لیام مشکوک به اوتیسم است.

الی اصرار دارد برچسب نزنیم. از پدرش میپرسم آیا به متخصص مراجعه کرده‌اند؟ می‌گوید نه ولی دوستان روانپزشکی دارند که نظرشان همین است. شرح حال میخواهم. می‌گوید داد میزند. با بچه‌ها ارتباط نمی‌گیرد. بچه ی سختی‌ست. از پنجره بیرون را نگاه میکنم. دارد با پرستارش توی حیات مهد میدود. برف بازی می‌کند. حرف پدرش را قطع میکنم و میرم توی حیات. صدایش میزنم. توجهی نمی‌کند. نزدیکش میشوم. با پرستارش کمی حرف میزنم از لیام میپرسم. می‌گوید باهوش است. شعرها را یک بار که می‌خوانم حفظ می‌شود و ... می‌نشینم و با برف گلوله درست میکنم. دوباره صدایش میزنم. می‌گویم ببین گوله برفی درست کردم. بیا ببین. خیلی سرده. زیر لب تکرار می‌کند خیلی سرده ... به چشم‌هاش نگاه میکنم. قلبم گرم می‌شود از عمق نگاهش. از معصومیتش‌.ازش میخواهم که به اتاق بازی برویم. نمی آید. دلش می‌خواهد روی برف ها و تنها بدود. تنهایی می‌خواهد. به دفتر برمیگردم. از پدرش میپرسم اوضاع خانه چطور است؟ می‌گوید افتضاح. پر تنش. پر اضطراب. دلم می‌خواهد بگویم خوب غلط میکنید وقتی شرایط خانه امن نیست بچه می آورید! سکوت میکنم که حرف بزند. یک ساعت و نیم بی وقفه می‌گوید و می‌گوید و می‌گوید. و من تمام مدت به لیام فکر میکنم. به چشمان قشنگش. به قلب کوچکش که بعد هر بار فریاد، هر بار بی‌مهری، بی‌توجهی ... چطور می‌شکند.

صدای گریه‌ش را می‌شنوم. نمی‌فهمم چطور خودم را به سالن می‌رسانم. دارد گریه می‌کند و بی‌تاب است. صدایش می‌زنم، لیام قشنگم؟ لیام قشنگم؟ چی شده پسرم؟ چی میخوای؟ میشینم رو زمین و دوباره صداش میزنم. خودش رو میندازه تو بغلم و سرش میذاره رو شونه‌ام. محکم در آغوش میگیرمش.

تمام و تنها خواسته‌ی این بچه‌ آغوش گرم و امنه! که محرومه ازش ...

تو دلم میخونم،

«تو مثل لاله‌ پيش از طلوع دامنه‌ها

‏که سر به صخره گذارد

‏غريبی و پاکی

‏تو را ز وحشت توفان،

‏به سينه می‌فشرم

‏عجب سعادت غمناکی.»

حاضرم تمام عمرم اغوشم رو در اختیار بچه‌ها بذارم.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۳ساعت 18:57 توسط . |