که وارد خانه شد. همه خواب بودند. من تاره بیدار شده بودم. شک کردم. چطور ممکن است رسول آمده باشد. ما رسول را ۵ سال پیش از دست دادیم.
بلند شدم و باهاش دست دادم. دو دستی دست دادم.
آرام گفت: بچه ها خوابند و نمیخواهم بیدارشان کنم. یکی یکی بوسیدشان و رفت.
خواب بعدی هم خواب امید بود که کمی یادم مانده.
زنگ خانه را زدند رفتم پای آیفون دیدم امید پشت در است. گفت زودی حاضر شو با عماد و نسیم میخوایم بریم بیرون.
تعجب کردم، گفتم یعنی چی؟
گفت میریم پیاده روی زود بیا.
نمیدانستم چه بپوشم؟ آرایش کنم یا نه؟
که با صدای زنگ در بیدار شدم ...