دختر، مثل هر روز ساعت ۸ صبح بیدار میشود. از پنجره بیرون را نگاه میکند، برف روی زمین نشسته. کتری را میگذارد‌. پشت میز آشپزخانه مینشیند و یوتیوب را باز می‌کند. فایلی که دیشب قبل خواب نیمه تمام مانده را تمام میکند‌. خلاصه ای از کتاب خیره به خورشید دکتر یالوم است. سوال آخر این است که آیا صمیمیت، رنج مواجهه با مرگ را کم می‌کند یا نه؟ کتری جوش آمده. کافی ‌اش را آماده می‌کند. فایل بعدی را یوتیوب پیشنهاد میکند، راجع به زندگی گرگ‌هاست. کوتاه است. جدیدا کنجکاو شده که بیشتر از حیوانات بداند. همینطور که قهوه‌ش را می‌خورد فایل را پلی میکند. گرگ‌ها بر خلاف تصور آسیبی به آدم‌ها نمی‌زنند مگر در شرایط بقا. شین دارد روی گوگل‌میت زنگ می‌زند. همین یکی را کم دارد. ریجکت می‌کند و به ادامه کلیپ می‌پردازد. شین دیروز هم زنگ زده بود. پبش خودش می‌گوید من نخواهم تو حالم را بپرسی چه باید بکنم؟ کلیپ گرگها که تمام شد به اتاقش پناه میبرد‌. پشت میز مینشیند‌. کارهای روزش را می‌نویسد. ساعت ۹ و نیم شده. سخت‌ترین کار مدیتیشن است. از آن شروع می‌کند. مینشیند روی زمین. نفس عمیق می‌کشد. از آنها که دو تا دم عمیق پشت هم است و یک بازدم طولانی. چند باری این تنفس را تکرار می‌کند و بعد به حالت عادی تنفس برمیگردد. یکهو یاد ه می‌افتد. دلش می‌خواهد بعد تمام شدن مدیتیشنش به ه زنگ بزند. سالها صدایش را نشنیده. بعد بی‌هوا چشم‌هایش خیس می‌شود. بعد حس می‌کند اشکها لباسش را هم خیس کردند. چه شد؟ چرا رقیق شد؟ اها ... اها ... ه یادآور خیلی چيزهاست. یادآور خاطرات عمیق و قشنگی‌ست. ه پناه بود. امن بود‌. مهربان بود. می‌شد رویش حساب کنی. می‌شد بهش تکیه کنی و دیگر نگران هیچ چیز نباشی ...

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۲ بهمن ۱۴۰۳ساعت 10:44 توسط . |