دستش رو میذاره رو چشمهاش و لبخند میزنه.
جهانم از لبخندش روشن میشه.
برای لحظه ای از دنیا کنده میشم.
چطور یک لبخند میتونه همچین کاری با من بکنه؟
بعد همینطور که دستش رو چشمهاشه یه چیزی زیر لب بهم میگه.
مثلا دوستت دارم یا تو چقدر قشنگی.
نمیفهمم.
ولی به نظر میاد که باید یه همچین چیزایی گفته باشه.
بعد هم زود میره که ازش نپرسم چی گفت ...
----------------------
تو سکوت خونه داره میز شام و جمع میکنه، یه نور کم حالی از آشپزخونه افتاده تو پذیرایی، ظرفارو جمع کرد و رفت سمت آشپزخونه.
از این طرف خودم رو بهش میرسونم و حالش رو میپرسم. تو خودشه. میگه میبینی، هر موقع تلفنش زنگ میخوره میره تو حیات حرف میزنه که من نفهمم ...
ناراحته اما هیچوقت ناراحتیش رو ابراز نمیکنه.
----------------------
لحظه ی سال تحویل تو فرودگاهم، یه حالی ام. دلم میخواد تا ابد همونجا بشینم و آدما رو نگاه کنم.
---------------------
زیر چشماش گود افتاده، ازش میپرسم خوبی؟ با تعجب نگام میکنه. انگار که هیچوقت هیچکس اینطور حالش رو نپرسیده. یکم فکر میکنه و میگه آره خوبم. یعنی بهترم. یکمی فکر مردن داره اذیتم میکنه.
اینکه هر لحظه ممکنه بمیرم. خیلی ترسناکه!
-----------------------
مامان با بسته های ۵ مثقالی زعفرون و نبات و زرشک میاد تو خونه. میگم چه خبره مادر من؟ میگه تو هر پاکت دو تا زعفرون میذاریم و یه بسته زرشک و نبات.
هر جا رفتی یه پاکت ببر براشون.
دلم میخواد دستام بذارم دور صورتش و بوسه بارونش کنم.
مثل این بچه ها که صورت مامانشون میگیرن تو دستشون و از عشق زیاد میبوسن.