سه روز است دارم تلاش میکنم، در واقع میجنگم که عصبانی نباشم. که همدلی کنم با اتفاقی که افتاده. منطقی باشم. خردمندانه با موضوع مواجه شوم.
ولی امروز میگویم گور پدر همدلی و خردورزی و فلان و فلان.
به قدری خشمگین و عصبانیام که دلم میخواهد زار بزنم.
از صبح زیر لبم تکرار میکنم چقدر مردهایی که در دنیای من هستند مزخرف و بیخود و نکبت و بی عرضه و به درد نخوردند.
چقدر اضافیند.
چقدر جز دردسر و مزاحمت چیز دیگری برایم ندارند.
حیف نانی که مصرف میکنند و هوایی که استشمام میکنند.