بلقیس!
رفته بودی انار بگیری
دانههایت را آوردند.
این را نزار قبانی در غمِ مرگِ همسرش (که در انفجاری در بیروت کشته شد) مینویسد. نمیدانم چرا امروز این شعر اینقدر در سرم میپیچید. از خودم میپرسم چه چیزی این شعر را در من فراخوانده است.
ادامه شعر او آمیزهای است از خشم به خاورمیانه و حاکمان و جنگهایش، عشقش به بلقیس و اندوهی عمیق از فراقش:
آنها بیروت را رها کردند
و آهویی را از پا در آوردند
از وقتی چشمهای تو بسته شد
دریا استعفا داد.
بلقیس !
وقتی کیفت را از لای خرابه های بیروت در آوردند
فهمیدم با رنگین کمانی زندگی میکردم»
...
پس از تو
شعر غیرممکن خواهد شد
و زنانگی و زایش از جهان رخت برخواهد بست
و فردا
ای آموزگار راستین!
پرسش کودکان
از گیسوان بلند توست
و عاشقان
درسهای تو را از بر خواهند کرد
و عرب به زودی خواهد دانست
که پیامبری را به قتل رسانده است.