مامان میگه یادت میاد من و تو علی سه تایی اثاث کشی کردیم؟ بدون کمک کسی؟

یادم می‌اومد ... ما همو داشتیم.

--‐------------------------

شین میگه تو بهشتی دختر ... و من نمیدونم یعنی چی که بهشتم؟

---------------------------

میم میگه شاید تا آخر عمرت هم نفهمی که چه تصمیم درستی گرفتی! شاید گاهی پشیمونی سراغت بیاد. اما پشیمون نباش.

هیچوقت پشیمون نبودم و نیستم از تصمیمی که گرفتم. حتی یکبار هم احساسش نکردم.

به مامان میگم میم گفته بالاخره شرایط خوبی داشتی. شاید پشیمون بشی. مامان میگه هیچ‌وقت. هیچ‌وقت از تصمیمی که گرفتیم پشیمون نیستیم. بهترین تصمیمی بود که تو زندگیمون گرفتیم.

لبخند به لبم میاد :)

نظر بابا هم همینه ...

-----------------------------

به نون نگاه میکنم و میگم: حاجی عجب آدم سختی هستی! اعتراف کردن به دوست داشتن اینقدر سخته؟

کیوانلو میگه به هر حال وقتی دسترسی به احساساتت رو میبندی همه چیز همینقدر سخت میشه. حتی اعتراف به اینکه بچه‌هات رو دوست داری!

--------------------------

به مامان میگم همه‌ی ما اون بچه‌هایی هستیم که یه روزی با گریه و برای اینکه ازمون مراقبت بشه با گریه سمت مادرمون رفتیم و پس زده شدیم.

ما تا ابد احساس پس زده شدن میکنیم. ما تا ابد گمان میکنیم اگر اعتراف کنیم که محتاجیم، محتاج دوست داشته شدن، دیده شدن، پس زده میشیم. پس احساسات رو خاموش میکنیم.

-----------------------

موقع خداحافظی محکم بغلش میکنم و میبوسمش. تو دلم میگم آخيش. آخيش که دارمت. تاکید میکنم سر جدت سوغاتی نیار. با اخم نگام میکنه و میگه شنبه‌ی هفته ی دیگه میبینمت .... آخيش که میبینمش.

----------------------

صبح بابا به مامان زنگ زده و گفته دست سوسن و بگیر بیا پیش من، دارم از بیرون چلو گوشت سفارش میدم. دوست دارم شما دو تا هم باشین ...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۳ساعت 22:33 توسط . |