دوچرخههامون رو برمیداریم و میزنیم بیرون. کار هر روزمونه. آسمون ابیه. هوای خنک مطبوعی میخوره به صورتم. اینقدر تو خیابون بابک رفتیم و اومدیم که همه میشناسنمون.
دوچرخهها رو کنار هتل هما میذاریم و از نرده ها میریم بالا. یکی یه دونه سیب از درخت میکنیم و همونجا دراز میکشیم.
همه چیز شفاف و دلچسبه. ریههامون رو پر از اکسیژن میکنیم و فارغ از غوغای جهان غرق در لذت میشیم.
البته این حس تا وقتی ادامه داره که باغبون نیومده سراغمون.
با صدای باغبون از جا میپریم و فلنگ و میبندیم.
صدای خندههامون هنوز تو گوشمه.
نفس نفس زندنهامون از دوییدن.