الی میگه بچه‌ی سختیه، سنش کمه، اضطراب جدایی داره. خیلی زمان برد که به مهد عادت کرد‌ .

میرم کنارش میشینم. نگاش میکنم. دستم رو میبرم سمتش و باهاش دست میدم. خودم رو معرفی میکنم و ازش میخوام اونم خودش رو معرفی کنه. خدای من، چقدر این بچه زیباست. ازش میپرسم پسرم داری چی میسازی؟ زیر چشمی نگام میکنه.

یهو با اون صدای بچه‌گونه و قشنگش میگه: خونه‌ی مادربزرگه.

- که هزار تا قصه داره؟

میگه: آیه دقیقا با همین لحن. و من دلم در جا براش میره.

میزنه به شونه‌ام، ببین میخوام دو طبقه بسازمش.

بعد یهو میزنه و خرابش میکنه.

دستم رو میزنم زیر چونه‌ام که با خیال راحت فقط نگاشون کنم.

چه عجیبه که این بچه‌ها یه روزی آدم بزرگ میشن. آدم بزرگهایی که گاهی ترسناکن، گاهی مهربونن، گاهی هیچی‌ن!

هیچیِ هیچیِ هیچی ...

#ماهی_نو

+ نوشته شده در شنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۳ساعت 19:58 توسط . |